زنده باد کمون پاریس


 
می خواستم درباره ی کمون پاریس یک مقاله ی تحلیلی تاریخی جدی بنویسم، اما نتوانستم، چون روند کار و فعالیت فکری و عملی من را از پرداختن به موضوعات و مسائل مهم تاریخی و سیاسی باز می دارد و ناچارم برخی مواقع بی نهایت گزینشی عمل کنم. 
در اینجا سعی می کنم به صورت خیلی مختصر سهم خود را در یادبود کمون از کمون پاریس اعلام کنم، هر چند قبل در مطالب پراکنده یی به این مساله اشاره کرده ام. این را بگویم که کمون پاریس بدون همکاری جنایتکاران کنسرواتیو و بیسمارکیست های المانی غیر ممکن بود بتواند به شکست کشانده شود. کمون پاریس می توانست تبدیل به یک دولت محلی و سراسری شود، اگر دولت پروس امپراتوری خود را بعد از به شکست کشاندن دولت ناپلئون سوم در نزدیکی های پاریس اعلام نکرده بود و با تشکیل کمون جنگ را به پایان نمی رساند و در کنار ارتش مرتجع فرانسه به کمون حمله نمی کرد. گفتنی است که سی هزار سرباز ارتش آلمان در کنار ارتش فرانسه به کمون حمله کردند. 
بیسمارک یک بار در رایشستاگ آلمان گفته بود که باید به طبقه ی کارگر شلاق و نان شیرین داد. حمله به کمون پاریس و قانون تعقیب سوسیالیست های بیسمارک در کنار دادن بیمه ی بازنشستگی، بیمه ی بیکاری و حوادث چیزی جز ترجمه ی ضرب المثل Zuckerbrot und Peitsche (نان شیرین و شلاق) نیست. کسانی که بیمه های سوسیالی، بازنشستگی، بیکاری، حوادث و بیماری و غیره را محصول دست و دل بازی یک کنسرواتیو مرتجع و جنایتکار همچون بیسمارک از فاشیست های اولیه و پدر معنوی ادولف هیتلر می دانند، را باید در کنار قاتلان کمونارد های پاریس قرار داد. 
تاریخ کمون پاریس را نباید فاتحان دیروز و فاشیست های امروز بنویسند. ما دوزخیان زمین باید این تاریخ را بازخوانی کنیم و نباید اجازه دهیم از زاویه ی دید و منافع ستمگران و قاتلان دیروز و جنایتکاران امروز تاریخ اولین انقلاب پرولتری جهان نوشته شود. همان هایی که رفقای کمونارد ما را پای دیوار انداختند، همان هایی بودند که انقلاب 1919 آلمان را گرداب خون به شکست کشاندند و همان هایی هستند که امروز از در طویله ی پارلمان های بورژوایی از نظم Die Ordnung صحبت می کنند. برتولت برشت در شعری در مورد خیاط شهر اولم می نویسد که اگر انسان یک بار نتوانست پرواز کند و شکست خورد، دلیلی ندارد دست از تلاش برای پرواز کشیدن بکشد. کمون پاریس شکست خورد، چون آگاهی طبقاتی در سطح ملی در فرانسه و در میان کارگران آلمانی جنبه ی هستی شناسانه پیدا نکرد. کمون پاریس اما تنها به خاطر نبود آگاهی طبقاتی و سوسیالیستی شکست نخورد، بلکه به خاطر توهم کمونارد در مورد ضد انقلاب ارتجاعی و دست کم گرفتن ضد انقلاب شکست خورد. کمون پاریس شکست خورد چون نتوانست به دیکتاتوری پرولتاریا تبدیل شود. انگلس اشتباه می کند که کمون پاریس را دیکتاتوری پرولتاریا می خواند. کمون پاریس اگر دیکتاتوری پرولتاریا شده بود دولت سابق را در سطح ملی در هم می شکست و دولت سوسیالیستی و کارگری را اعلام میکرد و همچنین ضد انقلاب آلمانی را که از ترس انقلاب داخلی به انقلاب در خارج از مرزهای آلمان یوروش برد و آن را به کمک ارتش مرتجع فرانسه غرق خون کرد، با تمام قدرت در هم می کوبید. آگوست بلانکی از رهبران کمون کسی که سی و شش سال از عمرش را در زندان به سر برده بود. بلانکی در صورت خود تمام انقلابات شکست خورده ی گذشته را می توانست دید. بلانکی وقتی شکست انقلاب 1848 را تجربه کرده بود، باید برای جلوگیری از شکست کمون قبل از حمله ی ضد انقلاب به کمون، لازم حمله به ضد انقلاب را ترتیب می داد و دیکتاتوری پرولتاریا را اعلام می کرد. لوئیس میشل از جان به در بردگان کمون پاریس که تنها به خاطر ظاهر کوچک و بچگانه اش جان سالم به در برد، بعد ها کودکان یتیم زیادی از فرزاندان کموناردهای کشته شده به فرزندی قبول می کند و تاریخ کمون را برای آن با جزئیاتش بازگو می کند. کمون پاریس تاریخ ماست، اجازه نمی دهیم مرتجعین فاشیست و محافظه کاران امروزی این تاریخ را آنطور که به نفعشان است جعل و بازگویی کنند. 
اشتباهات گذشته ی رفقای پاریسی، کسانی که با خونشان گل های انقلاب های آتی را آبیاری کردند، اشتباهات ماست و فقط ما می توانیم در مورد آن صحبت کنیم نه فاشیست هایی که رفقای ما را پای دیوار پرلاشز تیرباران کردند. محافظه کاران امروز همان تروریست های جنایتکار و خون آشام دیروز اند و اگر می توانستند همه ی ما را پای دیوار می انداختند. در انقلاب آتی ما تمام مسیرهای نفود ضد انقلاب فاشیستی را خواهیم بند و هر تحرک و جنبش و جوش ضد انقلابی نیروهای فاشیستی و محافظه کار را در نطفه خفه می کنیم. تنها در چنین شرایطی است که ما می توانیم از تبدیل شدن یک روند انقلابی به روندی ضد انقلابی جلوگیری کنیم. 
زنده باد کمون پاریس
یاد تمام جانباختگان کمون گرامی
بگذار مرتجعان زوزه بکشند و شب و روز اعلام کنند، که سوسیالیسم چیزی جز خیال پردازی بیش نیست. بگذار محافظه کاران به حفظ وضع موجود بچسپند، انقلاب امری ضروری است و سرمایه داری تنها یک مرحله ی گذار از تاریخ بشری است. اگر فئودال ها و اسقف ها و هم پیمانان سلطنت مطلقه در گوش مردم زمزمه می کردند که سلطنت ابدی است و حاکمیت کلیسا بر روی زمین امری خدایی است، دیدیم که چگونه همه ی این خرافات و خزعبلات ایدئولوژیک با انقلابات در هم شکسته شدند. کمون پاریس این توهم را در هم شکست که همیشه برده و برده دار وجود داشته و وجود خواهد داشت و انقلاب اکتبر با اتکا بر تجربه ی کمون پاریس که در کتاب دولت و انقلاب توسط لنین مورد بررسی قرار داده شده است، توانست اشتباهات کمون پاریس را برطرف کند و دیکتاتوری پرولتاریا را اعلام کند. 
خیاط اهل شهر اولم
اولم (1592)
" اسقف، من می توانم پرواز کنم"
یک خیاط به اسقف (کلیسای شهر اولم)این را گفت.
"نگاه کن (مراقب باش) که چطور من پرواز می کنم"
او از کلیسا در حالت کج و معوج و نوسان کنان بالا رفت،
و هنگام بالا رفتن با پارچه هایی که به خود آویزان کرده بود نوسان داشت
رفت روی بالاترین و بلندترین سقف (نقطه)ی کلیسا.
اسقف کمی دور شد.
"عجب دروغ بزرگی،
انسان پرنده نیست،(که بتواند پرواز کند)
هیچ وقت انسان نخواهد توانست پرواز کند،
این را اسقف به خیاط گفت،
"خیاط ها متفاوتند،"
این را مردم (حاضر در محل) به اسقف گفتند،
"ان فقط یک شکار (ازمایش) بود.
بال هایش شکستند
و او بر روی زمین افتاده و تکه تکه شد.
در سفت و سخت ترین قسمت کلیسا"
"زنگ های کلیسا باید به صدا در ایند،
ان چیزی جز دروغ نبود،
انسان پرنده نیست،
هیچ وقت انسان نخواهد توانست پرواز کند"
اسقف این را به مردم شهر گفت
ترجمه ی حسن معارفی پور

مارکسیسم عامیانه طاعونی برای جنبش کمونیستی 



استالین و استالینیسم در کنار مارکسیسم عامیانه ی انترناسیونال دوم و سوسیال دمکراسی اتریشی و کلا "مارکسیست" های کانت گرا، پوزیتویست و داروینیست و بعدها کسانی چون آلتوسر در کنار احزاب مدافع مارکسیسم عامیانه و مبتذل تلاش کردند که ریشه های فلسفی فلسفه ی هگل را از مارکسیسم بزدایند. سوسیال دمکراسی سال ها اثار دوران جوانی مارکس از جمله دستنوشته های اقتصادی فلسفی و ایدئولوژی المانی را گروگان گرفته بودند تا این که ریازانف با پرداخت پول هنگفتی به این اوباش پروامپریالیست و "سوسیالیست" های منحط طرفدار پوزیتیویسم کانت و داروینیسم بتواند این نوشته ها را به دست بیارد و به کمک جورج لوکاچ در انستیتوی مارکسیسم لنینسم در شوری بازنویسی و منتشر کند. 
مارکسیست های عامیانه از جمله کسانی چون پلخانف به کرات اعلام کرده اند که ریشه ی مارتریالیسم مارکس نه در "ایدئالیسم" و فلسفه ی دیالکتیکی تحلیلی هگل، بلکه در ماتریالیسم فرانسوی سده ی هجدهم یعنی ماتریالیسم کسانی چون هولباخ، هلوتیوس و لا متری است. در این شکی نیست که مارکس و انگلس در خانواده ی مقدس دیدگاه تقریبا مثبتی به ماتریالیسم فرانسوی و انگلسی دارند، اما این به معنی این نیست که آنان فلسفه و دستگاه فلسفی شان را بر این ماتریالیسم سطحی و عامیانه بنیاد گذاشته باشند. آنان حتی در دوره یی به شدت جذب فوئرباخیسم شدند، اما تزهای فوئرباخ و ایدئولوژی المانی که بعدها (ایدئولوژی المانی در سال 1932 منتشر شد) نشان از یک تسویه حساب نهایی با ماتریالیسم حسی فوئرباخ که خود چیزی جز امتداد ایدئالیسم آلمانی پیشاهگلی نبود، است.
یکی از دلایلی که انتشار مجدد دفترهای فلسفی لنین در باره ی هگل در شوروی دوران استالین ممنوع شد، خوانش هگلی لنین از مارکسیسم بود. در ضمن لازم است اشاره کنم که اگرچه ایدئولوژی المانی و دستنوشته های اقتصادی فلسفی در شوروی منتشر شدند، اما نظریه ی هیچ کس اجازه نداشت از نظریه بیگانگی مارکس برای جامعه ی شوروی بهره بگیرد و جامعه ی شوروی را با این نظریه توضیح دهد. مساله ی دیگر نظریه ی ارزش مارکس بود که توسط ملعون های استالینیست به فراموشی سپرده شد و شخصیت برجسته یی چون ایزاک ایلیچ روبین اقتصاددان برجسته ی مارکسیست به خاطر دفاع از نظریه ی ارزش مارکس جانش را داد.
آثار آنتونیو لابریولا بنیان گذار فلسفه ی پراکسیس یعنی کسی که فلسفه ی مارکسیسم را تبدیل به یک دیسپلین دانشگاهی کرد در شوروی دوران استالین مطلقا ممنوع بود و جورج لوکاچ را تنها به خاطر استفاده از آثار این متفکر کبیر یعنی لابریولا رفیق نزدیک انگلس به مرگ محکوم کردند، ولی خوشبختانه لوکاچ بعد از سه ماه بازداشت رهایی پیدا کرد. مارکسیسم عامیانه را باید ریشه کن کرد، چون برای کمونیست ها از فاشیسم کشنده تر است. فاشیسم دشمنان خودش را می کشت، اما مارکسیسم عامیانه پیروان واقعی مارکس و مارکسیسم را.
اگر لنین در کتاب ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم دچار اشتباهی می شود که مارکس در خانواده ی مقدس شده است و آن یک اشتباه مطلق فلسفی که ماتریالیسم را تنها با حرکت ماده و غیره توضیح می دهد، به خاطر ان بود که لنین نه تزهای فوئرباخ را خوانده بود، نه ایدئولوژی آلمانی و نه دست نوشته های اقتصادی فلسفی را. لنین در هنگام جنگ امپریالیستی موسوم به جنگ جهانی اول به صورت خودجوش شروع به خواندن فلسفه ی هگل می کند، تا از دیالکتیک هگلی بر نفی بنیان گذاشته است، یک سیستم فلسفی پراکسیس در ارتباط با رئال پولیتک درست کند و از طریق نفی جنگ، بریدن از انترناسیونال دوم به صورت قطعی و تلاش برای درست کردن انترناسیونال دیگری و در نهایت تبدیل جنگ امپریالیستی به جنگ داخلی ملل تحت ستم علیه بورژوازی خودی کند. اینجاست که لنین به معنی واقعی اولین مارکسیست هگلی عصر خودش می شود و راه را برای مارکسیست های هگلی برجسته یی چون لوکاچ، گرامشی و کارل کرش برای بازخوانی ماتریالیستی فلسفه ی هگل و گسترش آن به فلسفه ی پراکسیس فراهم می کند. نقش برجسته ی لنین (کسی که بزرگترین شخصیت انقلابی قرن بیستم لقب گرفته است)در بازگرداندن فلسفه ی هگل در دورانی که کانتیانیسم و پوزیتویتیسم، به مثابه ی ایدئولوژی امپریالیستی سیاست جهانی را تعین می کرد و هگل تابع این سیاست ارتجاعی به پشت قفسه ی کتابخانه ی دانشگاه ها منتقل شده بود و مرگ فلسفه ی دیالکتیکی اش اعلام شده بود، تاکنون از جانب شارلاتان های آکادمیسین "هگلی" و "هگل شناسان" آکادمیسین انکار می شود و در کمترین دانشگاه ها در این زمینه تحقیقی صورت گرفته و می گیرد. حتی اشاره به نقش کارل کُرش، گرامشی و لوکاچ هم به خاطر کمونیست بودن، تابو محسوب می شود.
حتی مارکسیست های قانونی و کارکشته یی چون ولفگانگ فریتز هاوگ که در مورد همه چی می نویسد جز لنین تاکنون به این مساله نپرداخته اند. نشریه ی داس آرگومنت در مورد دراویش و صوفیان مارکسیست و ازوتریک مطلقا مسیحی ایی چون ارنست بلوخ می نویسد و کل یک شماره را به بلوخ و حتی کسانی چون جورج اورول و نویسندگان دیگری همچون پیتر وایس اختصاص می دهد، اما تاکنون در مورد دستنوشته های فلسفی لنین در مورد هگل چیزی منتشر نکرده است، یا اگر هم منتشر کرده من نمی شناسم. نشریه ی ذ (نشریه ی برای بازسازی مارکسیسم) جدیدا از لنین به عنوان اولین مارکسیست هگلی اسم برده است و بعد از گذشت بیش از صد و شش سال از دستنوشته های فلسفی لنین بلاخره یک نفر پیدا شد که در آلمان در این زمینه چیزی بنویسد و واقعیت را بیان کند.
من می دانم تحقیق کردن در مورد لنین تاوان دارد و ممکن است از جانب فاشیست ها و کنسرواتیوهایی که افکار عمومی و دانشگاه و دولت را کنترل می کنند، تا آخر عمر نان م بریده شود، اما یک کمونیست نمی تواند برای رسیدن به نان و کرسی از گفتن واقعیت دست نگه دارد. 
 من با توجه به اینکه با بازخوانی ارتجاعی هگل های راست از هگل شدیدا مرزبندی داشته و دارم و هگل را نه تنها کشیش نمی دانم بلکه بزرگترین فیلسوف تا زمان خودش می دانم و در کنار ارسطو، مارکس و لوکاچ او را یکی از چهار متفکر بزرگ کل تاریخ می دانم قصد دارم از یک طرف ضمن نور افکن انداختن به تمام جوانب فلسفه ی هگل، نقش کمونیست ها در دوران های حساس تاریخی در بازگشت به هگل،( یک بار توسط مارکس و انگلس برای زدن ریشه ی ماتریالیسم عامیانه و شارلاتانیسم کانت گرایانه ی دوران خودشان و همچنین برای زدن تیشه به ریشه ی کسانی که فلسفه ی هگل را تبدیل به دین کرده بودند و تنها این یا آن بخش از مباحث فلسفی هگل که در خدمت مسیحیت بود را برای تحلیل های خود به کار می گرفتند) و (یک بار دیگر توسط لنین بزرگترین انقلابی کمونیست تاریخ بشر) برای مبارزه با سوسیال دمکراسی ارتجاعی و امپریالیستی و متحول کردن جامعه به سمت انقلاب، را با فاکت و سندهای تاریخی و برهان های عقلانی نشان دهم و بازگشت هگل به فضای آکادمی در جامعه ی معاصر امروزی را تنها محصول مبارزه ی بی امان کمونیست ها برای دفاع از "جنبه های عقلانی هسته ی فلسفه ی هگل" معرفی کنم.
این بحث ها می توانند همزمان با تمرکز روی مباحث مارکسیست های هگلی برجسته یی چون جورج لوکاچ، انتونیو گرامشی، قبل از همه ی این مارکسیست ها آنتونیو لابریولا، کارل کوسیک، تا حدودی ایرینگ فتچر، لئو کُفلر و مارکسیست و شخصیت کاریزماتیک جوان مرگ یعنی رهبر تئوریک و عملی جنبش دانشجویی در دهه ی شصت (هانس یورگن کرال) صورت بگیرد و در آینده به منبعی قابل رجوع برای علاقه مندان به مارکسیسم هگلی شود. از انجاییکه من به مبارزه ی جمعی اعتقاد دارم، نوشتن جمعی را کاری بسیار درست و مهم می دانم. بحث روی تمام جوانب این قضایا و روشن کردن تمام قضیه ممکن است از پس یک یا دو نفر بر نیاید، لذا همکاری برای کار مشترک می تواند ما را از تکرار اشتباهات مضحکی که استالینیسم و سوسیال دمکراسی ارتجاعی که از لحاظ ماهییت تفکر فلسفی چیزی جز لیبرالیسم افسارگسیخته نبوده و نیستند، به ما تحمیل کردند نجات دهد. من می توانم با مدرک و سند نشان دهم که تفاوتی هویتی در نگرش و بینش فلسفی تاریخی الکسیس دتوکویل، استالین، کائوتسکی، برنشتاین، ماکس آدلر و یک نئولیبرال مرتجع آنتی کمونیست به اسم کارل پوپر در برخورد به تاریخ و ماتریالیسم وجود ندارد. تمام این احمق ها به تئوری بازتاب در تاریخ بدون میانجی گری عقل معتقدند و تفکر را محصول شرایط اجتماعی بدون قید و شرط -می دانند. این یعنی فاجعه و کسی که از این عقل ستیزی پیروی کند، می تواند همین الان به جنبش فاشیستی بپیوندد.

 
حسن معارفی پور 

 

 
فاشیسم ایدئولوژی خشونت ضد انقلابی است
در مورد قتل عام های فاشیستی هاناو 

امروز سالگرد ترور نه خارجی به دست یک نازی در شهر هاناو آلمان در استان هسن است. در بیش از صد شهر از جمله در هایدلبرگ تجمعاتی به این مناسبت برگزار شد و ده ها هزار نفر  در مجموع در کل آلمان برای محکوم کردن این جنایت فاشیستی و سکوت دولت آلمان در مقابل این جنایت و عدم روشنگری در زمینه ی وجود ساختارهای فاشیستی در میان پلیس و ارتش و سازمان های بروکراتیک دولتی به خیابان آمدند. بسیاری از انتقاداتی که تاکنون شده است از زاویه ی اخلاقی و غیر ماتریالیستی بوده و هست. البته بخشا بودند کسانی که به نقد ماتریالیستی نزدیک شده اند، بدون اینکه بتوانند کاملا ماتریالیسم تاریخی را درک کنند. فاشیسم در رحم سرمایه داری است و سرمایه داری نمی تواند بدون فاشیسم وجود داشته باشد. تا زمانی که سرمایه داری هست فاشیسم به مثابه ی جنبش و ایدئوئولوژی وجود خواهد داشت، چون نظام رقابتی و انحصاری سرمایه داری به خاطر درست کردن اختلافات طبقاتی و غیره تنفر راسیستی و نژادپرستی را به عنوان نوعی اگاهی وارونه تولید و بازتولید می کند و فاشیسم تبدیل به ایدئولوژی تنفر از ضعیف تر ها توسط بخشا ستمکشان جامعه ی میزبان می شود. این را بسیاری از چپ های لیبرال درک نمی کنند، به همین خاطر هم نقدشان هیچگاه از چارچوب درددل و نقدهای اخلاقی و فرمال با و به بورژوازی فراتر نمی رود. نقد "دمکراتیک" و "چپ" لیبرال به سیستم سرمایه داری یک نقد جوهری نیست، بلکه نقدی سطحی و فرمال است و راهکار انقلابی پیش پای جامعه برای عبور از این وضعیت و دست بردن به جوهر و ریشه نشان نمی دهد.
 متاسفانه این دفعه نتوانستم در این زمینه صحبت بکنم وگرنه بحث هایم را طور دیگری برخلاف دیگر سخنرانان فرمول بندی می کردم و اعلام می کردم که مساله را باید از چند زاویه بررسی کرد.
 قبل از هر چیز لازم است اعلام کنم که فاشیسم تنها سیستم دولتی نیست، برخلاف تئوری های احمقانه یی که تاکنون در مورد فاشیسم بیان شده است. فاشیسم ایدئولوژی است و این ایدئولوژی الزاما ایدئولوژی سرمایه داری دوران بحران هم نیست. این ایدئولوژی در اوج توسعه و شکوفایی سرمایه داری هم می تواند در اذهان توده ها وجود داشته باشد و تبدیل به باور شده باشد، بحران اقتصادی و اجتماعی اما می تواند این ایدئولوژی را تبدیل به ابزاری برای به کار گیری قهر مادی علیه ستمکشان جامعه و تبدیل ایدئولوژی فاشیستی به خشونت ضد انقلابی کند. 
فاشیسم ایدئولوژی ضعیف کشی است. هیچ نئوفاشیست و نئونازیستی اکنون با اسلحه به پایگاه پلیس حمله نکرده است، انان دقیقا فقیرترین محلات و مردم بی پناه و بی دفاع ضعیف خارجی را نشانه می گیرند و قدرت خود را روی انسان های ضعیف آزمایش می کنند.
مساله ی دیگری که لازم است اشاره کنم این است که کشتن خارجی ها و پناهجویان و آتش زدن انسان های پناهجو برای اکثریت قریب به اتفاق مردم المان به اندازه ی پرت کردن فیلتر سیگار یا پرت کردن یک شیشه نوشابه به سمت پلیس نژادپرست اهمیت ندارد و نمی تواند باعث تحرک مردم شود، چون فاشیسم تبدیل  به یک پدیده ی عادی شده است و خشونت ضد انقلابی و فاشیستی برخلاف قهر انقلابی و آنتی فاشیستی در اذهان اکثریت مردم امری عادی به نظر می رسد و حتی بخشی از روزمرگی به حساب می اید. چیزی که هیچ کدام از سخنران ها به آن اشاره نکردند. 
همچنین لازم است به این اشاره کنم که ما نمی توانیم از دولتی که اکثریت بدنه ی آن را نژادپرستان و کنسرواتیوهای کثافت تر از فاشیست ها تشکیل می دهند، انتظار داشته باشیم به پای خود تیر بزند. دولت آلمان بر سر دو پای لیبرالیسم و فاشیسم ایستاده است. جناح لیبرالیسم آن شامل حزب چپ و بخشی از جریانات سبز و بخشی از حزب سوسیال دمکرات آلمان و احزاب مشابه می شود و جناح فاشیستی شامل بخش بسیار بزرگی از احزاب به اصطلاح لیبرال و راست و کل حزب آلترناتیو برای آلمان و احزاب مشابهی مانند دمکرات و سوسیال مسیحی و نئولیبرال و بخش هایی حتی از سوسیال دمکراسی را شامل می شود. این دو جناح دو قطب اصلی سرمایه داری و دمکراسی بورژوایی هستند و چیزی به اسم جناح وسط و ایدئولوژی جناح وسط در پارلمان و دولت آلمان وجود ندارد. کسانی که از وسط بین دو پا صحبت می کنند و با افتخار واژه ی Mitte یعنی وسط را برای خود به کار می برند تنها می توانند جایگاه خود را به جایگاه آلت تناسلی تقلیل دهند.
مساله ی آخر این است که قبل از حمله به این شیشه بار در شهر هاناو قاتل فاشیست ساعاتی قبل از ترور نه نفر بر روی لپ تاپ ش سخنرانی یک نازی جنایتکار در رهبری حزب آلترناتیو برای آلمان را گوش داده بوده است و روزهای قبل از ترور بیانیه یی فاشیستی در اینترنت منتشر کرده بود. همچنین در پارلمان های محلی و سراسری آلمان شاهد بودیم که مدت های مدید احزاب فاشیستی و کنسرواتیو از جمله حزب الترناتیو و احزاب دمکرات و سوسیال مسیحی به بهانه ی مبارزه با مسائل جنایی بارها و بارها علیه "شیشه بار ها" (قلیان فروشی و قهوه خانه های خارجی) سخنرانی کرده بودند و تنفر فاشیستی خود را از خارجیانی که به جز این شیشه بارها جایی نداشته اند در پارلمان و تله ویزیون اعلام کرده بودند. اینجاست که باید به مارکس و نقد فلسفه ی حق هگل ش برگردیم که اعلام می کند تئوری زمانی که توده یی شود، زمینه ی قهر را فراهم می کند و به ابزاری برای به کار گیری قهر تبدیل می شود و همین طور لازم است از نظریات کمونیست و روانکاو برجسته یعنی ویلهلم رایش که در سال 1933 در دوران سر کار آمدن فاشیسم به شکلی ماتریالیستی سر کار آمدن فاشیسم را توضیح می دهد و از ایدئولوژی به مثابه ی ابزار قهر اسم می برد. 
در اینجا باید یک چیزی را به کسانی که خیلی به فلسفه ی حقوق و قانون مداری بورژوایی پایبند اند ،گوشزد کنم و ان این است که بر اساس فلسفه ی حق بورژوایی در سیستم های به اصطلاح دمکراتیک غربی کسی را نمی توان به خاطر و بر اساس عقیده یی که دارد زندانی و تنبیه کرد. (این البته در مورد کمونیست ها صدق نمی کند و از سال های اواخر 1960 تا امروز قانون ممنوعیت شغلی برای کمونیست ها در همین آلمان "دمکراتیک" وجود دارد و هزاران کمونیست به خاطر این قانون بیکار و بی نان و آب شده اند) 
فلسفه ی حق بورژوازی که برگرفته از تعالیم مسیح است، به همان اندازه ی تعالیم مسیح ریاکارانه و دو پهلو است و باید این فلسفه ی حق و سیستم حقوقی را به طور کل از بنیاد برانداخت تا انسان  بتواند به حقوقش برسد. 
نتیجه گیری این است که اگر یک سیستم حقوقی سوسیالیستی وجود داشت، تمام سران جنایتکار احزاب کنسرواتیو و فاشیستی که علیه شیشه بارها صحبت کردند را به عنوان مجرم و جنایتکار و قاتل به زندان می انداخت، کاری که سیستم حقوقی به اصطلاح دمکراتیک از انجام آن سر باز می زند و نه تنها انجام نمی دهد، بلکه با این فاشیست ها و در کنار این فاشیست ها حکومت نظامی اش را بر ما ادامه می دهد. 
تروریست واقعی کسانی هستند که اندیشه های نژادپرستانه را تبلیغ و ترویج می کنند. زبان و ایدئولوژی فاشیستی از بمب اتم کشنده تر است. باید زبانی که برای فاشیسم  و تروریسم فاشیستی تبلیغ و ترویج می کند را از ریشه در آورد. اگر کسی سیستم حقوقی را به عنوان یک کلیت و نه به مثابه ی سیستم های بی ربط به همدیگر در نظر بگیرد، پس نمی تواند دست بردن به جنایت فاشیستی و تبلیغ برای جنایت فاشیستی و فراهم کردن اسلحه و شلیک را از هم جدا کند، چون این مسائل هم در نهایت با هم یک کلیت را تشکیل می دهند و سیستم حقوقی باید با کلیت قضیه برخورد کند و نه اینکه با بخشی از آن، در غیر این صورت هر چیزی هست به جز سیستم حقوقی، مهم نیست که چه اسمی را برای خود انتخاب کرده است. فهم این مسائل برای کسانی که از پشت عینک بورژوایی و لیبرالی به جهان می نگرند و اطلاعاتی از دیالکتیک هگل و مارکس ندارند، سخت است.
نه می بخشیم و نه فراموش می کنیم! روز انتقام راهی ندارید برید!

 
علیه "سوسیالیسم" "هومانیستی" و "انسان دوستی" "سوسیالیستی"
علیه "سوسیالیسم" "مدرن" 

 
"سوسیالیسم" "هومانیستی" یا "هومانیسم" "سوسیالیستی" پدیده یی به شدت ارتجاعی و غلط انداز و ماقبل مارکسی و حتی به مراتب عقب تر از "ایدئالیسم" هگل است. مارکس در نقد فوئرباخ در "ایدئولوژی آلمانی" از منطق هگل بهره می گیرد و "انسان" عام فوئرباخی را زیر سوال می برد. از نظر مارکس ما انسان به طور عام نداریم، چون انسان تنها در رابطه ی خود با شرایط تاریخی، طبقاتی و اجتماعی جایگاه پیدا می کند. انسان عام فوئرباخی از نظر مارکس چیزی جز انسان آلمانی نیست، اما انسان آلمانی خود دارای این یا آن جایگاه طبقاتی است و روابطش با تولید کنکرت و مشخص می شود، به تعبیری دیگر انسان یا صاحب ابزار تولید است و یا فاقد آن. 
مارکس در تحلیل کار در دستنوشته های اقتصادی-فلسفی از هگل فرا می رود و درک هگل از کار را که هگل تنها به کار مجرد (Arbeit als solche) می دید و کار کنکرت را مد نظر نداشت. مارکس برخلاف هگل به طور دقیق از سال های 1844 به بعد به مطالعه ی اقتصاد سیاسی می پردازد. هگل اگرچه سمیت را خوانده بود و در درس گفتارهای ینا موسوم به فلسفه ی عملی ینا مثال های آدام سمیت در مورد کارخانه ی سوزن را استفاده می کند، اما او هیچگاه نتوانست به نقد اقتصاد سیاسی بپردازد، کاری که مارکس کرد. هگل اما چه در منطق، چه در دانشنامه ی علوم فلسفی و چه در کتاب پدیدار شناسی روح به روابط مختلف طبقاتی از جمله روابط بین سوژه و ابژه، برده و بردار و غیره می پردازد، اما سیستم فلسفی او در نهایت در چارچوب جامعه ی "مدنی" بورژوایی (Bürgerliche Gesellschaft) گیر می کند و از مرزهای جامعه ی بورژوایی فراتر نمی رود. هگل برخلاف فلاسفه ی دیگری چون کانت و فیشته و رومانتیک های دیگری مانند شیلر نه به رفورمیسم عریان کانتی و نه ارتجاع مطلق فیشته یی و نه رومانتی سیسم شیلری گرفتار آمد، اما او صلح و به رسمیت شناخت سوژه و ابژه (برده و برده دار) برای او پدیده ی بنیادی و راه حل نهایی بود. فلسفه ی هگل برای دوران خودش انقلابی بود، چون به شدت با مناسبات فئودالی حاکم بر اروپا بیگانه بود، بخش های زیادی از انقلابی گری فلسفی و فلسفه ی انقلابی هگل برای امروز اگر ارتجاعی نباشند، محافظه کارانه هستند، اما هسته ی منطقی فلسفه ی او تا ابد برای ما کارساز خواهد بود و باید تا جایی که می توانیم به خواندن آن بپردازیم.
"هومانیسم" "سوسیالیستی" را باید به چند دلیل به شدت به نقد کشید:
 1. وقتی "سوسیالیسمی" که خود را "هومانیستی" تعریف می کند، بدون اینکه رسما اعلام کند، سیستم های دیگری که اشکالی از حاکمیت سرمایه بوده اند که در آن ارزش تولید و بازتولید شده اند همچون شوروی سابق و چین و کوبا را سوسیالیستی قلمداد می کند و این الگو ها را به عنوان الگوهای "سوسیالیسم" غیر "هومانیستی" به حساب می آورد تا "سوسیالیسم" خود را "هومانیستی" جلوه دهد. 2. وقتی که سوسیالیسمی از انسان عام و نه انسان کنکرت دفاع می کند، پس نمی تواند انقلاب سوسیالیستی که به قول انگلس در مقاله ش در مورد اتوریته یکی از قهرآمیزترین شکل اتوریته است، را رد قبول کند، چون در انقلاب قهرآمیز انسان کشته می شوند و خون انسان ریخته می شود. 3. سوسیالیسمی که از انسان به مفهوم عام صحبت می کند و انسان را در جایگاه طبقاتی شان به عنوان کارگر، خرده بورژا یا سرمایه دار، سرف، رعیت و پاتریسین، یا فئودال و برده دار و غیره نمی بیند، از بنیاد با انقلابی گری سوسیالیستی و نقد ماتریالیستی و تاریخی مارکس یا ماتریالیسم تاریخی بی ربط است، چون انسان ها از نظر مارکس تحت شرایطی ناخواسته در پروسه ی تاریخی و اجتماعی با قهر و بخشا با شیوه های ضد بشری از دسترسی به منابع و امکانات و ثروت خلع ید می شوند و برای اینکه بتوانند حقوق انسانی خود را پس بگیرند، نمی توانند تنها به قانون و راهکارهای هومانیستی اکتفا کنند، چون قانون در جوامع بورژوایی طرفدار خلع ید کننده از کارگران است، لذا باید فراقانونی اقدام کنند و این امر الزاما به نتایج "انسانی" و "هومانیستی" ختم نمی شود، چون کمترین سرمایه دار و حاکمی از گذشته تاکنون حاضر شده است، قدرت سیاسی اش را با زبان خوش و از راه قانونی به طبقه ی تحت ستم واگذار کند. بعضی از حاکمان حاضرشان سرشان را بدهند، اما از اتوریته و هژمونی ضد بشری خود دست نکشند! "سوسیالیسم" "هومانیستی" که یک میلمتر از فوئرباخیسم و بخشا برنوبائریسم فراتر نمی رود، به ظاهر ممکن است "الترناتیوی" برای "سوسیالیسم" "غیر هومانیستی" باشند، اما در واقع عقب گردی ارتجاعی به ماقبل مارکسیسم و خیالپردازی خرده بورژوایی است که یک میلیمتر از چارچوب مناسبات طبقاتی موجود فراتر نمی رود. 
یکی از مدافعین اصلی "سوسیالیسم" "هومانیستی" در کنار اریش فروم، رایا دویانفسکایا مائویست شناخته شده است. رایا دونایفسکایا نمی تواند مائویسم خود را پنهان کند، اما در عین حال از یک نوع سوسیالیسم هومانیستی و رومانتیک بحث می کند، این در حالی است که انقلاب چین خود انقلابی قهرامیز بود و زیاد ربطی به هومانیسم رومانتیستی نداشت و همینطور انقلاب فرهنگی چین.
یکی از برجسته ترین مائویست های ایرانی یعنی امیر حسن پور در یک مصاحبه در جواب به سوال یک مصاحبه گر که از او می پرسد که ایا انقلاب فرهنگی چین فاجعه بوده است، می گوید که بله انقلاب فرهنگی برای بوژوازی و بازماندگان فئودالیسم بزرگترین فاجعه بود، اما برای طبقه ی کارگر بزرگترین دستاورد بود. من با بخش اول جواب حسن پور موافقم اما فکر نمی کنم که انقلاب فرهنگی چین بزرگترین دستاورد برای طبقه ی کارگر چین بوده باشد. بگذریم. هدف من از آوردن این مثال این است، که نشان دهم انقلاب سوسیالیستی برای انسان های بورژوا و طبقه ی حاکم بزرگترین "فاجعه" ی ضد "هومانیستی" به حساب می آید، اما برای ما انسان های کارگر و زحمتکش ضرورتی است که ما را به سمت رهایی ابدی باید هدایت کند و تنها با قهر انقلابی و "غیر هومانیستی" می تواند، متحقق شود.
لیبرالیسم در فرمت چپ و گفتمان مارکسی سعی می کند از یک طرف خود را به عنوان آلترناتیو "مارکسیسم" "خشن" و انقلابی گری قهرآمیز مارکسیستی جلوه دهد و از طرف دیگر غرق در گفتمان "حقوق" "بشری" "مدرنیستی" که محصول دوران پسافاشیستی و پساجنگ "جهانی" دومی است، می شود. 
 "حزب" "کمونیسم" "کارگری" مبتذل ترین نمونه ی "چپ" "هومانیستی" یا "هومانیسم" "سوسیالیستی" و "مدرن" است. این حزب از طریق مبارزه با مسلمانان و تلاش برای دور کردن انسان های ایرانی از اسلام و جذب و ذوب این انسان ها در مدرنیسم و ارزش های اخلاقی بورژوایی و غربی، ارزش هایی که خود ریشه در تعالیم مسیحیت دارند، به توده های مردم آدرس عوضی می دهد و به دنبال این است که اسمیله کردن مردم کشوری مانند ایران را تبدیل به "شهروندان" ی اروپایی کنند تا و "ارزش" های مورد نظر "انسان غربی" را تبدیل به "ارزش" "انسان شرقی" کند.
 این احمق ها از انسان ها می خواهند که دین، مذهب و ملیت خود را کنار بگذارند، ملیت و مذهب و ارزش های اروپایی را بپذیرند تا از طریق تبدیل شدن به یک انسان "مدرن" اروپایی "رهایی" یابند! چیزی که منصور حکمت دنبال آن بود و اکس مسلم الان شش گام از آن جلوتر رفته است. سوالی که مارکس از برونو بائری که از یهودی ها خواسته بود، هویت یهودی خود را کنار بگذارند و به عنوان مسیحی شهروند آلمان شوند این بود که آیا شهروندان مسیحی آلمانی رها شده اند؟ آیا آنان حاضرند هویت خود را کنار بگذارند؟ آیا انسان تنها با کنار گذاشتن هویت مذهبی اش می تواند اتوماتیک رها شود؟! جواب مارکس به این سوال با اتکا به تحقیقات الکسی دوتوکویل در کتاب "درباره ی دمکراسی در آمریکا" که سفرنامه ی به شدت جزئی و قابل رجوع در مورد پروسه ی سکولاریسم هم هست، کتابی که در جزوه ی "درباره ی مساله ی یهود" هم از آن نقل قول می اورد، نه ی بزرگی است. اگرچه مارکس رهایی نهایی را رهایی از هویت های ساختگی همچون هویت مذهبی و ملی می دانست، اما او معقتد است که پدیده ی آسمیله کردن یهودیان در یک دولت مرتجع مسیحی، چیزی که یک یهودستیز (آنتی سمیت) به اسم برونو بائر به دنبال ان بود، درخواستی به شدت ارتجاعی و ضد انسانی است، همانطور که من درخواست اروپامحورانه ی مرتجعین موسوم به "کمونیست" "کارگری" از پناهجویان، خارجیان مقیم کشورهای اروپایی و اعضای خود برای ذوب شدن در جوامع و دولت های نژاد پرست اروپایی را تا مغز استخوان ارتجاعی و بی ربط به سوسیالیسم و کمونیسم می دانم. 
"مدرنیسم" اگر برای این اورینتالیست های قوم گرای و اروپا محور هویت پرست پدیده یی پر زرق و برق و زیبا به نظر می رسد، برای ما کمونیست ها چیزی جز ایدئولوژی و روکشی پوسیده بر مناسبات فاشیستی و امپریالیستی نیست. "حزب" "کمونیست" "کارگری" تاکنون نه در جنبش های آنتی فاشیستی غربی و مباحث آنتی فاشیستی شرکت کرده است و نه علیه سیاست های ملیتاریستی و امپریالیستی دولت های غربی در کشورهای مختلف جهان موضع ضد جنگ گرفته است، اگر مستقیم از جنگ امپریالیستی دفاع نکرده باشد، که بارها در مورد لیبی و سوریه و قبلا حکمت در مورد افغانستان کرده بودند. چون این جریان از منطق راست افراطی و امپریالیستی اروپایی تغذیه می کند و "سوسیالیسم" "مدرن" و "کمونیسم" "رنگی" و "کمونیسم" "سیاسی" اش روکشی "زیبا" و ایدئولوژیک برای پنهان کردن ماهیت تا مغز استخوان ارتجاعی، ضد بشری، نئوفاشیستی و امپریالیستی این حزب است. 
حالا همین حزب از "انقلاب" "انسانی"، "سوسیالیسم" "انسانی" هم دم می زند و خود را "مدرن" هم به حساب می آورد. 
حسن معارفی پور 

زندگی بدون فلسفیدن غیر ممکن است
روز جهانی فلسفه گرامی باد

حسن معارفی پور
این متن برای دشمنان عقلانیت و کسانی که با فلسفه و تسلسف دشمنی دارند، نوشته نشده است و اگر تو هم به این گروه تعلق داری می توانی بی خیال از بغلش رد بشی. قبل از هر چیز به مارکسیست های عامیانه اعلام کنم که دست از خزعبلات نویسی در مورد هگل و کسانی که نخوانده اند، بکشند و به خود بیایند و بخوانند و بخوانند، تا از ابتذال رهایی یابند. کسی که هگل را نه خوانده است، نه فهمیده است، نه ریشه های عمیق فلسفه ی او و نقش او در تبدیل کردن فلسفه به علم را می داند، چطور می تواند در اوج گستاخی با یک برچسپ "ایدئالیسم" عمیق ترین فیلسوف تاریخ بشر را رد کند؟ لنین در دفترهای فلسفی می گوید که من با خواندن هگل متوجه شدم که در علم منطق بیش از هر چیزی ماتریالیسم و کمتر ایدئالیسم دیده می شود و خود لنین در همین اثر می گوید که او یک ایدالیسم عاقل را به صد تا ماتریالیست احمق ترجیح می دهد. (نقل به مضمون از متن آلمانی) جالب است که لنین چند سال قبل از نوشتن دفترهای فلسفی اش به خاطر وارد نبودن به هگل و منتشر نشدن دستنوشته های اقتصادی-فلسفی، تزهای فوئرباخ و ایدئولوژی المانی، ماتریالیسمی که او در کتاب ماتریالیسم و امپریوکریتیسیم از ان صحبت می کرد، ماتریالیسم لانگه بود. لنین در ماتریالیسم و امپریوکریتیسم اشتباه های فاحشی می کند که بعدها در دفترهای فلسفی بعد از خواندن هگل این اشتباهات را اصلاح می کند. جالب است که در دواران استالین بازنشر دفترهای فلسفی هگل ممنوع شد، چون لنین در دفترهای فلسفی رویکردی کاملا هگلی داشت. در دوران استالین دستنوشته های اقتصادی-فلسفی و ایدئولوژی المانی منتشر شد، اما هیچ کس حق نداشت بیگانگی مورد نظر مارکس را به شرایط حاکم در شوروی تعمیم بدهد و اگر کسی این کار را می کرد، بدون شک تیرباران می شد. جالب تر این است که جورج لوکاچ را به خاطر نقل قول اوردن از آنتونیو لابریولا اولین فیلسوف پراکسیس بعد از مارکس و انگلس به مرگ محکوم کرده بودند، اما لوکاچ به طور تعجب آوری نجات پیدا می کند. 
نوزدهم نوامبر روز جهانی فلسفه است. اینکه یونیسکو با چه انگیزه یی در سال 2005 این مساله را طرح می کند و در سال 2015 نوزدهم نوامبر به صورت رسمی به عنوان روز جهانی فلسفه را ثبت می کند، برای من اساسا اهمیتی ندارد. من همواره تاریخ فلسفه را از فلسفیدن جدا کرده ام و می کنم. تاریخ فلسفه در بسیاری از دانشگاه های جهان به جای خود فلسفه تدریس می شود. چرا چون فلسفیدن برای دولت هایی که از طریق مهندسی افکار تلاش می کنند دانشجویان را تبدیل به مجموعه یی طوطی کنند، که ایدئولوژی های دولتی و مشروعیت نظام های حاکم را بپذیرند، خطری جدی محسوب می شود. بی دلیل نیست که تعقیب کمونیست ها، کشتار، زندانی و ممنوعیت شغلی برای کمونیست ها هنوز بخش جدایی ناپذیر فلسفه ی دولتی و بورژوایی حاکم در کشورهای مختلف جهان است. 
تا زمانی که هگل فنومنولوژی روح را ننوشته بود، فلسفه به عنوان عشق به دانایی و دوستی دانش محسوب می شد. هگل در سال 1807 تصمیم می گیرد، فلسفه را از عشق به دانایی به علم فلسفه تبدیل کند. فنومنولوژی روح هگل "سفر اکتشافی" هگل و منطق مقولات انتزاعی- فراخوانی است به انسان ها تا اجازه دهند، مردگان مردگان را به خاک بسپارند و در همان حال زندگان پاسخگوی چالش روزگار باشد و به اضطرار روح گوش بسپارند.  (فلسفه و انقلاب، رایا دونایفسکایا صفحه  54) در اینجا همانطور دونایفسکایا به دقت نشان می دهد، هگل غیرممکن ها را می خواهد ممکن کند. به خاک سپردن مردگان توسط مردگان همان طور که مارتین لوتر در انجیل اورده است، حدیثی است که عیسی به ماتهاوس گفته است. در ترجمه ی فارسی انجیل متی هم این نقل قول امده است. 
در اینجا می خواهم یک چیز دیگر را بیان کنم و آن ریشه های عمیق دین مسیحیت در فلسفه ی هگل و به ویژه تاثیرات ماتریالیستی پروتستانیسم روی هگل است. بدون فهم مسیحیت فهم هگل مستحیل است. کسانی که نقش مذهب و به ویژه تئولوژی در تکامل فلسفه را رد می کنند، می خواهند بخشی از حافظه ی بشری را حذف کنند. فلسفه برای قرن ها تحت تاثیر تعالیم مذاهب مختلف بود و به شدت از مذهب تاثیر می گرفت و روی مذهب هم تاثیر می گذاشت. هاینریش هاینه نقل قول های زیادی از هگل می اورد و می گوید که "این خدایان بی خدا" مهم نیست اسمشان "مارکس، فوئرباخ" یا چیست. آنان باید انجیل یوحنا و متی را بخوانند تا بتوانند هگل را درک کنند، چون آنچه هگل می گوید با زبانی بسیار ساده تر در این انجیل ها آمده است. هاینه به مثابه ی آخرین رمانتیک آلمانی نماینده ی یکی از انقلابی ترین اندیشه های عصر خود بود و فلسفه ی انتزاعی متافیزیکی کانت، فیخته را به شدت نقد می کند و هگلی های جوان هم در هم می کوبد.
فلسفه را همیشه مادر علوم خوانده اند و می خوانند. بدون فلسفه امکان زندگی کردن نیست و هر انسانی به محض اینکه فکر می کند و به دنبال ریشه ی قضایا می گردد، یک فیلسوف است. فلسفه چیزی جدا از انسان نیست، همانطور که انسان نمی تواند از فلسفه جدا باشد. تا دورانی که کانت فلسفه را از علوم تجربی و مذهبی جدا نکرده بود، فلسفه شامل تئولوژی، ریاضیات، نجوم، فیزیک، شیمی، متولوژی، روانشناسی، تاریخ و تمام شاخه هایی که امروزه به عنوان زیر مجموعه ی علوم انسانی و تجربی هستند، هم می شد. البته در گذشته این شاخه های علوم به شکل امروزی وجود نداشتند. روانشناسی امروزی که به یکی از ضد علمی ترین علوم جهان و مذهب جدید سرمایه داری نئولیبرال تبدیل شده است، در فرمت امروزی وجود نداشت، اما در متون فلسفی باستان و بعد از روشنگری می توان روانشناسی را یافت. ما با یک پروسه ی مدرنیزاسیون، تخصصی کردن و فوق تخصصی کردن علوم انسانی و تجربی که همگی زمانی زیر شاخه ی فلسفه به حساب می امدند، طرفیم و خود فلسفه به صدها شاخه تبدیل شده است. علوم انسانی همچون جامعه شناسی، روانشناسی، انسان شناسی، مطالعات فرهنگی و غیره، بخشا به شدت رویکرد ضد فلسفی دارند و بر علوم تجربی اتکا دارند. مثلا اگر روانشناسی یا شاخه هایی از انسان شناسی و جامعه شناسی و یا مطالعات فرهنگی را در دانشگاه های نئولیبرال زیر نظر بگذارید، متوجه خواهید شد که اکثر "دانشمندان" بی مایه و "پروفسور" های کالایی فلسفه (فلسفیدن) را کلی گویی و دگماتیسم می خوانند و از دانشجویان می خواهند با تمرکز روی تجربه های روزمره شان جهان را تحلیل کنند، به همین خاطر دانشجویان این رشته ها بعد از سال ها آب در هاون کوبیدن بی سواد مطلق از دانشگاه فارغ تحصیل می شوند و در بهترین حالت کارشان آنالیز آمارهای مختلف و نتیجه گیری های احمقانه خواهد بود. مثلا روانشناسان و روان کاوان دیگر با متون رواشناسی کلاسیک که ریشه های فلسفی داشت، سر و کله نمی زنند، بلکه یک گروه مثلا خارجی های یک منطقه یا کارگران یک شرکت را تحت پوشش تحقیق خود قرار داده و میزان و شدت افسردگی را در یک محله یا کارخانه بررسی کرده و نتایج احمقانه ی یک تحقیق پوچ و بی مایه را به راحتی و در اوج گستاخی به گروه های مشابه تعمیم می دهند. اگر به دفتر روانشناسان ابله مراجه کرده باشید، متوجه خواهید شد که 99 درصد این روانشنانسان و روانکاوان سوالات مشابهی را از شما خواهند کرد و به جای اینکه مناسبات بیگانه ی حاکم بر جامعه را مقصر افسردگی یا اختلالات روانی شما بخوانند، به "ناخودآگاه" شما که هیچ کس به جز خود شما از ان اگاه نیست رجوع می کنند و شخصیت تان را تحلیل می کنند. این مساله برای من واقعا خنده دار است تا جدی. یعنی اگر من سه تا چیز متفاوت به سه تا روان کاو بگویم، هر کدامشان من را در گروه یک تیپ شخصیتی قرار خواهند داد. روانشناسان را من رمالان قرون وسطی می دانم که برایشان دولت و دانشگاه ها مدرک رمالی صادر کرده و به صورت قانونی می توانند سر مردم کلاه بگذارند، بدون اینکه به عنوان کلاه بردار شناخته شوند. آنان وجود خواهند داشت، تا زمانی که جامعه انسان ها را به صورت فردی و جمعی از خودشان، دور و بری هایشان و خود جامعه بیگانه خواهد کرد. ماکس وبر جایی گفته بود، که اگر علم بتواند اثبات کند که جهانی پس از مرگ وجود ندارد، تمام مذاهب ذوب می شوند. من مطمئن نیستم که تمام مذاهب از بین بروند، حتی اگر تمام دانشمندان جهان وجود خدا و جهان پس از مرگ را با برهان های عقلانی و حتی با فیزیک کوانتوم و غیره هم انکار کنند. مساله یی که ماکس وبر ندیده بود، کارکرد ایدئولوژی روی ذهن سوژه است. مارکس در هیجدهم برومر می نویسد که افکار مردگان و نسل های قبلی برای سال ها و دهه ها بر روی ذهن زندگان حتی در جامعه ی سوسیالیستی سنگینی خواهد کرد. روانشناسی امروزی نه روانکاوی فروید است، نه یونگ، نه آدلر، نه ویلهلم رایش و نه حتی اریش فروم. این روانشناسی کالایی بی ارزش است، که ایدئولوزی بورژوایی آن را با ارزش کرده است. شاید هیچ کسی وجود نداشته باشد که در جوامع غربی کارش به روانشناس نکشیده باشد. سر هر کوچه و خیابانی صدها دفتر تراپیست و روانکاو وجود دارد. دیوید گربر به حق بسیاری از مشاغل را جزو Bullshit Jobs قرار داده بود. دلیل مخالفت من با روانشناسی ریشه ی فلسفی دارد وگرنه من خودم با علاقه متون روانشناسان مارکسیست همچون ویلهلم رایش را می خوانم و بعضی مواقع از خنده روده بر می شم. نمی دانم که رایش چطور می تواند با این همه دانش انسان شناسانه، فلسفی، مارکسیستی و تاریخی جهان را در ارگاسم خلاصه کند. یکی از طرفداران رایش به یکی از رفقایم که فعال سیاسی است و در خیابان برای حزب چپ المان تراکت پخش کرده بود گفته بود کار سیاسی را ول کن، برو خونه و با دوست دخترت بخواب، چون رایش گفته که رهایی واقعی در ارگاسم خوب است. یکی از جنجال بر انگیزترین کتاب های ویلهلم رایش در مورد ارگاسم است به اسم کارکرد ارگاسم. 
به فلسفه بر می گردم. چرا فلسفیدن مهم است؟ چرا ما همه فیلسوف هستیم؟ چرا باید فلسفه ی یونان باستان، قرون وسطی، فلسفه ی عصر روشنگری، فلسفه ی معاصر و فلسفه ی تحلیل جهان آینده را خواند؟ 
پسر بزرگم در جواب به معلمش وقتی معلم ازش سوال کرده بود که پدرت چکاره است؟ گفته بود پدر من فیلسوف است. چند روز پیش معلم یانی را دیدم گفت شما فیلسوف هستید؟ سوال کردم چطور؟ می گفت یانی در کلاس گفته که پدر من فیلسوفه و بیشتر وقتش را به خواندن اثار فلسفی و غیره اختصاص می دهد. من هم خندیدم و گفتم همه فیلسوف هستند. فلسفه تنها تلاش برای جواب دادن به سوالات غیر قابل جواب نیست، بلکه تلاش برای حل منطقی هر مساله و نشان دادن راهکار هم هست. در همین راستا من به شخصه علیرغم ارادت فراوانی که به فیلسوفان برجسته یی همچون ارسطو، سیسرو، دموکریت، کانت، هگل، مارکس، لوکاچ و گرامشی دارم، خود را پیرو فلسفه ی پراکسیس مارکسیستی و ماتریالیسم تاریخی به عنوان فلسفه ی عمل می دانم که توسط یکی از برجسته ترین فلاسفه ی مارکسیست به اسم آنتونیو لابریولا به بهترین شکل ممکن تبدیل به یک دیسپلین علمی و منسجم شده است. در کنار آثار آنتونیو لابریولا که انگلس و بعدها لنین بهش به شدت به او و آثارش ارادت داشتند، می توان آثار فلسفی لنین از جمله دفترهای فلسفی در باره ی هگل، آثار فلسفی گرامشی (گرامشی خود را شاگرد لابریولا می دانست)، آثار کارل کُرش، کارل کوسیک و مهمتر از همه جورج لوکاچ و در کل مارکسیست های هگلی را از یک طرف تکامل فلسفه ی پراکسیس مارکسیسم خواند، فلسفه یی که به عنوان تکامل فلسفه ی پراکسیس مارکس و بر شانه های جریان های فلسفی قبل و از بعد از مارکس و نقد و بررسی این جریانات شکل گرفته است. فلسفه ی پراکسیس که در آثار مختلف مارکس از جمله  "نقد فلسفه ی حق هگل: مقدمه"( مارکس مقدمه را بعد از کتاب نوشت و مقدمه به صورت جداگانه منتشر شد)، جایی که مارکس امر مطلق کانت (امر مطلق کانت، یک امر اخلاقی است که بیشتر به فرمت سکولار ده فرمان موسی شبیه است و به شدت عقب مانده، ارتجاعی، لیبرالی و از لحاظ استراتژیک و تاکتیکی هم احمقانه است) را مطرح کرد و این امر مطلق کانت را به یک گزاره ی انقلابی برای تغییر و رهایی از مناسباتی که در ان انسان تبدیل به برده می شود و کرامت انسانی ش لجن مال می شود، تبدیل می کند، را سرآغاز فلسفه ی پراکسیس مارکس خواند که در تزهای فوئرباخ ادامه پیدا می کند و در ایدئولوژی آلمانی به صورت کاملا دقیق مطرح می شود و تمام آثار مارکس را تحت پوشش خود قرار می دهد. 
جاهلان زیادی را دیده ام که مثل نقل و نبات تز یازده ی مارکس درباره ی فوئرباخ را نقل می کنند و سینه شان را جلو می آورند که دوران تفسیر جهان گذشته است و الان دوران "تغییر" است. آنان اینگونه می خواهند بیگانگی خود با عقلانیت و مارکسیسم که بر پایه ی گزاره های عقلانی منافع توده ها را در فرمت زبانی و ایدئولوژیک فلسفی نقش بسته است، نشان دهند. آنان نفهمیده اند که مارکس فلسفه را از فرمت انتزاعی به علمی برای تحلیل مناسبات روزمره و نقد اقتصاد سیاسی سرمایه داری تبدیل کرده است و تغییر جامعه بدون تغییر خود و ایدئولوژی جمعی و به دنبال آن تغییر هژمونی  غیر ممکن است. پرکارترین مارکسیست فرانسوی که تا حدودی متاثر از تفسیر "چپ" از یک فاشیست عقل ستیز به اسم نیچه بود، یعنی هانری لبفوره در کتاب جامعه شناسی مارکس دچار یک اشتباه می شود، که معمولا مارکسیست های عامیانه از این اشتباهات تئوریک کرده و می کنند و ان این است که لبفوره اعلام می کند که با تحقق کمونیسم فلسفه الغا می شود. به نظر می رسد که لبفوره معانی متفاوتی که واژه ی Aufhebung در زبان آلمانی دارند را نفهمیده است. (یکی از معانی ایی که هگل و مارکس به کار می بردند و در متون فلسفی هگلی زیاد به کار می رود، ارتقا به مرحله ی بالاتر است) وقتی مارکس از Aufhebung der Philosophie صحبت می کند، منظور او الغای فلسفه و نابودی ان نیست، بلکه نفی فلسفه ی ایدئالیستی ماقبل خود و ارتقای فلسفه به مرحله ی فلسفه ی پراکسیس و ماتریالیسم تاریخی است.

نگلس اولین کمونیست مدافع سوسیالیسم علمی در تاریخ بشر
برای تولد ژنرال انقلاب و کمونیسم، فریدریش انگلس
Alles Gute zum Geburtstag Genosse General 

حسن معارفی پور
دویست سال پیش در چنین روزی انگلس در Barmen محله یی از Wuppertal امروزی به دنیا آمد. خانواده ی انگلس به شدت مرتجع و مذهبی بودند و پدرش سهامدار یک کارخانه بود. من هیچگاه علاقه یی به زندگی نامه نویسی نداشته و ندارم، به همین خاطر اینجا به مسائل دیگری می پردازم. همچنین من انسانی نیستم که به هر مناسبتی مانند ژورنالیست ها مقاله بنویسم.  این مطلب تنها یک قسمت از یک کتابی در دست تدوین است و این بخش را به خاطر سالروز تولد رفیق ژنرال مان منتشر می کنم. 
جایگاهی که هگل در فلسفه دارد، انگلس همان جایگاه را در سوسیالیسم علمی دارد. هگل از طریق کتاب فنومنولوژی روح فلسفه را از دوستی دانش به علم فلسفه تبدیل کرد و انگلس از طریق اولین تحقیقات ماتریالیستی خود در نقد اقتصاد سیاسی، نقد فلسفه ی ارتجاعی و عقل ستیزانه شیلینگ در سال های اولیه، نوشتن یکی از دقیق ترین تحلیل های انسان شناسی متکی بر تحقیق میدانی به اسم وضعیت طبقه ی کارگر در انگلستان و آشنا کردن مارکس با اقتصاد سیاسی نقش عظیمی داشته است. بدون انگلس غیر ممکن بود مارکس بتواند در سال  1844دستنوشته های اقتصادی را بنویسد. بدون انگلس شاید ما هیچ وقت جلد اول کاپیتال را نمی توانستیم بخوانیم. (تحت فشار های مداوم انگلس بود که مارکس جلد اول کاپیتال را به پایان می رساند) بدون انگلس بازنویسی و انتشار جلد دو و سه ی کاپیتال غیر ممکن بود. انگلس علیرغم توانایی تئوریک عظیمش و تسلط به زبان های مختلف جهان برای اتمام کاپیتال مارکس تمام پروژه های خود را کنار می گذارد. انگلس نویسنده ی دیالکتیک طبیعت، آنتی دورینگ، درباره ی مساله ی مسکن، در باره ی اتوریته، منشاء خانواده، مالکیت خصوصی و دولت، لودویک فوئرباخ و پایان فلسفه ی کلاسیک آلمانی و آثار مشترکی همچون خانواده ی مقدس، ایدئولوژی آلمانی و مانیفست با مارکس است. انگلس نوشته های ثقیل مارکس به زبانی قابل فهم تر برای کارگران و زحمتکشان دراورده است و همیشه تغییرات جدی در این نوشته ها اعمال کرده است. مارکس بیشتر از هر کسی به انگلس اعتماد داشت و به لافارگ می گوید که متقاعد کردن انگلس برای من از متقاعد کردن هر کسی مهمتر بود. انگلس سوسیالیسم را از تخیل و نقد خیالی و رمانتیک به نقد ساختاری نظام سرمایه داری و تمام نظام های طبقاتی تبدیل کرد. اگر نوشته های مارکس قبل از آشنایی با انگلس را مطالعه کنید، متوجه خواهی شد که نقد مارکس در چارچوبی انتزاعی به بورژوازی است و تا حدود زیادی نماینده ی دمکراسی و انقلابی گری لیبرالی است. مثلا یکی از همین نوشته ها در باره ی مساله ی مطبوعات است که مارکس به شکلی رادیکال سانسور را به مثابه ی یک نهاد و موسسه نشانه می گیرد، اما افقش سوسیالیستی نیست. گفتنی است که انگلس در اواخر عمر یک بار این توهم را پیدا کرده بود که می توان از طریق سوسیال دمکراسی و پارلمان به سوسیالیسم رسید، اما طولی نمی کشد که این توهم را پس می گیرد. انگلس در دوران انقلاب 1848 اسلحه به دست گرفته بود و به خاطر اینکه دوره ی سربازی را گذرانده بود، رهبری یک گروه مسلح را به عهده می گیرد، اما انقلاب شکست می خورد و به مسیر دیگری غیر از انچه که مارکس و انگلس به آن امیدوار بودند، می رود. به همین خاطر انگلس تا آخر عمر در بین اعضای خانواده ی مارکس ژنرال صدا زده می شود.  
نقد انگلس به "مخالفین" اتوریته در مقاله ی "درباره ی اتوریته" یکی از بنیادی ترین نقدهای کمونیستی به آنارشیست ها و کلا تمام جریانات مخالف قهر و اتوریته است. انگلس می گوید که انقلاب بالاترین مرحله ی اتوریته است. آنانی که تصور می کنند انسان ها در جامعه بدون قهر و اتوریته در جامعه آزادانه عمل کنند، در اشتباه مطلق به سر می برند. برای رسیدن به سوسیالسیم و کمونیسم (آنچه انگلس Reich der Freiheit یعنی رسیدن به آزادی کامل) که از نظر او تنها در کمونیسم می تواند وجود داشته، باشد فقط و فقط از طریق یک انقلاب که اتوریته را در مرحله ی انقلاب به اوج خود می رساند ممکن است. انگلس اگرچه همچون هگل مساله ی ضرورت را طرح می کند، اما او هیچ گاه جایگاه عنصر پراتیک انسانی در تحقق ضرورت را انکار نمی کند. بسیاری از مخالفین انگلس که کج فهمی های انترناسیونال دوم را به انگلس ربط می دهند و اعلام می کنند که انگلس "دگماتیست" بوده است، اغلب انتی کمونیست ها و یا انتلکچوال های بورژوایی هستند که از طرف دیگران به "چپ" لیبرال شناخته می شوند و این افراد تلاش می کنند از طریق زدن بنیان گذار اصلی سوسیالیسم علمی کلیت جنبش کمونیستی را بزنند.  نامه ی انگلس به جوزف بلوخ در کونیزبرگ جوابی دندان شکن به تمام کسانی است که اعلام می کنند، انگلس باعث کج فهمی در مارکسیسم شده است. 
از هگل به انگلس
در این قسمت تلاش می شود ضمن روشن کردن تفاوت های بنیادین فلسفه ی مارکس فلسفه یی که بر بنیاد بررسی ماتریالیستی و تاریخی تاریخ و حال بنا گذاشته شده بود، تفاوت های این فلسفه را با فلسفه ی استعلایی کانت (Tranzendet) و فلسفه ی تحلیلی (Spekulativ) هگل روشن کنم. از انجایی که یکی از بنیادهایی که مارکس و انگلس فلسفه ی خود را بر روی آن گذاشته بودند، فلسفه ی کلاسیک ایدئالیسم آلمانی است، ضروری است برای شناخت مارکسیسم به سراغ این فلسفه برویم و با شناخت دقیق فلسفه ی ایدئالیستی، فلسفه ی پراکسیس مارکس را دوباره بازخوانی کنیم تا بدانیم نقد مارکس و انگلس به این فلسفه چیست و چرا مارکس و انگلس خوانش متفاوتی از فلسفه را ارائه می دهند. یکی از معضلات بنیادین جامعه ی ایران عدم فهم درست مفاهیم و تکرار کلیشه وار مفاهیم عمیق فلسفی بدون کوچکترین فهمی از ان است. این معضل ویرانگر به حدی گسترش پیدا کرده است، که طرف با خواندن یک نقل قول فلسفی از این یا ان متفکر خود را در جایگاه فیلسوف و متفکر قرار داده و هر تحلیل عقلانی را با برچسب های کلیشه واری که در ذهن او نقش بسته اند، رد می کند. جامعه ی ایران در طول تاریخ خود همیشه تنها بخشی از اثار و تئوری متفکران بزرگ عالم را به خود دیده است. بسیاری از اثار مهم فلاسفه ی بزرگ جهان هنوز به زبان فارسی ترجمه نشده اند. معضل عدم دسترسی به متون فلسفی مهم و عدم فهم دقیق فلسفه ی کلاسیک آلمانی در جنبش چپ تا حد تکرار نقل قول های خسته کننده و بی ربط در حد پروکاسیون در مورد فلاسفه ی بزرگی چون هگل و کانت تقلیل پیدا کرده است. نابودی عقل اگرچه محصول جریانات و متفکرین فاشیستی و دست راستی است، اما به میان جنبش چپ هم کشیده شده است. فلسفه ی ایجابی و دیالکتیک هگل در واقع توانسته بود، در مقابل رومانتیسیسم ارتجاعی و نمایندگان فلسفه ی مذهبی و مسیحی، در مقابل کسانی که رهایی آینده را در رجوع به گذشته جستجو می کردند، سرسختانه مقاومت کند. یکی از نقدهای بنیادین مارکس و انگلس به هگلی های جوان و پیر این است که آنان تنها با بخش اندکی از فلسفه ی هگل که در راستای منافع شان بود و پیش فرض های ذهنی آنان را اشباع می کرد، کار می کردند و با بقیه ی مباحث و کتب هگل سر و کله نمی زدند. این معضل در قرن 19 یکی از مهمترین مباحث را در میان نیروهای مرتجع و „انقلابی“ دامن زده بود. آنانی که تحلیل های دیالکتیکی هگل در „علم منطق“ و „پدیدار شناسی روح“ را دنبال می کردند، و دفاع سرسختانه ی هگل از انقلاب کبیر فرانسه، انقلاب بورژوازی رادیکال را تعقیب می کردند، به هگلی های جوان مشهور بودند که در جناح بورژوازی رادیکال و „انقلابی“ قرار می گرفتند. مارکس و انگلس خود در ابتدا به هگلی های جوان تعلق داشتند و تاثیرات اثار هگل بر روی نوشته های اولیه این دو به شدت سنگینی می کرد. انگلس حتی در جایی از کانت، فیشه و هگل به عنوان پیشروان جنبش انقلابی کارگران یاد می کند. مارکس علیرغم نقد رادیکال و مترقی خود به هگل در سال هایی اوایل دهه ی چهل در کتاب „نقد فلسفه ی حق هگل“ و بعد در دستنوشته های اقتصادی فلسفی موسوم به دستنوشته های پاریس، هر چند به صورت رادیکال از هگل می برد، دولت گرایی هگلی را نقد می کند و نقد مذهب را به نقد دولت بورژوایی پیوند می زند، اما خود مارکس زمانی که بعد از سال ها کار و فعالیت روی اقتصاد سیاسی دوباره به بازخوانی هگل بازمی گردد، در مقدمه ی پایانی کاپیتال می نویسد که باید در مقابل کسانی که از هگل یک لاشه ی سگ ساخته اند و با او همچون لاشه ی سگ رفتار می کنند، از این لاشه ی سگ دفاع کرد، چون مارکس خود را شاگرد او می داند. مارکس اگرچه همانجا اعلام می کند که „متد دیالکتیکی من“ البته با متد دیالکتیکی هگل، یعنی همان دیالکتیکی تحلیلی متفاوت است، اما سیستم فلسفی خود را وامدار هگل می داند. تفاوت این دو دیالکتیک را در ادامه ی بحث روشن می کنم. مارکس با بهره گیری از دیالکتیک هگل و روی پا قرار دادن این دیالکتیک از تحلیل ایده به تحلیل کالا و کالایی بودن در نظام سرمایه داری و نقد اقتصاد سیاسی می رود و با این کار از ذهنی گرایی که هگل به ان گرفتار آمده بود، عبور می کند و دیالکتیک او را در تحلیل و شناخت مادی جهان و تلاش برای تغییر ان عینیت می بخشد. انگلس می گوید یکی از بزرگترین کارهای مارکس این بود که توانست دیالکتیک انتزاعی و ذهنی هگل را روی اقتصاد سیاسی و پروسه ی انباشت سرمایه به کار گیرد. جورج لوکاچ متفکر بزرگ مارکسیست به عنوان کسی که بیش از هر مارکسیست دیگری روی هگل تحقیق کرده است، در اثار مختلف خود از جمله هگل جوان“ و اخرین اثر خود یعنی هستی شناسی حیات اجتماعی به این مساله اشاره می کند که مارکس و انگلس و لنین خود هرازگاهی در مورد اهمیت کار و فعالیت تئوریک و فلسفی هگل، کانت و دیگران نوشته و حتی به بازخوانی بخشی از این اثار پرداخته اند، اما هیچ کدام از آنان هیچ گاه به شکل پیوسته و ساختاری به بررسی فلسفه ی این متفکرین بزرگ و به ویژه هگل نرفتند، لذا او خود را ملزم می داند حتی الامکان در اثار مختلف خود با رجوع به هگل و برقراری رابطه بین دیالکتیک ایدئالیستی هگل و دیالکتیک ماتریالیستی و ماتریالیسم تاریخی مارکس به شناخت بهتری از هگل و مهمتر از ان مارکس دسترسی پیدا کند.
به ندرت متفکری چه در میان هگلی های جوان و چه هگلی های پیر می توان یافت که هگل را دریافته باشند. هاینریش هاینه از هگل نقل می کند که او هنگامی که اخرین لحظات زندگی ش را به سر می برد، گفته است "تنها یک نفر من را فهمید. چند دقیقه بعد می گوید که او هم من را نفهمید". (هاینریش هاینه در مورد تاریخ دین و فلسفه در آلمان)
اولین کسی که قبل از مارکس جنبه های دو پهلو فلسفه ی هگل یعنی جنبه ی ازوتریک (عرفانی و درون گرایانه) و جنبه ی اکزوتریک (برون گرایانه) را کشف کرد کسی نیست جز هاینریش هاینه فیلسوف و شاعر انقلابی تبعیدی آلمانی که در فرانسه دوران تبعید خود را می گذراند. هاینه در مجموعه نوشته هایی که به اسم (Geständnisse)(اقرار یا اعتراف) در مورد تاریخ فلسفه و مذهب منتشر می کند به این دو جنبه از فلسفه ی هگل که برای بسیاری از هگل های قابل فهم نبود پی می برد. خود هاینه که از رادیکال ترین انقلابیون آلمانی بود که در تبعید به سر می برد، می نویسد برای فهم هگل کتاب های او را برای خودم از زبان پیچیده ی فلسفی آلمانی به زبان محاوره ی فرانسوی ترجمه می کردم و بعد از ان می توانستم به ماهییت این فلسفه پی ببرم. این دوگانگی فلسفی و پیچیدگی که در ساختار زبان فلاسفه ی آلمانی نقش می بست را باید ماتریالیستی توضیح داد. انقلاب فرانسه اگر با وعده وعید هایی چون آزادی، برابری و برادری طبقه ی بورژوازی را به قدرت رسانده بود، طبقه یی که بر گرده ی طبقه ی کارگر و مردم تحت ستم توانسته بود قدرت سیاسی را در دست صاحبان ابزار تولید قبضه کند و بردگی و نابرابری و رقابت را جایگزین شعارهایی که با ان انقلاب به سرانجام رسید کند، از یک سو نا امیدی عظیمی را در میان متفکرین آلمانی دامن زده بود، تا جایی که شیلر این فیلسوف انقلابی و شاعر برجسته به خاطر ناامیدی از انقلاب فرانسه بازگشت به هنر و زیبایی شناسی را در حساس ترین دوره های تاریخی یعنی دورانی که انقلاب می بایست بشر را به رهایی برساند، پیشنهاد می کرد و در مجموعه نامه یی (27 نامه در باره ی زیبایی شناسی) ضمن اظهار ناامیدی از انقلاب کبیر فرانسه، عملا راه رهایی در بعد کوچک و منطقه یی (Regional) را از یک طرف تبلیغ می کرد و از طرف دیگر تلاش می کرد عقلایی کردن کانتی را که مدت ها بود به ایدئولوژی دولت بورژوایی در آلمان تبدیل شده بود رادیکالیزه و انقلابی کند. چیزی که به شکست انجامید. این تناقض و دوگانگی به عنوان محصول تحولات انقلابی به ویژه انقلاب کبیر فرانسه در اثار و زبان هگل به وفور پیدا می شود. خود هگل در مقدمه ی کتاب "فلسفه ی تاریخ" اگرچه از انقلاب کبیر فرانسه با تمام قدرت دفاع می کند، اما انقلاب را برای مناطق پروتستان نشین اروپا توصیه نمی کند، چون از نظر او پروتستانیسم کاری را که انقلاب کبیر فرانسه در فرانسه به سرانجام رساند، در آلمان به سرانجام رسانده است. درست است که هگل به "مقام" فیلسوف دولتی رسید و فلسفه ی او از جانب ارتجاعی ترین حکومت ها به عنوان فلسفه ی دولتی بسان فلسفه ی کانت به کار گرفته شد و کسانی چون هاینه و مارکس و دیگر رادیکال ها ناچارا به خاطر سرکوب وحشیانه ی دولتی راه تبعید و زندگی در آوارگی را در پیش گرفتند و فوئرباخ و دیگر اساتید چپ از دانشگاه های پروس سابق اخراج شدند، اما فلسفه ی هگل و متد دیالکتیکی هگلی از آنجایی که همه چیز را در حالت سیالیت و ارتقا از مرحله ی پست تر به مرحله ی بالاتر می دانست، خود ناقض سیستم هایی بود که از این فلسفه به عنوان فلسفه ی دولتی بهره گرفتند. اگرچه هگل در جایی می نویسد: "هر آنچه واقعی است عقلایی است و هر آنچه عقلایی است، واقعی است" و همین جمله ی هگل مورد سوء استفاده ی حکومت دیکتاتور و سرکوب گر فریدریش ویلهلم سوم قرار می گیرد، اما همانطور که انگلس می نویسد، فلسفه یی که سراسر دیالکتیکی است و همه چی را در تغییر از مرحله ی پست به مرحله ی بالاتر می بیند و همواره بر "ضرورت" تاکید می کند، نمی تواند قانون سانسور و سرکوب و مالیات های اجباری دولتی که این جمله ی هگل را به نفع خود تفسیر می کند، را عقلایی بداند. انگلس در لودویک فوئرباخ و پایان فلسفه ی کلاسیک آلمانی می نویسد که از نظر هگل هیچ نمی توانسته این حکومت سرکوب گر اگرچه واقعی است، عقلایی باشد. اگر مارکسیسم به قول لنین از سه منبع و سه جزء تشکیل شده است و یکی از اجزای ان فلسفه ی کلاسیک آلمان است، پس برای شناخت دقیق مارکسیسم لازم است فلسفه ی کلاسیک آلمان را بشناسیم. این نوشته تلاشی جسته گریخته و یک تحقیق ناتمام است که می تواند در آینده گسترش پیدا کند و به صورت ریشه یی تر به سراغ این بحث برود.
تکامل سوسیالیسم از تخیل به علم
سوسیالیسم علمی به گرایشی اطلاق می شود که توسط مارکس و انگلس در مقابل تفاسیر اخلاقی، خیالپردازنه و رومانتیسیسم از سوسیالیسم فرمول بندی شده بود. انگلس در کتابچه یی به اسم تکامل سوسیالیسم از تخیل به علم پروسه ی شکل گیری و تکامل سوسیالیسم علمی را توضیح داده است.
قبل از این که به تاریخ شکل گیری سوسیالیسم علمی بپردازم، لازم است یک تصویر کلی از فلسفه ی مارکس ارائه بدهم، فلسفه یی که نه در چارچوب فلسفه ی ایدئالیسم آلمانی، نه در چارچوب رومانتیسیسم سوسیالیسم تخیلی و نه در چارچوب فلسفه ی تجربی گرایی انگلیسی بود.
سوسیالیسم علمی در عین حال محصول یک جنگ بی امان مارکس و انگلس با مکاتب فکری ایی است که من در اینجا چند تا از این مکاتب را به طور خلاصه معرفی کرده ام. مارکس و انگلس از همان دوران جوانی شان در حال مبارزه ی بی امان فکری با گرایشات مختلف از جمله گرایشات غالب بر فلسفه ی کلاسیک آلمانی، خرافی کردن و عامیانه کردن علم بودند و با هم عصرانش از جمله هگلی های جوان، نمایندگان اولیه ی آنارشیسم از جمله پرودون و باکونین و طرفداران سوسیالیسم عامیانه و تخیلی از جمله وایتلینگ، با نمایندگان سوسیالیسم فئودالی و حقیقی و غیره در یک نزاع تئوریک و پراکسیس بودند.
این البته به این معنی نیست که مارکس و انگلس از همان اوایل خود سوسیالیسم خالص عملی را نمایندگی می کردند. به هیچ وجه. آنان مانند هر جوینده ی علم و رهایی دیگر در میان هم عصران خود راست و چپ های فراوانی می زدند تا بتوانند راه درست را پیدا کنند. لازم به ذکر است که مارکس و انگلس در دوران جوانی تحت تاثیر آموزه های هگل در فلسفه ی تاریخ گرایشات اروپا محورانه را نمایندگی می کردند. بازتاب این گرایش اروپا محور را می توان در آثار مشترک شان از جمله پیشنویس اول مانیفست کمونیست مشاهده کرد. آنجا که مارکس و انگلس می نویسند که بورژوازی غرب مسیر تکامل را به جوامع غیر سرمایه داری نشان می دهد.
قبل از انتشار مانیفست حزب کمونیست ما شاهد اثار فوق العاده مهمی از مارکس و انگلس هستیم که بخشا با یک قرن تاخیر منتشر می شوند. یکی از این آثار دستنوشته های اقتصادی-فلسفی است. اثر دیگر ایدئولوژی آلمانی است. دستنوشته های اقتصادی-فلسفی برای سال های سال به قول دونایفسکایا در گاوصندوق سوسیال دمکراسی حبس بود و سال 1928 برای اولین بار منتشر می شود. ایدئولوژی آلمانی برای اولین بار در اوایل دهه ی 1930 منتشر می شود. این آثار جزو آثار فوق العاده مهمی هستند که بنیادهای تفکر مارکس و انگلس را شکل می دهند. مارکس در دستنوشته های پاریس در سه بخش به سراغ بحث بیگانگی، نقد فلسفه ی هگل و طرح ایده ی کمونیسم می رود. در "ایدئولوژی آلمانی" برای اولین بار پایه های ماتریالیسم تاریخی ریخته می شود.
اتحادیه ی عدالت یک اتحادیه ی آلمانی ها از مجموعه یی بورژوایی خیر و سوسیالیست های خیالی در تبعید بود که پایگاه ان در لندن بود. این اتحادیه بعدها به اتحادیه ی کمونیست ها تغییر نام داده و اتحادیه ی کمونیست ها اگرچه اول یک سازمان آلمانی در تبعید بود، اما به مرور به یک سازمان بین المللی تبدیل می شود. اتحادیه ی کمونیست ها نوشتن یک برنامه ی تئوریک با راهکارهای عملی و غیره را در نوامبر سال 1847 به مارکس و انگلس واگذار می کند و مانیفست کمونیست به عنوان برنامه ی این سازمان توسط مارکس و انگلس نوشته شد. در نتیجه ی مباحث فراوان و تلاش های مارکس و انگلس مانیفست کمونیست تبدیل به برنامه ی اتحادیه ی کمونیست ها می شود. نسخه ی اصلی مانیفست کمونیست چند هفته قبل از انقلاب فوریه ی 1848 برای چاپ به لندن فرستاده شد و منتشر می شود یک ترجمه ی فرانسوی ان در همان سال در دوران اتفاقات انقلاب 1848 در پاریس منتشر می شود. ترجمه ی انگلیسی ان که توسط هلن مکفارلن انجام شده است، سال 1850 زیر نام "جمهوری خواهان سرخ" در منتشر می شود. نخستین چاپ روسی ان در دهه ی شصت قرن نوزدهم با ترجمه ی باکونین منتشر می شود. در سال 1871 همانطور که انگس می گوید ترجمه ی مانیفست به چندین زبان زنده ی دنیا از جمله فرانسوی و روسی، دانمارکی غیره منتشر و پخش می شود. ترجمه ی لهستانی ان در فاصله ی زمانی کوتاهی بعد از انتشار متن اصلی در سال 1848 منتشر می شود.
انگلس در مقدمه یی که سال 1872 بر انتشار مجدد متن آلمانی مانیفست نوشته است، اشاره می کند که الان وقتی بعد از بیست و پنج سال دوباره بر می گردم و نگاه می کنم، می توانم بگویم که بخشی از جنبه های عملی و مطالباتی مانیفست دیگر برای شرایط حاضر به روز بودن خود را از دست داده اند و می توانند مجددا نوشته شوند یا بهتر شوند، اما بنیادهای نظری و اصلی مانیفست حزب کمونیست هم اکنون حقانیت و درستی شان حفظ شده است. مطالبات عملی مانیفست متناسب با شرایط زمانی ایی نوشته شده اند، که در نتیجه ی تغییر مناسبات صنعتی و پیشرفت های پیاپی، شکست انقلاب 1848، سر کار آمدن دولت های بناپارتیستی، تغییر فرم سازمان دهی کارگری در اروپا و مهمتر از همه در نتیجه ی یادگیری از تجربه ی کمونیست پاریس، نمی توانند به شکل سابق باقی بمانند. بعد از سقوط کمون پاریس در نتیجه ی اتحاد دو رژیم بناپارتیستی آلمان و فرانسه، سقوطی که به کشته شدن بالای شصت هزار نفر منجر شد (نزدیک سه برابر بیشتر از انقلاب کبیر فرانسه، ضد انقلاب فاشیستی از کمون تلفات گرفت. این اتفاق جنوسایدی علیه کموناردها و پاریسی ها بود که در فاصله ی زمانی کوتاه یکی از مترقی ترین حکومت های تاریخ بشر را بنیاد گذاشته بودند)، باعث شد که مارکس در کتاب جنگ داخلی در فرانسه ضمن بررسی اتفاقات تاریخی در فرانسه در دوران کمون، ایده ی دیکتاتوری پرولتاریا را گسترش دهد و مارکس و انگلس نظرات خود را در مورد شیوه ی حاکمیت سوسیالیستی تغییر دهند. دیکتاتوری پرولتاریا در کتاب جنگ داخلی در فرانسه از طرف مارکس دوباره مطرح می شود و ضرورت انتقال قدرت سرکوب انحصاری به پرولتاریا برای سرکوب ضد انقلاب مطرح می شود، کاری که کموناردها متاسفانه به خاطر دیدگاه های بیشتر آنارشیستی خود نکردند. آنارشیسم هنوز بعد از چندین شکست تاریخی نتوانسته است از گذشته درس بگیرد. یک بار در کمون پاریس آنارشیست ها و کمونیست ها به خاطر نبود دولت مقتدر کارگری مسلح در خون غلتیدند و بار دیگر در جنگ داخلی اسپانیا، اما آنارشیست ها همچنان به عنوان جناح ملیتانت اما غیر رادیکال جنبش کارگری علیرغم تاکید بر ملیتانسی سطحی و انقلابی گری پوشالی، به عنوان جناح چپ بورژوازی و رفورمیسم بورژوایی به بازتولید حاکمیت و دولت بورژوایی خدمت می کنند. این مساله البته مساله ی دیگری است که باید جداگانه به ان پرداخت. هدف من از آوردن این مساله این است که طرح بازبینی در مطالبات عملی و پراتیکی در مانیفست کمونیست، دقیقا بخشا برای تغییر و شاید بهتر بگویم تکمیل دیدگاه های مارکس و انگلس در زمینه ی دولت سوسیالیستی است. (برای مطالعات بیشتر در زمینه ی نظریه ی دولت مارکس، علاوه بر کتاب جنگ داخلی در فرانسه، منشاء خانواده، مالکیت خصوصی و دولت، دولت و انقلاب اثر لنین، لازم است کتاب هال دریپر یعنی نظریه ی انقلاب مارکس را با دقت مطالعه کرد)
از نقطه نظر انگلس، از آنجایی که مانیفست یک اثر تاریخی است که به تحولات تاریخی مشخصی در یک زمان پرداخته است، تغییر دادن ان کار درستی نمی تواند باشد و به همین دلیل مارکس و انگلس به هیچ وجه این اثر را تغییر ندادند و تنها در مقدمه های مختلف سعی می کنند اشکالات ان را مجددا برای شرایط حاضر بیان کنند، به جای اینکه این اثر تاریخی که به زبان های مختلفی ترجمه شده بود را دست کاری کنند. مانیفست کمونیست یک بیانیه ی تحلیلی و یک مرامنامه ی کمونیستی برای عبور از مناسبات سرمایه داری و توضیح خلاصه وار شکل گیری سرمایه داری، به چالش کشیدن سوسیالیسم ارتجاعی و همزمان فرموله کردن سوسیالیسم علمی در متنی کوتاه، موجز و تاثیر گذار بود. مانیفست کمونیست بیش از هر اثر مارکس و انگلس مطالعه شده است.
در این قسمت از بحث به بررسی جزوه ی بسیار مهم "تکامل سوسیالیسم از تخیل به علم" می پردازم. ابتدا لازم می دانم به صورت خلاصه به بررسی جایگاه این جزوه بپردازم. قبل از هر چیز لازم است اشاره کنم که خود جزوه در واقع بخشی از یک پروژه ی بزرگتر است که به اسم "آنتی دورینگ" منتشر شده است. "آنتی دورینگ" یکی از مهمترین اثار کلاسیک مارکسیستی برای فهم سوسیالیسم علمی و کمونیسم است. اگرچه انگلس پروژه ی نوشتن آنتی دورینگ را به خاطر مرگ دورینگ متوقف کرد و نوشتن فصل چهارم ان را به خاطر مسائل پرنسیپی و عدم "حمله" به مرده متوقف کرد، اما همین فصولی (فلسفه، اقتصاد سیاسی و سوسیالیسم) که در نقد اویگن دورینگ استاد دانشگاه برلین و از اعضای حزب سوسیال دمکرات آلمان، کسی که عقاید ارتجاعی اش را از طریق حمله به گذشتگان و خالی کردن تمام عصبانیت خود بر سر مارکس به اسم انقلاب در علم تبلیغ می کرد و بدتر از ان عقایدش را سوسیالیستی قلمداد می کرد و حملاتی را به مارکس شروع کرده بود، حملاتی که همزمان با اتحاد دو جریان ارتجاعی لاسالیست و ایزناخیست ها درون سوسیال دمکراسی آلمان بود. جوابیه ی انگلس پاسخی علمی و دندان شکن به یکی از اشکال سوسیالیسم ارتجاعی در آلمان که اویگن دورینگ یکی از نمایندگان ان بود، است. آقای دورینگ در شرایطی به سوسیالیسم چرخش پیدا کرده بود که حزب سوسیال دمکرات آلمان در یک قدمی قدرت بود. او از این طریق می خواست بخش هایی از حزب سوسیال دمکرات آلمان را حول آرای خود جمع کند. سیستم نظری دورینگ چیزی جز کتاب آنتی دورینگ و جزوه ی" تکامل سوسیالیسم از تخیل به علم" را می توان خلاصه ی کل سوسیالیسم علمی (مارکسیسم) تا ان دوران خواند. انگلس در مقدمه ی جزوه ی" تکامل سوسیالیسم از تخیل به علم" اشاره می کند که این بخش از کتاب آنتی دورینگ را در واقع به صورت جداگانه و به پیشنهاد رفیقش پل لافارگ که در ان دوران عضو مجلس موسسان فرانسه بود منتشر کرده است، جزوه یی که در مدت زمانی کوتاه به ده زبان جهانی از جمله انگلیسی، ایتالیایی؛ فرانسه، لهستانی، دانمارکی، هلندی، روسی و رمانی ترجمه و منتشر می شود.
در مقدمه ی این جزوه انگلس اشاره می کند که بحث های او در مورد شیوه ی تولید کالایی تابع بحث هایی هستند که مارکس در کاپیتال منتشر کرده است و تقسیم شیوه های تولیدی را به همان شکل به پیش برده است.
می نویسد انواع اشکال تولیدی از قرون وسطی تا به امروز را به سه بخش تقسیم کرده اند:
الف: پیشه وری» اساتید کوچک با چند پیشه ور و دستیار، هر کارگر تمام اجزای یک جنس را به تنهایی تولید می کند.
ب: شیوه ی تولید مانوفاکتوری: تعداد بیشتری از کارگران که در یک کارگاه کوچک جمع شده و در نتیجه ی تقسیم کار یک کالا را به صورت جمعی تولید می کنند. محصول کار زمانی به پایان می رسد که هر کارگر قسمتی از کار را تمام کرده باشد.
پ: شیوه ی تولید سرمایه دارانه یا مناسبات تولید بورژوایی (صنعت جدید): در صنعت جدید تولید کالاها ماشینی شده است و مناسبات تولیدی کالایی شده است. کالا ها در این شکل از تولید برای مصرف شخصی یا مصرف از جانب کارفرما تولید نمی شوند، بلکه علاوه بر مصرف کالا مساله ی مبادله حیاتی است. بدون مبادله و کالایی شدن و بدون هدف کسب ارزش افزونه ی اجتماعی صحبت کردن از شیوه ی تولید سرمایه دارانه ممکن نیست.
در این جزوه انگلس درک ماتریالیستی تاریخی و تاریخچه ی ماتریالیسم را به درستی توضیح می دهد و سعی می کند نشان دهد که پایگاه ماتریالیسم انگلستانی است که امروز طبقه ی متوسط ان خرافی و مرتجع اند و به سختی می توانند حتی با کلمه ی ماتریالیسم کنار بیایند. انگلس می گوید که اگنوستیسیزم برای انگلیسی ها قابل تحمل است، اما ماتریالیسم نه، با اینکه مهد اول ماتریالیسم انگلستان بود. دان اسکاتس از پیروان اسکولاستیک از خود می پرسد که آیا ماده می تواند فکر کند، اگرچه او برای اثبات این امر به معجزه پناه می برد و سعی می کند با الهیات و مذهب این مساله را توجیه کند.
فرانسیس بیکن را می توان بنیان گذار واقعی ماتریالیسم خواند. بیکن بر این عقیده بود که علوم تجربی علوم واقعی هستند و فیزیک تجربی ممتاز ترین بخش علوم طبیعی است. ماتریالیسم بیکن به شدت الوده به خرافات و مذهب بود. ماتریالیسم بیکن توسط هوبس ادامه پیدا می کند و از جنبه ی تکامل فیزیکی اش خارج می شود و ارواح ضد بشری بر ان غالب می شود.
اگنوستیسیزم به عنوان ماتریالیسم خجالتی
انگلیسی ها به هیچ وجه این را نمی فهمیدند که مارکس چطور بزرگان و نمایندگان ماتریالیسم را ستایش کرده است و به خاطر ارتجاعی بودن شرایط امروزشان از گذشته ی ماتریالیستی خود خجالت می کشند به همین خاطر در بهترین حالت به اگنوستیسیزم پناه می برند.
پدر ماتریالیسم فرانسوی در واقع ماتریالیسم انگلیسی همچون بیکن، هابز و لاک و سایرین هستند. ماتریالیسم فرانسوی خود را در شکل دیگر به شکل مادی یعنی در قالب انقلاب به نمایش می گذارد. بازگشت ارتجاع بعد از به شکست کشانده شدن انقلاب و تحمیل مجدد مذهب از جانب بورژوازی برای قانع کردن طبقات تحت سلطه
اگنوستیسیزم به مثابه ی هواداری از کانت، هگل نظریات کانت را در مورد شی به عنوان خود به شکل رادیکال رفع می کند و اعلام می کند وقتی ما خودمان شی ایی را درست می کنیم پس نمی توانیم اعلام کنیم که شی قابل شناخت نیست، چون تمام اجزای ان را ما می شناسیم و خود به هم وصل کرده ایم. پیشرفت علم و ریاضیات و شیمی و غیره به طور اتوماتیک ایدئالیسم کانتی را که شامل نوعی اگنوستیسیزم ساده لوحانه بود کنار گذاشت.
ماتریالیسم تاریخی و مارکسیستی برخلاف ماتریالیسم حسی ماقبل خود از ماتریالیست های انگلیسی و عقل گرایان گرفته تا فوئرباخ همه چیز را نتیجه ی ادراکات حسی نمی دانست، بلکه این ماتریالیسم معتقد است که انرژی را نمی توان خلق کرد و نه از بین برد. از نظر این ماتریالیسم ماده و ذهن در یک ارتباط تنگاتنگ با هم هستند. این در حالی است که ماتریالیسم اگنوستیستی به محض اینکه پا به عرصه هایی می گذارد که اطلاعی از ان ندارد، فورا به لاادری و اگنوستیسیزم پناه می برد.
رفورماسیون لوتری به عنوان ایدئولوژی نوعی نظام مطلقه ی سلطنتی عمل می کرد ولی کالوینیسم با شرایط اقتصادی اجتماعی بریتانیا تطابق بیشتری داشت، چون در بریتانیا لایه های بریده از اشراف بیشتر به بورژوازی شهری نزدیک بودند تا به فئودال ها و آنان از کالوینیسم به عنوان ایدئولوژی خود بهره گرفتند.
مارکس و انگلس در پرورش و تکامل سوسیالیسم علمی مکتبی را بنیان گذاشتند که تا حدود زیادی از نقد اخلاقی مناسبات موجود سرمایه دارانه بری بود. مکتبی بود که ردپای خرافات و ارتجاع یا ستایش گذشته در آن دیده نمی شد. همیشه به دنبال حل مسائل حال در آینده و در پروسه ی یک فرایند انقلابی بود. مکتبی که متکامل ترین و بنیادی ترین نقد خود به سرمایه داری را تا امروز نمایندگی می کند. آنجا که مارکس با ارتقای تئوری بیگانگی به شی وارگی و به دنبال آن حاکم بودن مناسبات فتشیستی در سرمایه داری می رسد، جایی است که امکان هر گونه نقد ارتجاعی به این مکتب را منکوب می کند. مارکس بر این عقیده است که روابط انسان ها در مناسبات سرمایه داری فرم کالایی به خود می گیرند و از حالت انسانی خود خارج شده اند. این شیوه ی تولید حاکم است که به شیوه ی تولید سرمایه داری یا شیوه ی تولید کالایی نام گذاری می شود. برای براندازی این مناسبات تولید کالایی یا بت واره پرستی کالایی، هیچ راه حل دیگری جز از بیناد برافکندن مناسبات کالایی وجود ندارد. اینجاست که مارکسیسم یا سوسیالیسم علمی برخلاف سوسیالیسم مبتذل به شیوه یی کاملا اصولی به نقد مناسبات سرمایه داری می رود و معضل را در ساختار حاکم بر جامعه می بیند، ساختاری که باید برچیده شود، تا انسان به رهایی از بت وارگی و شی وارگی و از خودبیگانگی دست پیدا کند.
فلسفه ی پراکسیس (عمل) مارکس، فلسفه یی که توسط گرامشی فرمول بندی شده است و امروز به یک کاریکاتوری از ماتریالیسم پراتیک و فلسفه ی عمل و انقلاب توسط آکادمیسین های بورژوایی تبدیل شده است، بیگانگی خود را با واقعیت اجتماعی همچون فلسفه ی انتزاعی و ایدئالیستی نشان می دهد. در این جا مساله ی آکامیسین های مارکسولوژ و مفسران گرامشی اغلب تحلیل و تفسیر مفاهیم و نه تلاش برای شکل دادن تئوری برای تغییر در جامعه است. لذا لازم می دانم همانطور که اشاره شد، با بازخوانی زیبایی شناختی علاوه بر تلاش برای شناخت مکاتب فلسفی و نشان دادن جوانب این فلسفه به ارزیابی انتقادی و رادیکال از وضعیت اجتماعی دوران گذشته، حال و شکل دادن به آلترناتیو عملی برای تغییر انقلابی حال به نفع آینده بپردازم. لذا لازم می دانم که به تحلیل جریانات اجتماعی حاضر و بررسی ایدئولوژی حاکم بر این جریانات و جنبش های اجتماعی بپردازم، تا خواننده حس نکند که تنها با یک بررسی انتزاعی و نقدی بیربط به واقعیت اجتماعی سر و کار دارد.
پروسه ی تکامل سوسیالیسم از تخیل به عمل را باید بر بستر شکل گیری ماتریالیسم تاریخی و نقد ریشه ی ماتریالیسم حسی فوئرباخ که در ایدئولوژی آلمانی برای اولین بار توسط مارکس و انگلس به صورت کامل منسجم فرمول بندی می شود، هر چند که ریشه های ماتریالیسم تاریخی را حتی در نوشته هایی همچون دستنوشته های اقتصادی فلسفی، تزهای فوئرباخ و خانواده ی مقدس و حتی در مقدمه یی بر نقد فلسفه ی حق هگل جستجو کرد. مارکس و انگلس در ایدئولوژی آلمانی نه تنها فوئرباخ را به شدیدترین شکل ممکن زیر نقد رادیکال قرار می دهند و فلسفه ی او را در ادامه ی ایدئالیسم آلمانی می دانند، بلکه هگل و درک هگل از جامعه ی مدنی را نقد می کنند. نقد مارکس و انگلس به هگل به شکلی از اشکال متوجه فوئرباخ که انسان انتزاعی هگلی را تبدیل به موجودی حسی کرده بود، هم می شود و اعلام می کنند که دیدگاه ماتریالیسم حسی فوئرباخ جامعه "مدنی" است.
وقتی جامعه ی مدنی برای فوئرباخ و هگل هدف است، اجتماعی شدن انسان برای کمونیسم هدف است. ماتریالیسم تاریخی بر بنیاد تحلیل هستی شناسانه ی مارکس و انگلس از تکامل جامعه شکل می گیرد. مارکس و انگلس با دست بردن به ابزار ماتریالیسم تاریخی برای تحلیل جهان سیستم فلسفی دوران خود را انقلابی و متحول می کنند. ماتریالیسم تاریخی به قول لوکاچ از آن زمان ابزاری برای مبارزه ی طبقاتی پرولتاریا علیه بورژوازی شده است. ماتریالیسم تاریخی دیگر خود را به تصورات اسکولاستیک مشغول نمی سازد، بلکه با ارائه ی تحلیلی مادی از روند تکامل جامعه ی انسانی در پروسه ی مبارزه ی طبقاتی و جنگ شهر و روستا، جنگ جهان نوین با جهان کهن که بر روی زمین مادی اتفاق می افتد و این جنگ در اشکال مختلف گفتمانی و ایدئولوژیک در بین طبقات اجتماعی هم به پیش می رود. مارکس و انگلس اعلام می کنند که آگاهی چیزی جز هستی آگاه نیست و ایدئولوژی طبقه ی حاکم در عصری ایدئولوژی حاکم بر جامعه است.

 

قرارداد ایران و چین محصول شرایط پس از برجام

 

قرارادادی که بین ایران و چین بسته شده است، چیزی جز بازتاب فشار امپریالیسم غرب به جمهوری اسلامی و به زانو در آوردن این رژیم بر سر پروژه ی برجام و ناچار کردن جمهوری اسلامی به عقب نشینی از منطقه ی خاورمیانه نیست. تاکنون هیچ اطلاع دقیقی از ابعاد اسرار این قرارداد وجود ندارد و آنچه روشن است، این است که رژیم فاشیست جمهوری اسلامی ایران و رژیم برده داری مدرن چین با همدیگر به توافقاتی رسیده اند. این توافقات که به احتمال زیاد با تلاش های جمهوری اسلامی و در نتیجه ی نوعی دیپلماسی سری شکل گرفته است، برای پیدا کردن پارتنرهای سیاسی واقعی و برای فشار به امریکا صورت گرفته است. جمهوری فاشیستی اسلامی ایران که قصد داشت از یک رژیم امپریالیستی منطقه یی از طریق صدور تروریسم سپاه قدس و کسب نفوذ سیاسی در مناطق و کشورهای مختلف خاورمیانه و حتی آمریکای جنوبی و کشورهای اروپای شرقی به یک جریان هژمونیک تبدیل شود، با قتل قاسم سلیمانی و بمباران مواضع سپاه پاسداران در سوریه از جانب اسرائیل عملا در یک موقعیت دفاعی قرار گرفته است و فشارهای پیاپی آمریکا به این رژیم باعث شده است که به دنبال پارتنر جدید می گردد.
روسیه و چین به صورت نیم بند از رژیم جمهوری اسلامی دفاع می کردند. جمهوری اسلامی قراردادهای زیادی با جمهوری اسلامی بسته اند، از جمله قرارداد نوسازی قطارها و راه آهن ایران از طرف روسیه و قرارداد اجاره ی خلیج "پارس" به چین تا حدود زیادی بند و بست های تجاری و سیاسی با امپریالیسم شرق به پیش برده است و از این طریق می خواهد "توطئه" ی امپریالیسم غرب بعد از برجام را خنثی کند. قرارداد جدید بین ایران و چین قرارداد بین یک دولت امپریالیست منطقه یی و یک دولت امپریالیستی در بعد جهانی است. چین در تلاش است تمام جهان را فتح کند و از این طریق امریکا و غرب را برای همیشه پشت سر بگذارد. جمهوری اسلامی هم که همواره مو بر بدن سرانش به خاطر ترس از جنگ سیخ شده است، سعی می کند این ترس را از طریق قراردادی بزرگتر اما فعلا نامشخص از بین ببرد. 
"فروش" "وطن" یا پارانویای پس از برجام؟
کارگران وطن ندارند، این گفته ی مارکس تنها یک شعار توخالی نیست، بلکه مهر تاییدی بر اثبات ماتریالیسم تاریخی مارکس و انگلس است. تاریخ تمام جوامع طبقاتی نشان داده است که برساخت میهن و افسانه پردازی در مورد وطن همواره ابزاری در دست طبقات حاکم، ناسیونالیست ها و فاشیست ها برای تبدیل کردن طبقه ی کارگر و ستمکشان جامعه به گوشت دم توپ در جنگ های بالایی ها بر سر تقسیم ثروت و سرمایه بین خودشان بوده است و هست. در جنگ هایی که کارگران و ستمکشان گوشت دم توپ شده و می شوند، به ندرت پیش امده و می اید، که صاحبان قدرت، خود در صف اول جنگ شرکت کنند و یا فرزندان خود را روانه ی جبهه ی جنگ کنند. زمانی که کارگران در جنگ کشته می شوند، صاحبان قدرت و ثروت بر روی مبل های خود در آرامش کامل شامپاین می زنند و از زندگی خود لذت می برند. 
قرارداد ایران و چین نمی تواند فروش چیزی باشد که برای کارگران وجود ندارد. چیزی اول باید وجود داشته باشد تا بتوان آن را فروخت، وطن برای کارگران چیزی جز یک ساحت جغرافیایی و اردوگاه مرگ نیست. از زمان تشکیل دولت ملت در ایران توسط رضا خان قلدر و قبل از آن هم کارگران در یک اردوگاه به اسم مرزهای ایران که ایدئولوژی طبقه ی حاکم به شکلی وارونه به آن اسم وطن نهاده است به وحشیانه ترین شکل ممکن استثمار می شوند، جانشان گرفته می شود و بر سر دفاع از ابتدایی ترین خواسته های خود با زندان و شکنجه و تیرباران و سوزاندن در آتش مواجه اند. (فاشیست های وطن پرست وابسته به کُره ی محمد رضا شاه بعد از کودتای بیست و هشت مرداد کریم پور شیرازی را به دستور اشرف پهلوی او را از زندان بیرون می کشند، زینش می کنند و بعد از توهین فراوان روی او نفت می ریزنند و با زین آتشش  می زنند. الان همین آدم خواران ساواکی سابق فیل شان یاد هندوستان کرده است و وطن پرستی را برای کارگران تبلیغ می کنند.) 
فاشیسم سلطنتی هر اسمی که روی خود بگذارد، نماینده ی یک ایدئولوژی فاشیستی است. ایدئولوژی ایی که تا مغز استخوان کارگر و زن ستیز، آنتی کمونیستی و نژادپرستانه است. حالا به قول دوستی ممکن است کُره ی محمد رضا شاه بخواهد سلطنت را با اسب تروای جمهوری خواهی قاچاق کند. این چیزی از موضوع کم نمی کند، که خانواده ی خون آشام سلطنتی و جریانات فرشگردی، احزاب مشروطه خواه، جمهوری خواهان سکولار و کل جریاناتا موسوم به اپوزیسیون راست، در قطب فاشیستی ایستاده اند. اینها شارلاتان مائابانه ادعای لیبرال بودن می کنند، اما هیتلر و موسولینی و رضا شاه قلدر و آتاتورک و پینوشه را رهبران معنوی خود می دانند، اگر حتی این مساله را اشکارا اعلام نکنند. فاشیسم فرمت خالص شده ی لیبرالیسم است و لیبرالیسم چیزی جز "دمکراتیزه" کردن فاشیسم نیست. بهترین لیبرال می تواند وحشی ترین فاشیست شود، همانطور که جنایتکار ترین فاشیست می تواند به راحتی ادعای لیبرال بودند کند. لیبرالیسم امروزی چیزی جز نئولیبرالیسم فاشیستی نیست. بی دلیل نیست که نئولیبرالیسم با کودتای فاشیستی در شیلی اعلام قدرت جهانی می کند و قبل از آن هم یک میلیون و نیم کمونیست و دمکرات را در اندونزی قتل عام می کند. جریانات فرشگردی با هر میزان دوری و نزدیکی ایی که از هم و به هم داشته باشند، نماینده ضد انقلاب فاشیستی در ایران هستند. 
وارونگی ایدئولوژیک و اگاهی طبقاتی
برای روشن تر شدن وارونگی ایدئولوژیکی ایی که "اپوزیسیون" راست و جریانات میهن پرست دیگر به آن دامن می زنند،  لاز است دست به نقد ایدئولوژیک زد. ایدئولوژی را ویلهلم رایش روانشناس برجسته ی مارکسیست و فیلسوف "ابزار قهر مادی" نامیده بود. در این شکی نیست که ایدئولوژی ابزار قهر مادی است و حق با ویلهلم رایش است. برای اثبات این مساله بزارید برایتان چند تا مثال بیاورم. مارتین لوتر را شاید اغلب شما شخصیتی بدانید که در توحش کلیسای کاتولیک بازبینی کرده و به قول بعضی ها "انقلاب" کرده است! لوتر اما یک ضد انقلاب دهقان ستیز، آنتی سمیت ضد زن و آدمخوار بود که در متون و نوشته های خود یکی از وحشیانه ترین ایدئولوژی ها را تبلیغ و ترویج می کند، آنچه به اسم پروتستانتیسم می شناسیم. محصول ضد انقلابی شورش های دهقانی و جنگ های مسلحانه علیه فئودالیسم بود که موتور محرکه ی یک انقلاب بزرگ بود، انقلابی که توسط رهبری ضد انقلاب به شکست کشانیده شد، چون دهقانان انقلابی و انسان های برجسته یی چون توماس مونزر در جایگاهی نبودند که اگاهی طبقاتی را فرمول بندی کنند و از این طریق که سلطنت مطلقه را برای همیشه به گور بسپارند. لذا لوتریسم یا پروتستانیسم که فرمت ایدئولوژیک ضد انقلابی به اسم "انقلاب" را در دست گرفته بود، فراخوان مرگ تمام دهقانان شورشی از جمله توماس مونزر را داد. تابع گفته های ایدئولوژیک لوتر که به اسم مسیحیت و فرمان خدا معرفی می شد دهقانان شورشی را حاکمیت محلی و رگیونال دستگیر و زیر شکنجه های وحشیانه تیکه تیکه می کردند.
 این جا یک وارونگی ایدئولوژیک اتفاق افتاده است که تنها با یک نقد ایدئولوژیک و جوهری و بررسی تاریخی ماتریالیستی می تواند کشف شود. پس نتیجه می گیریم که ضد انقلاب به اسم "انقلاب" و علیه انقلاب و شورش دهقانی ظاهر می شود. این جا کسی که درکی از جوهر مساله نداشته باشد می تواند گول یک تحریفات ایدئولوژیک را به راحتی بخورد و پروتستانتیسم را ترقی خواهی و انقلابی گری بخواند. 
مثال دیگر در رابطه با فاشیسم است. ویهلیم رایش در کتاب روانشناسی توده یی فاشیسم، کتابی که به دنبال سر کار امدن نازی نوشته می شود، به این مساله پردازد. برای اکثریت قریب به اتفاق کارگران المانی، بخشی از طبقه ی کارگر و بورژوازی فاشیسم هیتلری انقلابی به حساب می آمد. هایدگر هم فاشیسم را انقلاب خوانده بود. مفهوم "انقلاب" محافظه کارانه ریشه در انقلاب خواندن فاشیسم دارد. چیزی به اسم انقلاب محافظه کارانه وجود ندارد، این ضد انقلاب است نه انقلاب محافظه کارانه. 
به هر حال فاشیسم هیتلری که از شکست انقلاب 1918/19 آلمان و تزلزل جمهوری وایمار در مقابل گذشته و توحشش در مقابل ترقی خواهی در اینده بهره گرفته بود و از طریق تبلیغات پروکاتیو و شبه انقلابی در فاصله ی سال های 1924 تا 1933 هزاران کمونیست از جمله متفکران بزرگی همچون ورنر زومبارت که خود را مارکسیست می دانست در خود حل کند. هزاران کمونیست عضو حزب کمونیست آلمان و فعالین کارگری عضو اتحادیه های کارگری سرخ به فاشیسم پیوستند. هیتلر در سال 1924 به رهبرانSA (Sturmabteilung) (یک سازمان شبه نظامی فاشیستی، که بخش "انقلابی" فاشیسم آلمانی بود و بدون این سازمان سر کار آمدن هیتلر غیر ممکن بود) می گوید که ما شما اشتباه می کنید که می خواهید مالکیت خصوصی بر ابزار تولید را لغو کنید، مدلی که من دنبالش هستم، مدل سوسیالیستی از جنس انقلاب اکتبر نیست، بلکه فاشیسم ایتالیایی است. بنابراین اگر جریانی مثل حزب توده و سازمان هایی همچون اکثریت یا جریانات مشابه بعضی مواقع وطن پرست می شوند، دلیل این امر را باید در ایدئولوژی وارونه، بورژوایی و ضد انقلابی آن جستجو کرد که می خواهد خود را در پوشش سوسیالیستی معرفی کند. حزب فاشیستی هیتلر هم اسمش ناسیونال سوسیالیسم بود. سوسیالیسم روکشی برای پنهان کردن جوهر آنتی کمونیستی فاشیسم بود. 
هیتلر اما در بحث های رو به کارگران در اوج "ملیتانسی" به طبقه ی حاکم حمله می کرد و همواره بر منافع کارگران و میهن تاکید داشت. زمانی که هیتلر سر کار آمد مدافعان واقعی کارگران و کارگران کمونیست جزو اولین گروه هایی بودند که به وحشیانه ترین شکل ممکن مورد تعرض قرار گرفته شدند. هیتلر همواره بر این تاکید می کرد که مساله ی ما مساله ی بالایی ها و پایینی ها نیست، بلکه خود و غیر خودی است. یعنی آلمانی و غیر آلمانی.
می خواهم این را بگویم که فاشیسم چگونه می تواند خود را در فرمت ایدئولوژیک در فرمت انقلابی نشان دهند و کارگران حامل اگاهی طبقاتی کاذب را به ستون فقرات ارتجاع و بردگی علیه رهایی کارگران تبدیل کند. 
فاشیست های سلطنتی از طریق کمونیست خواندن چین در رابطه با قرارداد ایران و چین بر تپل و دهل وطن پرستی می کوبند و می خواهند کارگران ایران، کارگرانی که در آبان ماه توسط حاکمان "وطن" به گلوله بسته شدند، در چهل سال گذشته چیزی جز فقر و ستم و بهره کشی و توحش و فاشیسم نسیب شان نبوده است، را یک بار دیگر به تبلیغات ایدئولوژیکی که نماینده ی یک اگاهی وارونه است، دنبال ارتجاع فاشیستی خود بشکانند. حتی وطن پرستی جریانات فاشیست و سلطنت طلب مزدور غرب و عربستان سعودی کاذب است، چون همین فاشیست ها سال های سال است خواهان دخالت غرب در ایران و سرنگونی رژیم ایران از طریق دخالت نظامی و اشغال ایران هستند و ترامپ فاشیست را می پرستند و پوتین نظامی های فاشیست امریکایی را با زبان لیس می زنند. از عربستان سعودی که مخالفین سیاسی خود را گردن می زند دفاع می کنند و کمک لجستیکی و پول و امکانات می گیرند و از طرف دیگر بر روی ما استفراغ دمکراتیک بودن می کنند. کارگران باید استراتژی خود را در مقابل رژیم ایران و برای مبارزه با فاشیسم سلطنتی و غیره سلطنتی داشته باشند. این استراتژی باید بر پایه ی نوعی رئال پولیتیک انقلابی باشد. به تعبیر بهتر کارگران نباید تحت هیچ شرایطی چشم انداز نهایی خود برای سرنگونی بورژوازی فاشیستی ایران و جمهوری اسلامی را به خاطر مبارزات روزمره برای رفرم کنار بگذارند و همزمان لازم است مطالبات خود را به این رژیم تحمیل کنند. طبقه ی کارگر باید در بعد وسیع به میدان با مطالباتی همچون الغای دیپلماسی سری و پایان دادن به هر نوع توافق محرمانه با امپریالیسم شرق و غرب به میدان بیاید و جمهوری اسلامی را زیر فشار بگذارد ،که اسناد این قراردادها را منتشر کند. این مطالبه ی کنکرت اگرچه یک میلیمتر از رفرم فراتر نمی رود، اما می تواند بستری برای بسیج کارگران در مقابل فاشیسم اسلامی و جریانات فاشیستی موسوم به اپوزیسیون باشند. اگر کارگران بسیج شوند می توانند حتی رژیم را وادار به انتشار اسرار اسناد مربوط به برجام و دیگر بند و بست های اقتصادی و سیاسی هم بکنند. همانطور که مبارزه برای دستمزد بالاتر یک مبارزه رو به جلو است، تحمیل شرایطی که در آن قراردادهای دیپلماتیک نه پشت درهای بسته بلکه مستقیم از تله ویزیون پخش شود، می تواند دسترسی کارگران به اطلاعاتی که در شرایط عادی هرگز ممکن است دسترسی پیدا نکنند، را مهیا کند.
خطاب به جریانات فاشیستی و مبلغ وطن پرستی در "اپوزیسیون" و داخل
ما ایدئولوژی وارونه ی این فاشیست ها را می شناسیم و ان را برای طبقه ی کارگر ایران و زحمتکشان سم می دانیم. شما دشمنان بشریت و رهایی انسان هستید. به اسم وطن و وطن پرستی، به اسم ناسیونالیسم و قوم پرستی، نمی توانید مزدوری خود و دفاع خودتان از امپریالیسم غرب و عربستان سعودی را پنهان و توجیه کنید. ایدئولوژی وطن پرستی، فاشیستی دقیقا سمبل اگاهی طبقاتی کاذب و ابزارگونه است. این ایدئولوژی نقش همان عدسی مورد نظر مارکس را دارد که واقعیت اجتماعی را در ذهن سوژه از یک طرف وارونه نشان و از طرف دیگر انسان را شی واره می کند. 
چین به همان میزان کمونیست است که امریکا هست. چین و امریکا قطب های امپریالیسم جهانی هستند و در این کشورها کارگران و ستم کشان زیر چکمه ی ارتجاع نئولیبرالی له می شوند و برده داری مدرن در هر دو کشور حاکم است. شما نمی توانید با کمونیست خواندن چین فاشیسم خودتان را دمکراتیک جلوه دهید و دخالت نظامی دیگر دول امپریالیستی را توجیه کنید.
رژیم فاشیستی ایران از هر طریقی برای ماندگاری خود تلاش می کند، اما در این نباید شک کرد که این آخرین دست و پا زدن های رژیمی است که زندگی شصت میلیون از جامعه ی هشتاد میلیونی ایران را به تباهی کامل کشانده است، وقتی این شصت میلیون به میدان آیند و علیه این وضعیت متحد شوند، فاشیسم اسلامی و چین و دیگر دول امپریالیستی برای همیشه گورشان را از جغرافیای سیاسی ایران گم می کنند. 
حسن معارفی پور

فاشیست های خانه کارگر در تلاش برای پیشبرد یک انقلاب منفعل


حسن معارفی پور

مقدمه

در این مقاله تلاش می کنم که به صورت خلاصه به پدیده یی بپردازم، که در این اواخر در ایران دارد از جانب حاکمیتی که در اوج گندیدگی به سر به می برد، به پیش می رود و آن پدیده ی "انقلاب منفعل" است. "انقلاب منفعل" را گرامشی برای ادغام پتانسیل انقلابی جنبش های اجتماعی از طریق مدرنیزاسیون از بالا و ادغام پایینی ها به کار می برد. من هم سعی می کنم که با بهره گیری از ایده های گرامشی در این زمینه نشان دهم، که چگونه فاشیسم اسلامی در ایران از هر طریقی برای جذب و ادغام پتانسیل انقلابی در یک پروسه ی ضد انقلابی یعنی "مدرنیزاسیون" به پیش ببرد. پروسه ی انقلاب منفعل در ایران البته پدیده ی جدیدی نیست و حاکمیت فاشیسم اسلامی از همان سال های سر کار آمدنش سعی کرد که بخشی از اپوزیسیون را در خود حل کند و در این زمینه هم تا حدود زیادی موفق بود. ادغام جریاناتی مانند حزب مزدور و منفور توده و سازمان اکثریت و همچنین بخشی از سازمان های کوچک موسوم به چپ و کل جریان ناسیونالیستی ایرانی در کنار پاچه خواری و دم تکان دادن احزاب ناسیونالیست و مذهبی کٌرد همچون حزب دمکرات کردستان و مکتب فاشیستی قران برای خمینی مهر تاییدی بر این تئوری گرامشی هستند. 
در یک مقاله ی کوتاه در مورد تبدیل شدن مارکسیسم به کالا در ایران نوشته ام که د ر اینجا کپی ان را می آورم، چون این مقاله می تواند برای خود بخشی از مقاله ی فعلی باشد. 
 

چگونه مارکسیسم در ایران به کالایی اقتصادی تبدیل شد؟ 

 
بورژوازی ایران زمانی که نتوانست با حذف فیزیکی کمونیست ها و پاکسازی نیروهای اپوزیسیون خطر کمونیسم را از سر خود کم کند، تلاش کرد جنبش انقلابی را در بدنه ی حاکمیت جذب کند و برای این کار راهی جز کالایی کردن و "دولتی" کردن مارکسیسم نداشت. از یک طرف مارکسیسم را به کالایی قابل خرید و فروش برای "روشنفکران" بیگانه با مارکسیسم در ایران تبدیل کرد و از طرف دیگر سعی کرد با تشکیل جریانات حکومتی و موازی موسوم به چپ از جنس محور مقاومت و جریان سوسیال دمکرات مشاور حاکمیت مارکسیسم را از انقلابی گری تهی کند و به آن فرمت قانونی ببخشد. همزمان هم از طریق فروش مارکسیسم کالایی شده در بازار ارزش افزونه انباشت کند. در این مقاله به این مساله خواهم پرداخت. 

 

چگونه این کالا به اسلحه ی کارگران و زحمتکشان علیه بازار و مناسبات کالایی تبدیل می شود؟

 
 
جمهوری ملعون، منفور و فاشیستی اسلامی ایران بعد از سر کار آمدن و تثبیت پایه های قدرت خود در جامعه ی ایران از همان سال های اول دهه ی شصت تصمیم به پاکسازی کمونیسم، جنبش کمونیستی، آثار مارکسیستی و نسل کشی کمونیست ها گرفت. در یک دوره یی کتاب های جلد سفید مارکسیستی را اگر با کسی می گرفتند، فورا برای او کیس قلابی و جعلی درست کرده و در بی دادگاه های شان محکوم به مرگ یا زندان طولانی مدت می کردند. جمهوری اسلامی که در فرم خود را جریانی انقلابی می دانست بر یک انقلاب ریشه یی و رادیکال همچون فاشیسم هیتلری سوار می شود و از فرم انقلابی اما اولترا پوپولیستی برای پنهان کردن ماهییت سراپا ارتجاعی و اولترا فاشیستی خود بهره می گیرد، تا بتواند جایگاه و پایگاه خود را در میان کارگران بیگانه با دانش و آگاهی طبقاتی و سوسیالیستی و بازاریان، کسبه و خرده بورژوازی شهری، زمین داران کوچک و روستائیان مرتجع و همچنین سرمایه داران تثبیت کند. 
 
فاشیسم هیتلری در یک دوره یی به اسم ناسیونال سوسیالیسم از طریق تبلیغات ایدئولوژیک از یک طرف و فعالیت در میان کارگران و خرده بورژوازی آلمانی از طرف دیگر فرم انقلابی گری پوشالی را جایگزین انقلابی گری واقعی کرده بود و از طریق آشپزخانه های خلقی و توزیع سوپ مجانی در میان کارگران توانسته بود، زمینه ی قهر فاشیستی را فراهم کند و امکان انقلاب سوسیالیستی را از بین ببرد. 
 
رژیم فاشیستی اسلامی هم قبل از سر کار آمدن توانسته بود از طریق تشکیلات های عظیم دور و بر حسینه ی ارشاد، همان کاری که نازی ها می کردند، را انجام دهد. ایدئولوژی فاشیستی اسلامی و آش شله زرد و نذری، پایه های ایدئولوژیک و مادی قهر ضد انقلابی و فاشیستی در ایران بودند.
 
نازی های آلمانی در یک دوره یی به این نتیجه رسیده بودند که برای اینکه بتوانند سود بیشتری تولید کنند، لازم‌ است کشتار یهودیان و لهستانی ها را متوقف کنند و در اردوگاه های کار اجباری استثمار مطلق این بی پناهان را برای تحقق ارزش افزونه ی اجتماعی جایگزین حذف فیزیکی شان بکنند. این اتفاق در سال های 1939 به بعد افتاد. در این فاصله ی زمانی ما شاهد این پدیده هستیم که پروسه ی خصوصی سازی مجدد در عمل جای پروژه ی دولتی سازی در آلمان نازی را میگیرد و رشد سرمایه ی خصوصی با دقت قابل مشاهده است. ارنست مندل، پل سوئیزی و دیگران در این زمینه تحقیقاتی انجام داده و این مساله را به روشنی نشان می دهند.
 
جمهوری ملعون و فاشیست اسلامی ایران به عنوان جریانی از جنس نازیسم هیتلری از ابتدا قول دولتی کردن و آوردن پول نفت سر سفره ی مردم را داده بود، اما به دنبال پایان جنگ رژیم فاشیست ایران و رژیم فاشیست بعث عراق، پروسه ی خصوصی سازی با سر کار آمدن رفسنجانی و در دوران موسوم به سازندگی (بخوانید ویران کردن اقتصاد به اسم سازندگی و در واقع خصوصی سازی و کالایی کردن بیشتر عرصه های زندگی از جمله مسکن) با تمام قدرت به پیش می رود، در دوره ی خاتمی همین پروژه به اسم "گفتگوی "تمدن" ها" برای نئولیبرالیزه کردن اقتصاد ایران از سر گرفته می شود، با سر کار آمدن احمدی نژاد از طریق حذف سوبسید ها این پروژه خصوصی سازی تعمیق می شود و با "نرمش" "قهرمانانه" ی (نرمش "قهرمانانه"، در واقع چیزی جز تن دادن موزیانه به مناسبات بردگی سرمایه داری جهانی و بانک جهانی و صندوق بین المللی پول و همچنین عقب نشینی جمهوری اسلامی در مقابل ملیتاریسم آمریکا در زمینه ی مسائل هسته یی نبود. به تعبیر هگلی می توان رابطه ی آمریکا و ایران بر سر مسائل هسته یی را رابطه ی خدایگان و بنده خواند. آمریکا خدا و جمهوری اسلامی برده می شود) حسن روحانی طبقه ی کارگر ایران به فقر و فلاکت مطلق کشیده می شود، تا جایی که در ابان ماه سال گذشته مردم حاشیه نشین معترض به رژیم و‌ گرانی بنزین را در سطح چند هزار نفری قتل عام کردند. هیچ آمار دقیقی از کشتار آبان ماه در دسترس نیست، چون از یک طرف آمار در ایران پدیده یی امنیتی است و از طرف دیگر آمار سازمان های حقوق بشری هرگز آمار واقعی نیستند. خیلی ها از 1500 نفر صحبت می کنند، سازمان های حقوق بشری همچون امنستی انترناسیونال اعلام می کنند که تنها آمار چهارصد نفر از کشته شدگان را دارند، برخی از آمار پنج هزار کشته و اعدامی صحبت می کنند و در این وسط اپوزیسیون سرنگونی طلب هم تاکنون به دنبال آمار واقعی می گردد. 
 
اصل ۴۴ قانون اساسی که قرار بود خصوصی سازی را در چارچوب اقتصاد "خدایی" (اقتصاد مال خر است) ممنوع کند، به یک پاراگراف خشک و خالی در مقابل روند غیر قابل کنترل رو به رشد خصوصی سازی، اجرای طرح های بانک جهانی، صندوق بین المللی پول و غیره می شود. با برداشتن سوبسید ها و دادن سوبسید در فرم یارانه ها پدیده ی نئولیبرالیستی کالایی سازی با تمام قدرت به پیش می رود و رشد نرخ تورم، پایان امدن ارزش پول ایران در فاصله ی چند ساله تا سی برابر و حتی بیشتر به نسب نرخ دلار را در پی دارد و در شرایطی که دستمزد کارگران (ان هم اگر پرداخت شود) به تومان و قیمت کالاها به دلار است، شاهد فقر و بدبختی افسارگسیخته در ایران هستیم. تا حدی که بالای شصت درصد مردم ایران زیر خط فقر به سر می برند و دسمتزدها بخشا دوازده بربر زیر خط فقر هستند.
 
در این شرایط، کالایی سازی آموزش، بهداشت، مسکن، آب آشامیدنی و غیره با تمام قدرت پیش می رود و یک مبارزه ی طبقاتی از بالا به پایینی ها تحمیل می شود. رژیم ایران تبدیل به یک رژیم امپریالیستی منطقه یی می شود، سرمایه صنعتی در سرمایه ی مالی ادغام می شود و بنیادهایی همچون بنیاد "مستضعفان" (بخوانید بنیاد خون اشامان) به بزرگترین شبکه ی امپریالیستی که سرمایه مالی و صنعتی را در بانکی مثل بانک سینا بهم پیوند می زند، می شود و همین بنیاد کنترل خرید و فروش سلاح و نفت را به انحصار خود در می آورد. این پروسه چیزی جز انحصاری شدن سرمایه به عنوان پیشفرض امپریالیست بودن یک نظام نیست، که در جمهوری اسلامی اتفاق می افتد. انحصاری شدن سرمایه در دستان دور و بری های خامنه یی و اوباش سپاه پاسدارن ماهییت امپریالیستی سرمایه داری ایران را به روشنی نشان می دهد، اگر تعریف لنین از امپریالیسم را قبول داشته باشیم. همچنین شباهت های واقعی نازیسم هیتلری و رژیم ایران را به خوبی قابل روئیت می کند. 
 
مارکس یکی از پیش فرض های کمونیسم را لغو ارزش و پایان دادن به مناسبات کالایی می دانست. مارکس نمی دانست که فاشیسم که تا مغز استخوان از مارکسیسم و کمونیسم تنفر دارد روزی ایده های او و کتاب هایش را آن هم ترجمه های بی مایه ی انتشاراتی که در دست اصلاح طلبان فاشیست ایرانی است و یا حتی بخشا توسط اوباش سپاهی ترجمه می شود (سایت ترجمان) و به احتمال زیاد تیم موسوم به "زیبا جلیلی" در بازار رقابت سرمایه داری نئولیبرال ایران برای کسب سود و انباشت سرمایه ترجمه، منتشر و به فروش می رسانند.
 
همان تیر خلاص زن ها و قاتلان دیروز که رفقای کمونیست و مبارز ما را به خاطر در دست داشتن یک کتاب مارکسیستی اعدام و شکنجه می کردند، امروز خود در تلاشند تقاضای مخاطبان اثار مارکسیستی را برای کسب سود از یک طرف را برای کسب سود خودشان برطرف کنند و از طرف دیگر اخته کردن مارکسیسم از طریق ترجمه های بی مایه های خود (بخوانید تفسیر متن به نفع طبقه ی حاکم از طریق نابودی متن اصل) به پیش ببرند. انان‌ البته نمی‌ دانند، که در این گیر و دار، مردم آثار مارکسیستی را به زبان اصلی یا از طریق ترجمه های مناسب تر مطالعه خواهند کرد و همین مساله باعث می شود، که بازار آزادی که "آزادی" انتشارات و کالایی کردن دانش را هدف خود قرار داده است، روزی باعث شود که گورکنان تاریخ مسلح به آگاهی طبقاتی و سوسیالیستی به همراه سرکوب، تحقیر و به حاشیه رانده شدگان دست به دست هم دهند و آبان های دیگر خلق کنند. این بار دیگر هیچ امکانی برای فرار بورژوازی ایران از انقلاب آتی وجود ندارد. 
 
این بار زمان جارو کردن فاشیسم اسلامی و سرمایه داری نئولیبرال ایرانی و بازار آزاد فرا می رسد و دیگر کسی برای مومیایی سلطنت و دلقک ربع پهلوی به خیابان نمی آید. شعارهای آبان ماه و شکل گیری تشکلات مستقل کارگری که محصول یک شرایط پیشا انقلابی است، مرزبندی روشن کارگران با فاشیسم سلطنتی و عبور کامل برای همیشه از جمهوری اسلامی را نشان می دهد. البته نباید توهم داشت که هرازگاهی تفکرات ناسیونالیستی از طریق "اپوزیسیون" مزدور و رسانه هایشان به جامعه تزریق می شود و بخشا پیدا می شوند کسانی که از اگاهی سیاسی و طبقاتی بی بهره اند، کسانی که این شعارها را تکرار می کنند. طبقه ی کارگر اگاه و مسلح به آگاهی طبقاتی از طریق فعالیت های رادیکال و روزمره، روشنگری، آگاهگری، آژیتاسیون و شناخت هستی شناسانه از جایگاه خود به مثابه ی طبقه ی کارگر، افکار فاشیستی و وطن پرستانه را از جامعه جارو می کند و مرزبندی قاطع خود را با فاشیسم اعلام می کند.
 

"محور مقاومت" فاشیست های سپاهی در لباس چپ 

 
 
تبدیل کردن مارکسیسم به کالا از جانب حاکمیتی فاشیستی که تا مغز استخوان آنتی کمونیست است و هزاران کمونیست را قتل عام کرده است، چیزی جز پیشبرد پروژه ی انقلاب منفعل نیست. در سال ها و ماه های اخیر شاهد هستیم که چگونه حاکمیت تلاش می کند از طریق درست کردن جریانات چپ نمای مدافع پر و پا قرص سپاه پاسداران و سپاه قدس همچون جریان موسوم به "محور مقاومت" که از چپ های سابق بریده از مارکسیسم و سپاهی های امروزی تشکیل شده است، عملا تلاش برای شکل دادن به یک آلترناتیو کارتونی توسط حاکمیت علیه جنبش انقلابی و کمونیستی است. جریانی که از رتوریک گفتمانی "چپ سنتی" و "آنتی امپریالیسم" فیک و شبه انقلابی گری علیه جنبش کمونیستی و جوهر کمونیستی مبارزات کارگری بهره می گیرد، تا بتواند در قالبی ایدئولوژیک به ایدئولوژی فاشیستی و میلیتاریسم امپریالیستی منطقه یی جمهوری اسلامی مشروعیت ببخشد. این جریان حتی اگر از جانب سپاه پاسداران بنیان گذاری نشده باشد، در عمل زبان گویای سپاه قدس است و در این قالب زبانی میلیتاریسم امپریالیستی و تروریستی جمهوری اسلامی و تلاش برای اشغال نظامی کشورهای همسایه را به خاطر "خطر امپریالیسم" امریکا و "شیطان بزرگ" توجیه می کند.
در کنار این جریان فاشیستی و سپاهی مدافع حرم، ما شاهد تلاش اوباش و لمپن های خانه کارگر هستیم، که به شکل هیتلر و موسولینی از طریق "رکوسنتروکسیون" ("بازسازی") تئوری مارکسیستی برای توجیه فاشیسم اسلامی هستند و می خواهند فرش را از زیر پای جنبش کمونیستی ایران و طبقه ی کارگر بکشند و مبارزات طبقه ی کارگر را در حاکمیت ادغام کنند و یا حداقل رادیکالیسم این جنبش را حاشیه یی کنند و آن را به یک جریان سوسیال دمکراتیک بی خطر برای حاکمیت تبدیل کنند. در این راستا می توان به تلاش های اوباش فاشیست خانه ی کارگری در کانال یوتیوب و برنامه ی دسترنج اشاره کرد، که در آنجا از گفتمان و رتوریک مارکسیستی و حتی بحث های مارکس در کاپیتال بهره می گیرند، تا بتوانند از این طریق نقد رادیکال و ضد دولتی مارکسیستی که مطلقا ضد دولت بورژوایی و به ویژه ضد دولت فاشیستی است، را به یک تئوری بی تاثیر در خدمت دولت فاشیستی جمهوری اسلامی ایران تبدیل کند. این لمپن فاشیست و شارلاتان یعنی سید مجید حسینی که ظاهرا نه تنها تئوری های مارکسیستی را می شناسد، بلکه حتی تئوری هایی که به پدیده هایی مانند پرکاریزه کردن (حاشیه یی کردن) طبقه ی کارگر و تبدیل کردن محل زندگی کارگران به محل کار در سرمایه داری پرداخته اند، هم آگاهی دارد. این جا باید ما این مساله را روشن کنیم که اظهار به حقیقت، اگر از دهان یک فاشیست آدم کش و انسان خوار ضد کمونیست بیرون بیاید، به خاطر دفاع از حقیقت نیست، بلکه دقیقا تلاشی ضد انقلابی و ایدئولوژیک برای پیشبرد یک هدف خبیث و فاشیستی علیه طبقه ی کارگر به اسم طبقه ی کارگر است، که چیزی جز همان پروژه ی "انقلاب منفعل" گرامشی ایی نیست. طبقه ی کارگر تحت هیچ شرایطی نباید گول ورکریسم (کارگرپناهی) اوباش فاشیست و لمپن خانه ی کارگر که در تمام حاکمیت ننگین رژیم فاشیستی جمهوری اسلامی علیه کارگران و در کنار حاکمیت فعالیت داشته اند و فعالین کارگری جدی را شناسایی و به سازمان های اطلاعاتی و آدمکش این رژیم فروخته اند، را بخورد و نمی خورد.
 

انقلاب منفعل در ایران غیر ممکن است

 
اگر در اروپا دولت های مرتجع بورژوایی همچون رژیم بیسمارک توانستند از طریق دادن امکانات سوسیالی و بیمه ی رفاهی و حوانث و غیره فرش را از زیر پای طبقه ی کارگر و سوسیال دمکراسی بکشند و سوسیال دمکراسی را تبدیل به یک جریان رفورمیستی و حتی ضد انقلاب کنند، در ایران دولت نه تنها حاضر نیست ابتدایی ترین امکانات رفاهی را به طبقه ی کارگر بدهد، بلکه از طریق آزادسازی قیمت ها در دروه ی احمدی نژاد و پیشبرد پروژه ی توزیع یارانه، از یک طرف تورمی افسارگسیخته، گرانی، فقر و بیکاری، پایین آمدن نرخ ارز تا حد سه هزار درصدی و غیره را در جامعه دامن زد و از طرف دیگر با تمام قدرت به دسترنج طبقه ی کارگر حمله برد، تا بتواند هزینه های نظامی جنگ های امپریالیستی منطقه یی خود را از این طریق پرداخت کند و همزمان شورش های شهری همچون دی ماه و آبان ماه را با وحشیانه ترین شکل ممکن و گلوله پاسخ داد.
این مسائل باعث می شوند که تلاش های حاکمیت در راستای یک انقلاب منفعل برای تبدیل کردن طبقه ی کارگر ایران و جنبش کمونیستی به زیرمجموعه ی خود و ادغام در دولت فاشیستی ایران به سرانجام نرسد. چون بورژوازی ایران تحت هیچ شرایطی حاضر نیست، سود ناشی از ارزش اضافی ایی که از جنگ و پول نفت و دیگر صنایع به دست می آید، را برای بهداشت و رفاه مردم بپردازد، بلکه این سود را در تروریسم بیشتر مجددا سرمایه گذاری می کند. 
اگر دولت آلمان بعد از فاشیسم توانست، روشنفکران چپ وابسته به مکتب فرانکفورت را جذب ساختار دولتی کند و تئوری پست مدرنیستی آنان را به بخشی از روبنای فرهنگی جامعه ی اکادمیک علیه کمونیسم، کمونیست ها و جنبش کارگری کند، به این خاطر نبود که سردمداران مکتب فرانکفورت خودفروش بودند و ایدئولوژی آنان چپ نبود، (این هم البته بود) بلکه به این دلیل بود که دولت آلمان دقیقا بعد از جنگ، همزمان با تبلیغات ایدئولوژیک برای ایدئولوژی های بوژوایی و لیبرالی، پروژه ی دولت رفاه را در عمل به پیش می برد و توهم دولت رفاه پساجنگی، خود را در قالب ایدئولوژیک در میان روشنفکران چپ گرای سرخورده از فاشیسم و "سوسیالیسم" اردوگاهی شوروی، بازتاب خود را در قالب نقد فرهنگی و تئوری های ارتجاعی به نسبت تئوری کمونیستی نشان می داد. همین مسائل باعث می شد که مکتب فرانکفورت و مکاتب مشابه نقد خود به سرمایه داری را به نقد فرهنگی به "صنعت فرهنگ" تخفیف دهد و هر گونه تلاش برای رسیدن به سوسیالیسم و انقلاب را به شکل تئوریک تخطئه کند، چون در ذهن تئوری پردازان این مکتب سوسیالیسم اتوماتیک به استالینیسم ختم می شد. انکار سوژگی طبقه ی کارگر در انقلاب سوسیالیستی و دامن زدن به یک نوع جنبش پوپولیستی، "انترسکشنال" و همه با هم برای بهتر کردن بوژوازی از جانب جناح چپ مکتب فرانکفورت، نشان می دهد که این جریان خرده بورژوایی چقدر از سوسیالیسم و انقلاب گریزان بود و به همین دلیل با تمام قدرت به "دمکراسی" بورژوایی چسپیده بود.  
 

راست جدید یا نئوفاشیسم؟ سوال این است! 

 
استفاده از رتوریک چپ و حتی بهره گیری از تئوری مارکسیستی برای دفاع از جریانات و جنبش های ارتجاعی و فاشیستی تاریخی طولانی به اندازه ی تاریخ کل مارکسیسم و سوسیالیسم علمی دارد. بی دلیل نبود که مارکس در ارتباط با جریان موسوم به مارکسیست در فرانسه که یک جریان بدنام بود به پاول لافارگ دامادش می گوید که اگر این ها مارکسیست باشند پس مسلما من مارکسیست نیستم، چون همانطور که ولفگانگ فریتز هاوگ می نویسد، تبارشناسی مارکسیست بودن به آنتی مارکسیست بودن بر می گردد. در فرانسه جریان وابسته به یولس گوزده که یک جریان مرتجع نفهم از اکادمیسین های بی سواد و بی تجربه بود، خود را مارکسیست می دانست و همین مساله باعث شده بود، که مارکس به داماد خود یعنی پاول لافارگ بگوید که اگر این ها مارکسیست هستند، پس من مارکسیست نیستم. این جمله ی مارکس که من مارکسیست نیستم توسط آکادمیسین های و روشنفکران سنتی کاسه لیس طبقه ی حاکم علیه مارکس و مارکسیست ها به کار برده می شود، بدون اینکه کانتکس تاریخی و دلیل آن توضیح داده شود. 
جریان فاشیستی موسوم به راست جدید که خود را تا حدود زیادی از فاشیسم کلاسیک متفاوت می داند و فاشیسم شان همچون نازیسم هیتلری دیگر انسان ها را بر اساس نژاد و خون و رنگ پوست دسته بندی نمی کند، بلکه با اتکا به اختلافات فرهنگی بین انسان ها تلاش می کند، فاشیسم را در فرم دیگری معرفی کند، شاید بیشتر از هر جریانی از گفتمان مارکسیستی بهره گرفته باشد. سردمدار اصلی این جریان نئوفاشیستی در آلمان همچون آرمین مولر در کتاب جمهوری پنجم تئوری نئوفاشیستی خود را تکوین بخشد و بخشی از فعالین سیاسی جنبش چپ دانشجویی در دهه ی شصت جزو بنیان گذاران جریان نئوفاشیستی موسوم به راست جدید هستند. این جریان که دیگر دوست ندارد جریانی نئوفاشیستی یا نازیستی خوانده شود، بلکه "راست جدید" علیرغم اینکه از لحاظ ایدئولوژیک فاشیستی است، اما در امتداد فاشیسم هیتلری نیست و تفاوت هایی با آن دارد. همانطور که گفتم اساسی ترین تفاوت این جریان تاکید بر مسائل فرهنگی و عدم پذیریش "تنوع" فرهنگی بین انسان هاست و از این طریق مخالفت با مهاجرت و مسلمان ستیزی و غیره. در میان سوسیال دمکرات های آلمانی هم یکی از مدافعین اصلی نئوفاشیسم معاصر کسی جز تیلو سارازین نیست، که خطر نابودی آلمان را به خاطر مهاجرت مسلمانان با تئوری های مالتوسی توضیح می دهد. سارازین خود را یکی از مدافعین پروپاقرص لاسال می داند و در کنار این دو باید به یک فاشیست که مورخی برجسته هم بود اشاره کرد که از هر مارکسیستی به رتوریک و گفتمان مارکسیستی بیشتر اشنایی داشت و آن هم کسی نیست جز رولف پتر زیفرله. تمام راست های جدید از گفتمان مارکسیستی برای توجیه و توضیح تئوری های فاشیستی و نئوفاشیستی خود بهره می گیرند. 
حزب فاشیست آلترناتیو برای آلمان که متشکل از سه جریان فکری نازیسم آلمانی، نئولیبرالیستی و اولترا کنسرواتیویسم مسیحی است، هم از تئوری های انقلابی برتولت برشت در مورد قهر انقلابی و تئوری هژمونی گرامشی برای توجیه قهر ضد انقلابی و فاشیستی خود، تروریسم نئونازی های وابسته به این جریان و فراخوان برای تروریسم و آدمکشی ضد انقلابی و فاشیستی و حتی پاکسازی قومی بهره می گیرد. بهره گیری از رتوریک چپ و کمونیستی توسط فاشیسم پس نباید چیز عجیب و غریب و جدیدی باشد و اوباش اسلامی و فاشیست از جمله علی شریعتی هم در این زمینه زبده بودند و حتی مکتب فاشیستی قرآن و احمد مفتی زاده از اولین جنایتکاران جنگ سنندج هم از جامعه ی بی طبقه ی توحیدی صحبت می کردند و خانه ی کارگر فاشیست در این زمینه در انتهای صف است.
 

نتیجه گیری

 
ما کارگران و کمونیست ها گول فرم را نخورده و نخواهید خورد. برای ما سوسیالیسم پدیده یی جوهری است که از طریق الغای مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، پایان دادن به بهره کشی انسان از انسان، پایان دادن به روابط کالایی و فتتیشیستی، پایان دادن به بیگانگی انسان و بازتولید ارزش خود را متحقق می کند. برای رسیدن به این نقطه یا مرحله ی بالاتر سوسیالیسم ما نیازمند انقلابی اجتماعی و سوسیالیستی هستیم که دیکتاتوری پرولتاریا را تحقق بخشد و حاکمیت مطلق طبقه ی کارگر را به ابزار در هم شکستن سلطه و قدرت حاکمان سابق و ضد انقلابی ارتجاعی کند. راه رهایی بس دشوار است، همانطور که زایمان امری زجر اور است.  زیبایی زندگی بعد از درد زایمان، درد آن را در فاصله یی کوتاه برای همیشه به فراموشی می سپارد. انقلابات رادیکال و سوسیالیستی نقش زایمان را دارند که تنها به کمک مامای تاریخ، یعنی قهر انقلابی به سرانجام خود می رسند. قهر انقلابی خشونت نیست، بلکه در هم شکستن خشونت سیستماتیک و سازمان یافته و تروریستی دولتی و غیر دولتی است. مراحل آگاهی و خوداگاهی کارگران در ایران در حال شکل گیری است و زمانی که اگاهی طبقاتی در سطح وسیع و سراسری شکل بگیرد، ترجمه ی واقعی آن، تولید اگاهی سوسیالیستی و سازمان یابی کارگری و انقلابی می شود. اگاهی طبقاتی و سوسیالیستی نیروی مادی خود را در میان توده ها پیدا می کند و تئوری و ایدئولوژی سوسیالیستی به ابزار قهر علیه طبقه ی حاکم تبدیل می شود.
در نهایت لازم است اشاره کنم که رژیم ایران نه رژیم آلمان دوران بیسمارک است و نه رژیم آلمان پس از جنگ امپریالیستی "جهانی" دوم. به همین خاطر پیشبرد یک انقلاب منفعل در ایران غیر ممکن است. فاشیسم نمی تواند در ایران از طریق رتوریک چپ، جنبش کمونیستی ایران را به بخشی از بدنه ی حاکمیت تبدیل کند. انقلاب آتی ایران انقلابی برای پاکسازی فاشیسم اسلامی و سلطنتی خواهد بود. 
انقلاب آتی در ایران یا یک انقلاب سوسیالیستی و قهرامیز برای رهایی ابدی بشر از استثمار و بردگی است و یا پروسه یی که در آن انقلاب توسط ضد انقلاب فاشیست و سلطنت طلب تبدیل به میدان خونریزی، پاکسازی کمونیست ها، آزادی خواهان و کارگر کشی می شود. طبقه ی کارگر هرگز نباید پشت دشمنان قسم خورده ی خود بسیج شود و علیه منافع خود گام بردارد و اسلحه اش را بر روی سینه ی هم طبقه یی اش بگیرد. برای این که این امر هرگز اتفاق نیفتد، لازم است طبقه ی کارگر ایران در یک پروسه ی هستی شناسانه، اگاهی طبقاتی و سوسیالیستی کسب کند و در سطح وسیع دست به تشکل یابی کارگری و سراسری برای سرنگونی فاشیسم اسلامی و حاشیه یی کردن طاعون سلطنت و ناسیونالیسم که این روزها به اسم "جهموری خواهی" در کمین انقلاب نشسته اند و می خواهند محصول انقلاب آتی ایران را سهم خود کنند، بزند. 
طبقه ی کارگر باید از "طبقه یی در خود" به  "طبقه یی برای خود" تبدیل شود، یعنی خود قدرت سیاسی را در دست بگیرد به جای اینکه مطالباتش را از دشمنان طبقاتی اش طلب کند. برای این امر باید اول خود را به مثابه ی طبقه به رسمیت بشناسد و نه اینکه اگاهی ایدئولوژیک و وارونه یی که دیگر طبقات از طریق "صنعت فرهنگ" و در شکل اگاهی ابزاری در مورد او همچون ("انکار وجود طبقه ی کارگر" و غیره گسترش می دهند) را بپذیرید. اگر کارگران کارگر ستیز شوند، مثلا به جای کارگر خود را خرده بورژوا بخوانند، یعنی ایدئولوژی دیگر طبقات کارگرستیز را بپذیرند و ان را بازتولید کنند، آن زمان به دشمن واقعی طبقه ی خود تبدیل می شوند و علیه منافع خود گام بر می دارند. چون ایدئولوژی یا اگاهی کاذبی که از لحاظ هستی شناسانه به طبقه ی کارگر تعلق ندارد در شکلی بیگانه و وارونه انعکاس خود را در ذهن کارگر نشان می دهد و به ابزاری برای قهر ضد انقلابی و ضد کارگری کارگران علیه هم طبقه یی های خودشان می شود. همان طور که لمپن پرولتاریا و کارگران آلمانی ایی که به فاشیسم پیوستند و به بزرگترین دشمنان کارگران کمونیست تبدیل شدند و در اردوگاه های کار اجباری و ادمکشی کارگران کمونیست و یهودی را به وحشیانه ترین شکل ممکن قتل عام می کردند، در ایران هم بخشی از طبقه ی  کارگر و بخش چشمگیری از لمپن پرولتاریا جذب نهادهای سرکوب حاکمیت شدند و به شکنجه گران کارگران هم طبقه یی خود تحت سلطه ی فاشیسم اسلامی تبدیل شدند. کارگران دقیقا زمانی که خود را به عنوان طبقه به رسمیت می شناسند، نه به مثابه ی طبقه ی خرده بورژوازی یا انسان های منفرد و غیره، منافع طبقاتی برایشان ملموس و مادی می شود و رهایی از استثمار و بهره کشی برایشان تبدیل به امری عینی و محسوس می شود. آن زمان دیگر کارگران به جای اینکه کارگران ستم کش تر از خودشان را به شکلی راسیستی و نژادپرستانه یا در ساختار زبانی منطقه گرایانه و شووینیستی مورد تحقیر قرار دهند، دقیقا طبقه ی حاکم را مورد تنفر طبقاتی قرار می دهند، لوله ی اسلحه را بر روی سینه ی کسانی می گیرند، که دشمنان واقعی کارگران هستند، ایدئولوژی فاشیستی و نژادپرستانه را در میان کارگران گسترش می دهند، کسانی که موانع اصلی رهایی کارگران از بهره کشی هستند و همچون دراکولا از خون طبقه ی کارگر زیست می کنند. 

 
لوکاچ بزرگترین مارکسیست تاریخ
نگاهی گذرا به زندگی و آثار جورج لوکاچ
 

 
حسن معارفی پور
لوکاچ را می توان بدون شک بزرگترین متفکر مارکسیست تا به امروز تاریخ خواند. حوزه ی مطالعاتی او بی نهایت گسترده است و می توان گفت که او به مهمترین مسائل تاریخی، فلسفی، فرهنگی، اقتصادی ووو تا جایی که امکان داشت پرداخت. او اما نه جامعه شناس است و نه مورخ و نه انسان شناس و نه اقتصاددان. او کمونیستی توانا است که تمام رشته های علوم انسانی را در کلیت خود می بیند و از این منظر به مارکس و هگل از هر کس دیگری نزدیک تر است.
جورج لوکاچ در تاریخ 13 آپریل 1885 به عنوان فرزند یک کارمند بانک از یک مادر آلمانی زبان اتریشی در بوداپست مجارستان به دنیا آمد. او در سال 1902 موفق به اخد مدرک دیپلم از یک دبیرستان پروتستان شد. لوکاچ در دوره ی دبیرستان اولین مقالاتش را در شکل مقالات ژورنالیستی منتشر می کرد. او در ابتدا سعی کرد به عنوان دراماتیکر (نمایش نامه نویس) فعالیت کند و یک سری نمایش نامه هم نوشت که در سال 1903 همه ی این نمایش نامه ها را سوزاند. دلیل سوزاندن نوشته های خود را لوکاچ حاکم بودن نگرش ارتجاعی بر آنان می داند. لوکاچ ابتدا در رشته های اقتصاد سیاسی و حقوق تحصیل کرد و به دنبال آن تحصیل در رشته هایی همچون تاریخ ادبیات و هنر فلسفه را شروع کرد. در دورانی که لوکاچ به تحصیل در رشته های تاریخ هنر و ادبیات و فلسفه مشغول بود، شدیدا جذب آثار دیلتای و زیمل شد.
در سال 1904 او به همراه ساندور هوسی تئاتر تالیا را تاسیس می کند. در این دوره به عنوان فیلم نامه نویس و نمایش نامه نویس (دراماتورژ) کار می کرد. نمایشن نامه های گورکی، ابسن، سترینبرگ، چخوف، هاوپتمان و هایرمان در این دوره اجرا می شوند. این اجراها برای ان دوران در مجارستان انقلاب به حساب می آمدندند، چون مجارستان در مقایسه با دیگر کشورهای اروپایی از هر لحاظ عقب مانده تر بود.
در سال 1906 لوکاچ همکاری با انجمن یا جامعه جامعه شناسی را شروع کرد. او در این دوره در رشته ی علوم دولتی (اقتصاد و حقوق) دکترایش را گرفت و به دنبال آن آشنایی اش با جورج زیمل در سال 1907 شروع می شود. در سال 1908 فعالیتش را با مجله ی "غرب" شروع می کند و در این مجله می نویسد.
لوکاچ در سال 1911 به خاطر انتشار اثر دو جلدی اش به اسم "تاریخ تکامل نمایش نامه ی مدرن" برنده ی جایزه ی ادبی جامعه ی کیسفاولدی می شود. در سال 1909 مدرک دکترایش را به خاطر نوشتن بخش های اول کتابش در مورد تاریخ تکامل نمایش نامه ی مدرن دریافت می کند.
از سال 1909 تا 1911 لوکاچ در برلین به سر می برد و به صورت مدام بین برلین و فرانسه و ایتالیا در سفر است. در این دوره او به صورت تخصصی مشغول تحقیق در زمینه ی فلسفه ی کلاسیک آلمانی است. در سال 1910 در بوداپست با ارنست بلوخ آشنا می شود و بعد از آشنایی با بلوخ دوباره به برلین بر می گردد.
در سال 1911 برای چندین ماه ساکن فلورانس می شود. در این دوره کتاب "جان و صورت" که از مجموعه مقالات زیبایی شناسانه تشکیل شده بود، در بوداپست اول به زبان مجاری و بعد هم به زبان آلمانی متشر می شود. در همین دوره کتاب دو جلدی که جلد اولش پروژه ی دکترایش بود، بدون هیچ گونه تغییری از جانب نویسنده و حتی بدون اجازه ی نویسنده در بوداپست منتشر می شود. در آن دوره لوکاچ با پاول ارنست از طریق نامه در ارتباط بود و یک بخش از کتاب جان و صورت هم خلاصه یی از همین نامه نگاری هاست.
در سال 1912 لوکاچ مقیم هایدلبرگ می شود و در بین سال 1912 تا 1914 به صورت سیستماتیک به بررسی فلسفه ی هنر می پردازد.
در بین سال های 1913 تا 1918 به صورت مداوم در جلسات ادبی، فلسفی و سیاسی موسوم به حلقه ی یک شنبه ها با بلا بالزاک شرکت می کند. شرکت کنندگان اصلی این حلقه لاجوس فولپ، آنا لیسنایی، بلا فورگاسی جوان (نویسنده ی برجسته ی کتاب منطق دیالکتیکی)، کارل مانهایم و آرنولد هاوزر هستند. بعدها تیبور گرگرلی و جوزف روایی هم به این حلقه می پیوندند. هدف این حلقه این است که دیدگاه علوم انسانی را علیه علوم اجتماعی (جامعه شناسی و غیره به عنوان علومی پوزیتویستی در آن دوران) به پیش ببرند.
در سال 1913 مجموعه نوشته هایی از لوکاچ به اسم "فرهنگ زیبایی شناسانه" در بوداپست منتشر می شود و دوستی او با ماکس وبر در همین سال آغاز می شود. در این دوره فعالیت لوکاچ با حلقه ی ماکس وبر شروع می شود. آشنایی لوکاچ با امیل لاسک، شتفان گئورگه، فریدریش گوندورف و بعدها هم هاینرییش رایکهریت و ویلهلم ویندلباند از طریق همین حلقه ی ماکس وبر شروع می شود.
لوکاچ در سال 1914 با یک دختر روسی از جریان اس آر (سوسیالیست رولوسیونر( های انقلابی)) به اسم یلنا آندرینوا گرابنکو ازدواج می کند.
در اواخر سال 1914 لوکاچ برنامه ریزی می کند که یک کتاب به عنوان پروژه ی پست دکترای خود در مورد داستایوسکی بنویسد، پلانی که هرگز متحقق نشد. تنها بخش مقدماتی آن در سال 1916 به اسم "تئوری رمان" در "مجله ی زیبایی شناسی و علوم عمومی هنر" منتشر می شود.
لوکاچ در بین سال های 1914 تا 1915 مطالعات خود در زمینه ی فلسفه ی هگل را تعمیق می بخشد. در همین دوره او شروع به خواندن مجدد مارکس به ویژه آثار سیاسی مارکس جوان می کند.
در  سال 1915 لوکاچ از طرف ارتش برای سربازی خواسته می شود ولی "خدمت" سربازی شامل او نمی شود و از سربازی معاف می شود.
در سال 1916 لوکاچ همچنان در هایدلبرگ به سر می برد. جایی که او فعالیتش بر روی فلسفه ی هنر را دوباره از سر می گیرد و نتیجه ی این فعالیت اثری به اسم "زیبایی شناسی هایدلبرگ" می شود. این اثر به اسامی مختلفی از جمله "فلسفه ی هنر هایدلبرگ" منتشر شده است.
در بین سال 1916 تا 1917 لوکاچ به بوداپست باز می گردد و سلسله سخنرانی هایی را در "مدرسه ی آزاد برای علوم انسانی" که از جانب کارل مانهایم، آرنولد هاوزر، اروین سابو و بلا فورگاسی تاسیس شده، بود، در مورد اخلاق ارائه می دهد.
در 25 ماه مه سال 1918 لوکاچ برای استخدام شدن در دانشگاه هایدلبرگ به عنوان استاد فلسفه درخواستش را به این دانشگاه ارسال می کند و علیرغم تلاش های ماکس وبر این درخواست به انگیزه های نژادپرستانه و خارجی ستیزانه رد می شود. گفتی است که ماکس وبر در نامه یی که به دانشگاه می نویسد می گوید که من شش نفر را به شما معرفی می کنم. سه نفر اولی از سه نفر دومی بهترند ولی مطمئن هستم که شما سه نفر اولی را نخواهید پذیرفت، چون آنان اصالتا یهودی هستند و سه نفر دوم که از نظر من به مراتب از لحاظ دانشی ضعیف هستند را خواهی پذیرفت، چون آنان المانی و مسیحی هستند. دقیقا همین اتفاق هم افتاد.
در همین سال لوکاچ به سیاست نزدیک می شود و شروع به خواندن رُزا لوگزمبورگ، هنریته رونالد هولستس می کند. کسانی که تاثیر زیادی روی لوکاچ می گذارند. به دنبال آن لوکاچ کتاب دولت و انقلاب لنین را می خواند.
در تاریخ 20.11.1918 حزب کمونیست مجارستان تاسیس می شود و لوکاچ فورا به این حزب می پیوندد. او در هیئت تحریریه ی نشریه ی انترناسیونال مشغول به فعالیت می شود. در همین دوره لوکاچ عاشق گترود بورتشتیبر، زنی که قبلا دیده بود و در سال 1918 در همسر یک ریاضی دادن به اسم ای جانسوی بود و از این ریاضی دان دو تا بچه داشت، می شود. بورتشیبر همسرش را به خاطر لوکاچ ترک می کند و در سال 1919 لوکاچ از او صاحب یک دختر یعنی آنا می شود.
مقاله ی نظم حقوقی و قهر در سال 1919 از لوکاچ منتشر می شود. در سال 1919 بعد از دستگیری بلا کون رهبر جمهوری شورایی مجارستان لوکاچ به همکاری کمیته ی مرکزی حزب می شتابد. در ماه فوریه ی همان سال لوکاچ قیام مسلحانه را با رفقای سابقش فراخوان می دهد.
از بیست و یکم ماه مارس تا اواسط ماه ژون لوکاچ معاونت حزب و دولت را به عهده می گیرد و از اواسط ژون به بعد هم کمیسار سیاسی لشکر سرخ. در "روزنامه ی سرخ" به سرپرستی لازلو روداس لوکاچ به صورت منظم کار و فعالیت می کند و مقاله ی جنجال برانگیز "تاکتیک و اخلاق" در همین دوران منتشر می شود. در این مقاله لوکاچ به نقد بلشویک ها در رابطه با مساله ی اعدام خانواده ی تزار می پردازد ولی بعدها خود را نقد می کند و به شیوه ی فلسفی حتی اعدام انقلابی را در شرایط خاص و ضروری توجیه می کند. بی دلیل نیست که یک مرتجع نئوکنسرواتیست مانند دانیل بل و رسانه های ارتجاعی وابسته به سوسیال دمکراسی راست در غرب از لوکاچ به عنوان "مبلغ ترور" اسم می برند. دانیل بل یکی از محافظه کارترین و آنتی کمونیست ترین جامعه شناسان کل تاریخ است، که تقریبا تمام کتاب هایش را با بررسی مارکس شروع می کند و در نهایت به توجیه تئوری های ارتجاعی توطئه که از سوراخ های مهندسی افکار اف بی آی و سازمان سیا بیرون می آیند می پردازد. بل یک شارلاتان به معنی واقعی کلمه بود.
از ماه آگوست تا سپتامبر بعد از سرنگونی حکومت شورایی لوکاچ به کار و فعالیت غیرقانونی و مخفیانه روی می آورد. اوتو کورین و لوکاچ در این دوره شدیدا تحت تعقیب هستند. کوروین در ماه آگوست دستگیر می شود و در سال 1920 اعدام می شود. لوکاچ اما در سپتامبر به عنوان پناهنده به وین اتریش فرار می کند. در ماه اکتبر پلیس سرکوبگر اتریش او را دست گیر و به مجارستان دیپورت می کند.
ده ها روزنامه ی آلمانی زبان فراخوان "لوکاچ را نجات دهید" را منتشر می کنند. آزادی لوکاچ در اواخر سال 1919 متحقق می شود.
در بین سال های 1919 تا 1929 لوکاچ دوباره در وین پایتخت "چپ رادیکال" آن دوران به سر می برد. به صورت مکرر او مخفیانه و غیرقانونی بین وین و بوداپست در سفر است. دلیل سفرهای مخفیانه ی او به بوداپست در این دوران شرکت در جلسات مخفیانه ی حزب کمونیست مجارستان است. لوکاچ یکی از مهمترین شخصیت های حزب کمونیست مجارستان در این دوره از نقطه نظر فکری است. در بین سال های 1919 تا 1921 و بعدها هم در بین سال های 1928 تا 1930 او عضو کمیته ی مرکزی حزب است. در سال 1919 لوکاچ توماس من را به صورت شخصی در وین ملاقات می کند.
در سال 1920 لوکاچ مقاله ی در باره ی مساله ی پارلمانتاریسم را که به مسائل مربوط به تحزب و نقش روشنفکران در این مقاله پرداخته بود را منتشر کرد.
در سال 1920 لوکاچ و گترود بورتشتیبر ازدواج می کنند و زندگی خانوادگی با سه تا بچه تبدیل به یک واقعیت چیره در شکل زندگی او تبدیل می شود. علیرغم کمک های مالی پدر لوکاچ، خانواده در شرایط سخت مالی به سر می برند.
در سال بین سال 1920 تا 1921 نمایندگان حزب کمونیست مجارستان در کنگره ی جهانی دوم و سوم کمینترن (انترناسیونال کمونیستی) در مسکو شرکت می کنند و لوکاچ به عنوان نماینده ی حزب کمونیست مجار شرکت می کند. در این کنگره لنین و بسیاری از دیگر اعضای حزب کمونیست روسیه و رهبران سابق بلشویک را ملاقات می کند. لوکاچ خود بعدها اعلام می کند که در آن دوره او شخصیت مطرح بین المللی نبود و علیرغم اینکه با لنین هم صحبت می شود، اما چون به یک شخصیت بین المللی تبدیل نشده بود، نمی داند که ایا لنین بعدها دقیقا او را به خاطر می آورده است یا نه اما لنین مقاله ی "تاکتیک و اخلاق" لوکاچ را شدیدا نقد کرده بود و این مساله نشان می دهد که لنین شخصیتی همچون لوکاچ را جدی گرفته است و حتما او را به خاطر داشته است.
در بین سال های 1921 تا 1922 لوکاچ عضو کمیته ی هیئیت تحریریه ی وروس اویسا (آستین سرخ یا سرخ جامگان) که از طرف فراکسیون "اویگن لانلدر" در حزب کمونیست مجارستان منتشر می شد، بود. در سال 1922 پیش نویس "تاریخ و آگاهی طبقاتی" مشهورترین و شناخته شده ترین اثرش را می نویسد و در ماه مه همان سال در آکادمی تابستانی موسوم تورینگن آلمان شرکت می کند.
در سال 1923 کتاب تاریخ و
 آگاهی طبقاتی به عنوان باند نهم از مجموعه کتاب هایی که به اسم "کتابخانه ی کوچک انقلابی" توسط انتشارات مالیک برلین منتشر می شود. تاریخ و آگاهی طبقاتی که نقطه عطفی در جنبش کمونیستی جهانی است و یک تعرض همه جانبه به مارکسیسم عامیانه و مبتذل از نقطه نظر سوسیالیسم علمی و مارکسیسم هگلی است. این اثر از جانب فراکسیون لانلدر در حزب کمونیست مجارستان و در کنگره ی پنجم کمینترن به شدت نقد می شود. انتشار کتابچه ی "لنین، تاملی در وحدت اندیشه ی او" ظاهرا به عنوان نقد به خود و بازپس گرفتن مواضعش در تاریخ و آگاهی طبقاتی نوشته شده است، اما اگر به صورت فرمال لوکاچ به این خاطر این کار را کرده باشد، به صورت عملی این کتابچه چیزی تکامل اندیشه ی لوکاچ و تکمیل مواضعش در تاریخ و اگاهی طبقاتی نیست. کتاب لوکاچ در مورد لنین در سال 1924 در انتشارات مالیک در وین منتشر می شود.
در بین سال های 1924 تا 1928 ظاهرا هیچ اثر مهمی از لوکاچ منتشر نشده است. دلیلش شاید نوعی سرخوردگی از رئال پولیتک و جهالت سوسیالیست های عامیانه در حزب کمونیست مجارستان و کمینترن باشد. فشارهای سیاسی ایی که کارل کٌرش یکی از متفکران برجسته ی حوزه ی مارکسیسم هگلی و از اولین منتقدان استالین و استالینیسم را ناچار به کناره گیری از رئال پولیتیک کرد. همین فشارها بدون شک لوکاچ را هم به انزوا و دوری گزیدن از رئال پولیتیک یا حداقل سکوت واداشته است. لوکاچ بعدها می گوید که او هیچ وقت امیدش را همچون کٌرش از دست نداد و بر این عقیده بود که حتی بدترین سوسیالیسم از بهترین سرمایه داری بهتر است و این مساله یکی از دلایل عقب نشینی و پس گرفتن مواضعش در دوره های مختلف فعالیت سیاسی اش بوده است.
در سال 1928 لوکاچ مشغول آماده کردن پیش نویسی برای کنگره ی دوم حزب کمونیست مجارستان بود. در این تز های مشهور به "تزهای بلوم" (بلوم نام مستعاری بود که لوکاچ به خاطر فشارهای بی رویه ی حزب به او برای خود انتخاب کرده بود) لوکاچ به مسائل سیاسی و اقتصادی مجارستان و همچنین اهداف و چشم اندازهای آتی حزب کمونیست مجارستان، دفاع از "دیکتاتوری دهقانان و پرولتاریا " برای مجارستان در مقابل دیکتاتوری پرولتاریا و غیره می پردازد.
تزهای بلوم هم در حزب کمونیست مجارستان و هم در کمینترن به شدت نقد می شود. این مساله باعث می شود که لوکاچ از فعالیت اکتیو سیاسی و حزبی کناره گیری کند و نقد از خود را مجددا شروع کند.
در سال 1930 لوکاچ از اتریش به مسکو مهاجرت می کند. در سال 1930 لوکاچ به همراه ریازانف مشغول کار و فعالیت برای انتشارات مجموعه آثار مارکس و انگلس موسوم به "مگا" است. در سال 1931 لوکاچ از مسکو به برلین نقل مکان می کند. در این دوره عضو "فدراسیون بین المللی نویسندگان انقلابی و پرولتری" است. در همان دوره با نشریه ی لینکسکوروه (گردش به چپ یا محنی چپ) ارگان فدراسیون نویسندگان انقلابی و پرولتری کار می کند و در همین دوره با برتولت برشت اشنا می شود. اقامت در برلین در این دوره برای فعالین سیاسی چپ و کمونیست مشکل بود، به همین خاطر بود که لوکاچ در اجتماعات سیاسی در سال 1931 در برلین از اسم مستعار کٍلر استفاده می کرد. بر سر مسائل مختلف مربوط به زیبایی شناسی و اکسپرسیونیسم رابطه ی لوکاچ و برتولت برشت بهم می خورد. برشت در دوران سفرش به آمریکا به مسکو می رود و لوکاچ را ملاقات می کند. برشت نقدهایش به لوکاچ تا دوران پس از سقوط فاشیسم به خاطر حفظ وحدت در بین نویسندگان آنتی فاشیست منتشر نمی کند و در ملاقات حضوری با لوکاچ در مسکو به او می گوید که کم نیستند کسانی که در تلاش اند رابطه ی ما را به هم بزنند. ما اگر با همدیگر بر سر یک سری مسائل اختلافات نظری داشته باشیم، می توانیم به صورت شخصی این اختلافات را حل کنیم. ظاهرا لوکاچ به شدت از دست برشت عصبانی بود، چون برشت در آثارش هیچ اشاره یی به تاریخ و آگاهی طبقاتی لوکاچ که مهمترین اثر مارکسیستی آن دوران بود، نکرده بود و مارکسیسم و فلسفه ی برشت تحت تاثیر آثار کارل کٌرش بود. لوکاچ می گوید که من به همان میزان توانسته ام روی برشت تاثیر بگذارم که او توانسته است روی من تاثیر بگذارد. منظور لوکاچ این است که برشت هیچ نقشی در تکامل نظریات فلسفی و زیبایی شناسی او ایفا نکرده است و تاریخ و اگاهی طبقاتی لوکاچ هم هیچ نقشی در سیستم زیبایی شناسی و فلسفی برشت که از نظر لوکاچ به شدت شلخته بود نداشته است. این در حالی بود که تاریخ و آگاهی طبقاتی توسط کسانی که لوکاچ آنان را دراویش و عارف می خواند، از جمله برشت و بنیامین جدی گرفته شده بود و نقش بنیادین در گرویدن این دراویش به مارکسیسم داشت و حتی به چپ چرخیدن آدورنو و هورکهایمر و کل جریان موسوم به "مارکسیسم غربی" تحت تاثیر تاریخ و اگاهی طبقاتی بوده است.
در سال 1933 لوکاچ از آلمان اخراج می شود و از طریق مرز چکسلواکی خودش را به مسکو می رساند. در دوره ی مهاجرتش در روسیه روی پروژه ی رئالیسم کار می کند. در این دوره مقالات و تحقیقات فراوانی از لوکاچ به صورت مقالات در روزنامه های آن دوران منتشر می شوند. مهمترین شان "وسعت و تباهی اکسپرسیونیسم" است. در این کتاب لوکاچ اکسپرسیونیسم را به شدت زیر نقد و انقتاد قرار می دهد و آن را روندی ضد رئالیستی و ارتجاعی قلمداد می کند. در پاییز همان سال لوکاچ نسخه ی دستنویس "چگونه فاشیسم در آلمان شکل گرفت" را تمام می کند. این کتاب بعدها در سه جلد به اسم "ویرانی عقل" چاپ می شود و در سال 1966 مقدمه یی طولانی بر جلد تکمیلی یعنی از "نیچه تا هیتلر" نوشته می شود. در "کتاب از نیچه تا هیتلر" به ویژه مقدمه ی لوکاچ یک سری بازبینی های جزئی در کتاب ویرانی عقل صورت می گیرد و لوکاچ به صورت گذار به متفکرانی که در پروسه ی سر کار آمدن فاشیسم سهیم بودند از جمله هایدگر و شمیت می پردازد، اما او به هیچ کدام از این دو متفکر نازیسم هیتلری نه در کتاب ویرانی عقل و نه در بخش تکمیلی ان از نیچه تا هیتلر فصلی یا دو فصل از کتابش را اختصاص نمی دهد. لوکاچ می نویسد که من به هیچ وجه از تاثیرات تفکرات هایدگر و شمیت بر ایدئولوژی فاشیستی بی خبر نبودم. او می نویسد که شمیت با بهره گیری از هابز و بازسازی تئوری ارتجاعی "موقعیت طبیعی" یا توحش، بربریت فاشیسم هیتلری علیه "بیگانگان" (دشمن) در تئوری "دوست-دشمن" توجیه می کرد و هایدگر از طریق بازخوانی فاشیستی آثار هولدرلین در رابطه با ناسیونالیسم و ملی گرایی، که در یک کانتکس مشخص تاریخی دیگری توسط هولدرلین نوشته و برای دوران خود مترقی و حتی در مقابل حکومت های محلی فئودالی در آلمان انقلابی به حساب می آمد، از فاشیسم و نازیسم هیتلری دفاع می کرد.
لوکاچ در بین سال های 1933 تا 1945 عضو هیئت تحریریه ی ادبیات بین المللی بود و در این این دوره آثار مهمی را منتشر می کند. رمان تاریخی یکی از مهمترین آثار این دوره است که در بین سال 1936 تا 1937 نوشته می شود و لوکاچ در ان به مشکلات رئالیسم می پردازد و یک گرایشی را نمایندگی می کند که نقطه مقابل "رئالیسم سوسیالیستی" است. یکی از دلایل اصلی تحت فشار قرار گرفتن و دستگیری لوکاچ برای تسویه حساب با او در سال 1941 مواضع لوکاچ در نقد رئالیسم سوسیالیستی و استالینیسم است و دلیل دیگر بهره گیری از آثار فیلسوف برجسته ی مارکسیست ایتالیایی و بنیان گذار اصلی فلسفه ی پراکسیس در آثارش و رجوع به نوشته های اوست که در دوران استالین در شوروی ممنوع بودند.
لوکاچ در سال 1938 به عضویت "بخش آلمانی زبان اتحادیه ی نویسندگان شوروی" در میاید. در همان سال لوکاچ دوباره به موضوع اکسپرسیونیسم که چند سال قبل به آن پرداخته بود، بر می گردد و در یک مقاله به اسم "مساله بر سر رئالیسم است" نقد خود را به اکسپرسیونیسم در شکل دیگری مطرح می کند.
در بین سال های 1939 تا 1940 در اتحاد جماهیر شوروی مباحث فراوانی بر سر مباحث لوکاچ در زمینهی  رئالیسم شکل می گیرد و در نهایت لوکاچ دستگیر و به تاشکند (پایتخت ازبکستان فعلی) تبعید می شود. لوکاچ در دادگاه های فرمایشی محکوم به خیانت به منافع اتحاد جماهیر شوروی می شود، اما او تمام این اتهامات را رد می کند و بلاخره شانس می آورد و از پاکسازی های استالینی جان سالم به در می برد. در سال 1941 او دستنویس "چگونه آلمان به مرکز ایدئولوژی های ارتجاعی تبدیل شد؟" را تمام می کند.
در سال 1944 لوکاچ به بوداپست باز می گردد و در سال 1945 بعد از سال ها کار فکری و عملی به عنوان استاد دانشگاه بوداپست کرسی زیبایی شناسی و فلسفه ی فرهنگی را دریافت می کند. لوکاچ یک بار در سال 1918 درخواستش برای پذیریش به عنوان استاد در دانشگاه هایدلبرگ رد شده بود، علیرغم اینکه ماکس وبر به عنوان متفکر اصلی آن دوران در هایدلبرگ شخصا او را معرفی کرده بود. در تمام زندگی اش لوکاچ علیرغم اینکه مشقات زندگی و مبارزه را با گوشت و پوست و استخوان لمس کرده بود و بارها مرگ را با جان خریده بود و شانسی جان سالم به در برده بود. کسی که در بحرانی ترین دوران تاریخ بشر یعنی دو جنگ امپریالیستی هرگز مطالعات و تحقیقات خود را قطع نکرده بود، هرگز از پیوستن به عرصه ی مبارزه ی عملی اظهار پیشمانی نکرد. او می توانست از جانب ضد انقلاب در سال 1919 بعد از سرنگونی جمهوری شورایی مجارستان مثل رفقایش اعدام شود و یا در جریان بمباران جنگ کشته شود و یا توسط ضد انقلاب استالینی به اعدام محکوم شود و همه ی این خطرها از بیغ گوش لوکاچ رد شده بودند، اما او خوشبختانه زنده ماند و تحقیقاتش را ادامه داد.
در سال 1948 یکی از آثار فوق العاده مهم لوکاچ به اسم "هگل جوان" در انتشارات اروپای زوریخ منتشر می شود. این اثر علاوه بر انکه یکی از عمیق ترین بررسی های مارکسیستی در باره ی هگل در کل تاریخ است، در عین حال هم به رابطه ی هگل و اقتصاد سیاسی می پردازد و با این کار زمینه را برای تحقیقات بعدی غیرمارکسیست هایی همچون هابرماس در مقاله ی "کار و انتراکشن" فراهم می کند.
در آپریل سال 1948 لوکاچ در "کنفرانس جهانی صلح" در ورشو شرکت می کند و در آنجا در مورد "وظایف و مسئولیت روشنفکران" سخنرانی می کند.
سارتر علیه کتاب لوکاچ "مارکسیسم یا اگزیستانسیالیسم؟" کتابی به اسم "مارکسیسم و اگزیستانسیالیسم" متشر می کند و در آن به نقد لوکاچ می پردازد. لوکاچ در یک مقاله دوباره جواب سارتر را داده و می گوید که اگزیستانسیالیسم به تئوری ایی برای سبک زندگی امریکایی تبدیل شده است و دشمنی اگزیستانسیالیسم با کمونیسم و اتحاد جماهیر شوروی باعث شده است که بوژوازیی امپریالیستی این مکتب را در سبک زندگی طفیلی بورژوایی ادغام کند.
در سال 1949 لوکاچ به عضویت "کنگره ی جهانی صلح" در می آید و در همان سال در "کنگره ی بین المللی هگل" در در پاریس شرکت و سخنرانی می کند. در همان سال لوکاچ در مجارستان به "رویزیونیسم" محکوم می شود و او را ناچار به "نقد از خود" می کنند. لوکاچ اما می گوید که او هرگز از ته دل و از روی اراده نوشته ها و اندیشه های خود، به خصوص "تزهای بلوم" را نقد نکرده و موضع تئوریک خود را پس نگرفته است و تنها به خاطر مسائل تاکتیکی و ضرورت حفظ همبستگی در مقابل بورژوازی امپریالیستی و حفظ وحدت در جنبش کمونیستی دست به این کار زده است وگرنه این نقد از خود فرمال نمی تواند دلیلی باشد که نوشته های او از جمله تزهای بلوم یا نوشته های دیگر غلط بوده اند. او مقتقد است که در تمام این دوران ها حق با او بوده است، اما او تحت فشارهای سیاسی و به دلایل مختلف دیگری از جمله ترس از کشته شدن (چیزی که لوکاچ اشکار اعلام نمی کند) مواضعش را این جا و آنجا تاکتیکی پس گرفته و از خود نقد کرده است. یکی از دلایلی که لوکاچ در مصاحبه ها و گفتگوهایش همیشه اعلام می کند، این مصاحبه ها باید بعد از مرگ او منتشر شوند، ترس واقعی از ترور و کشته شدن است.
لوکاچ در بین سال های 1949 تا 1956 به عضویت پارلمان مجارستان در می آید و همزمان پریزدنت آکادمی علوم و  جبهه "وطن پرستی"شورای محلی مجارستان در میاید.
در سال 1950 کتاب لوکاچ به اسم "گوته و عصرش" منتشر می شود و در بین سال های 1951 تا 1955 در انتشارات آوفباو کتاب های مختلفی از جمله "اگزیستانسیالیسم یا مارکسیسم؟"، "رئالیست های آلمانی قرن نوزدهم" و "هگل جوان" منتشر می شوند. در این دوره لوکاچ در "مجله ی آلمانی برای فلسفه" کار می کند. در سال 1954 کتاب "ویرانی عقل" در انتشارات آوفباو برلین منتشر می شود.
در سال 1956 در مراسم مرگ برشت در برلین بنا به درخواست همسر برشت  شرکت می کند و در مراسم مرگ برشت سخنرانی می کند. در همین سال لوکاچ وزیر فرهنگ دولت ایمره ناگی می شود و بعد از سرکوب انقلاب او به رومانی تبعید می شود.
در سال 1957 لوکاچ به مجارستان بر می گردد و درخواست حزب کمونیست جدید برای شرکتش را رد می کند. از سال 1957 به بعد برای چند سال او در مجارستان، آلمانی شرقی و اتحاد جماهیر شوروی شدیدا مورد تعرض و نقد قرار گرفته می شود.
در سال 1958 نوشته یی را منتشر می کند به اسم "مجددا درباره ی کج فهمی رئالیستی". در این دوره لوکاچ بعد از سال ها مقابله با کافکا در نهایت می گوید که کافکا "رئالیست بود". 
در سال 1960 ترجمه ی فرانسوی تاریخ و آگاهی طبقاتی منتشر می شود. ترجمه ی فارسی رفیق زنده یاد محمد جعفر پوینده از روی ترجمه ی فرانسوی صورت گرفته است. لوکاچ در مقدمه یی طولانی که در سال 1967 بر تاریخ و اگاهی طبقاتی می نویسند، این کتاب را به دلایل مختلفی مورد نقد قرار می دهد. او اشاره می کند که کتاب یک نگرش انقلابی مسیحایی را دنبال می کرده است و تحت تاثیر اتوپیسم ایدئالیستی نوشته شده است. بسیاری از مسائل دیگر از جمله به نقد انگلس اشاره می کند، که در تاریخ و اگاهی طبقاتی لوکاچ بدون فاکت و مدرک کافی انگلس را به جبرگرایی در رابطه با دیالکتیک طبیعت محکوم می کند. مساله ی دیگر این است که برداشت لوکاچ از طبیعت در تاریخ و آگاهی طبقاتی همان برداشت مارکس نیست و مهمتر از همه این است که لوکاچ مفهوم پرولتاریا را جایگزین مفهوم "مطلق" هگلی می کند و تصور می کند از این طریق می تواند مساله ی فلسفه ی پراکسیس را پاسخ رادیکال بدهد و مساله ی سوژگی را از طریق مارکسیستی کردن هگل حل کند. اگرچه تاریخ و اگاهی طبقاتی یک پیشرفت در تاریخ جنبش کمونیستی به حساب می آید و نظریات لوکاچ در این کتاب علیرغم نقدهایی که خود در سال 1967 به آن وارد می کند، اما راهکار لوکاچ برای حل مساله ی سوژگی در تاریخ و فلسفه ی پراکسیس در نهایت در چارچوبی ایدئالیستی باقی می ماند و به جای راهکار عملی برای عبور از وضعیت بیگانگی سرمایه دارانه پاسخ سوالات را تنها به صورت انتزاعی و تئوریک می دهد. این جاست که فلسفه ی پراکسیس لوکاچ جوان عملا در رتوریک گفتمانی ایدئالیستی ماتریالیستی (سوژگی-ابژگی، تقدم فرم یا جوهر و تقدم وجود یا آگاهی) باقی می ماند و راهکار عملی ایی مثل راهکار مارکس در تزهای فوئرباخ برای حل این مساله ندارد. البته این را باید اشاره کنیم که لوکاچ این اثر برجسته و عظیم را در دوره یی می نویسد که آثار دوران جوانی مارکس از جمله "دستنوشته های اقتصادی- فلسفی"، "تزهای فوئرباخ" و "ایدئولوژی آلمانی" ناشناخته بودند و مهمتر از همه ی این ها لوکاچ هنوز به صورت گسترده مثل لوکاچ دهه ی سی به بعد آثار مارکس و انگلس و لنین و سایر مارکسیست ها را مطالعه نکرده بود. با تمام این مسائل تاریخ و آگاهی طبقاتی لوکاچ نقطه عطفی در جنبش کمونیستی جهانی است و برای تمام جریانات چپ "نو" الهام بخش بود. از بلوخ و بنیامین و آدورنو گرفته تا سایر متفکران چپ مسیحیایی این کتاب را همچون "انجیل" خود نگاه می کردند. مطالعات گسترده ی لوکاچ در دهه های بعد باعث عبور لوکاچ از موضعش در تاریخ و آگاهی طبقاتی شد و تمام اشکالاتی که بالاتر اشاره شد، در طول پروسه ی چند دهه تحقیقات عمیق و منسجم برطرف می شوند، اما اشکالات جدی دیگری در سیستم تئوریک لوکاچ شکل می گیرند که می توانم جداگانه به آن بپردازم. مهمترین این اشکالات نوعی توهم به سوسیالیسم واقعا ناموجود و غرق شدن در رئال پولیتیک است. رئال پولتیکی که روی متون تئوریک لوکاچ سنگینی می کنند و رفع آن بدون یک نقد همبسته با این متفکر بزرگ غیر ممکن است.
لوکاچ خود زمانی که به همراه ریازانف در شوروی مشغول بررسی و بازخوانی و بازنویسی آثار مارکس و انگلس برای انتشار بود، دستنوشته های اقتصادی-فلسفی را که در آن دوران انستیتوی مارکسیسم-لنینیسم با پادرمیانی ریازانف از حزب سوسیال دمکرات آلمان، حزبی که سال ها آثار دوران جوانی مارکس را به گروگان گرفته بودند، در قبال پول هنگفتی می خرد و لوکاچ وقتی این آثار را می بیند، خوشحالی اش غیرقابل وصف بوده است. بدون تلاش های پیگیرانه ی ریازانف و لوکاچ ما هنوز هم به آثار اولیه ی مارکس و انگلس دسترسی نداشیم، چون حزب سوسیال دمکرات، شووینیست، داروینیست و کانتگرای مرتجع آلمان انتشار این آثار را مساوی با ریزش مارکسیسم عامیانه ی کائوتسکی و برنشتاین می دانست و اگر این آثار در اوایل قرن بیستم منتشر می شدند، شاید بسیاری از مارکسیست هایی که با روند ارتجاعی سوسیال دمکراسی امپریالیست همراه شدند، دست به این عمل نمی زدند و به دامن ارتجاع امپریالیستی نمی غلتیدند.
در سال 1962 انتشارات لوخترهاند با انتشار "ویرانی عقل" تصمیم به انتشار کل آثار لوکاچ می گیرد. در این دوره ناشر فرانک بنزلر مسئول انتشار آثار لوکاچ بود و بسیاری از آثار لوکاچ در این انتشارات تجدید چاپ و یا برای اولین بار چاپ می شوند.
در سال 1963 پروژه یی زیبایی شناسی مارکسیستی لوکاچ موسوم به "ویژه گی های زیبایی شناسی" منتشر می شود. ویژگی های زیبایی شناسی لوکاچ که در دو نیم باند هشتصد نهصد صفحه یی منتشر می شود را می توان جامع ترین و در عین حال همه جانبه ترین تحلیل زیبایی مارکسیستی کل تاریخ خواند. لوکاچ سال های سال چه در دوره یی که به نقد رئالیسم سوسیالیستی می پردازد و چه در دوره های دیگر هموراه به فکر بنیان گذاری یک مکتب زیبایی شناسی مستقل و مارکسیستی بود و این تلاش نه در "معضلات رئالیسم" (رمان تاریخی) و نه در سلسله مقالاتی که به اسم "معضل زیبایی شناسی" منتشر شده اند و نه در نقد اکسپرسیونیسم و نه در نوشته های اولیه ی زیبایی شناسانه ی لوکاچ در هایدلبرگ که کاملا تحت تاثیر اندیشه ی کانتی و بعدها هگلی است، متحقق می شود. لوکاچ معتقد بود که بیشتر مارکسیست هایی که تا عصر او به بررسی تئوری زیبایی شناسی پرداخته اند هرگز از کانت و هگل فراتر نرفته اند و "نقد قوه ی حکم" کانت همیشه راهنمای فکری انان بوده است. به همین خاطر است که لوکاچ تصمیم می گیرد زیبایی شناسی مارکسیستی را خودش بنیان گذاری کند و با نوشتن ویژگی های زیبایی شناسی این امر متحقق می شود. در ویژگی های زیبایی شناسی مثل افلاطونی خود را در فتیشیسم کالایی معاصر پیدا می کند و نقد مارکس به مثل افلاطونی در دوران معاصر نقد ایدئولوژی بورژوایی و فتشیسم می شود. به تعبیر هولدرلینی یونان باستان در دنیای معاصر حل می شود. در آینده ی نه چندان دور در پروژه ی پایان نامه ام این حوزه را به صورت دقیق بررسی می کنم.
بعد از انتشار ویژگی های زیبایی شناسی در سال 1963 لوکاچ فورا پروژه ی هستی شناسی خود را شروع می کند. در تاریخ 28 آپریل سال 1963 نزدیک ترین یار و یاور لوکاچ و کسی که او را در تمام دوران سخت زندگی همراهی کرده بود، یعنی همسرش گترود بورتشیبر چشم از جهان فروبست. لوکاچ با مرگ همسرش به بن بست می رسد و ماه ها پس از مرگ همسرش به خودکشی فکر میکند. در همان دوران می نویسد که دیگر هرگز ذهنش او را یارا نیست بعد از مرگ همسرش چیزی بنویسد. در سال 1964 اما او پروژه ی "درباره ی هستی شناسی حیات اجتماعی" که در ابتدا به عنوان تلاش برای بازسازی مارکسیسم در قالب یک گفتمان رادیکال اخلاق از جانب لوکاچ طرح شده بود، در نهایت از سر گرفته می شود. در سال 1966 رودی دوچکه یکی از رهبران اصلی جنبش دانشجویی آلمان به دیدار لوکاچ در بوداپست می رود. لوکاچ برخلاف مکتب فرانکفورت و هابرماس مرتجع و ابله جنبش چپ دانشجویی را نکوهش نمی کرد. هابرماس در بحث با جنبش چپ دانشجویی این جنبش را "چپ فاشیستی" خوانده بود تا مزدوری خود به بورژوازی را اعلام کند و به عنوان "فیلسوف" "دولت" امپریالیستی آلمان تمجید شود. در دوران جنبش دانشجویی دولت آلمان قانون جدید ی برای یک "وضعیت استثنایی" (بخوانید قانونی برای مشروعیت دادن به حکومت نظامی) را در سال 1968 برای مبارزه با جنبش چپ دانشجویی و کارگری تصویب می کند. این قانون وحشیانه که به دولت و پلیس اجازه می داد، با وحشیانه ترین شکل ممکن با فعالین چپ و کمونیست جنبش دانشجویی برخورد کند، از جانب "هانس یورگن کرال" متفکر برجسته ی جنبش دانشجویی، کسی که در دوره ی جوانی و در سن 27 سالگی بر اثر یک تصادف مشکوک کشته شد، به عنوان "قانونی برای تمدید فاشیسم و فاشیسم جدید، قانونی برای اردوگاه های کار اجباری" شناخته شد و مورد نقد جدی قرار گرفت. در همین دوره آدورنو که رسما در سیستم دولتی دولت ارتجاع آلمانی ذوب شده بود و به عنوان متفکر اصلی مکتب فرانکفورت در کنار ضد انقلاب دولتی قرار گرفته بود. او برای مقابله با فعالین رادیکال این جنبش و مقابله با تسخیر دانشگاه توسط دانشجویان پلیس را باخبر می کند. لوکاچ اما معقتد بود که این جنبش باید تقویت شود و به سمت سرنگونی بورژوازی و دولت بورژوازی برود. این مساله باعث می شود که فعالین جنبش دانشجویی لوکاچ و متفکران مکتب ماربورگ را به خود از ارتجاع مکتب فرانکفورت نزدیکتر بدانند و با لوکاچ تماس بگیرند. در مورد مکتب ماربورگ هیچ تحقیقی در ایران صورت نگرفته است. تحقیق در این زمینه می تواند پروژه ی مناسبی برای نشان دادن تناقضات این مکتب باشد. یکی از برجسته ترین رهبران مکتب ماربورگ ولفگانگ آبندروت بود، که در تئوری مارکسیست ولی در عمل اپورتونیست بود. او زمانی که جنبش به سمت رادیکالیزه شدن می رفت و مساله ی مبارزه ی مسلحانه در جریان بود، به نکوهش قهر و خشونت پرداخت و هزاران دانشجویی چپ را از سرنگونی انقلابی دولت امپریالیستی آلمان ناامید کرد و با این کار به تثبیت ارتجاع خدمت کرد.
در سال 1967 لوکاچ همانطور که بالاتر هم اشاره شد یک مقدمه ی جدی بر تاریخ و آگاهی طبقاتی می نویسد.
در سال 1968 او نسخه ی دستنویس "سوسیالیسم و دمکراتیزه کردن" را به اتمام می رساند، جزوه یی که چاپ آن در سال 1985 در مجارستان ممنوع شد ولی نسخه ی آلمانی آن در سال 1987 در آلمان منتشر می شود. در همین سال آثار اولیه ی لوکاچ مربوط به سال 1920 در آلمان منتشر می شوند. این آثار در اروپا و امریکا مباحث و مشاجره های زیادی را با خود به دنبال می اورند.
در بین سال 1969 تا 1970 لوکاچ دوباره به عضویت "حزب سوسیالیست طبقه ی کارگر مجارستان" به در می اید. در سال 1970 لوکاچ در دو شهر زاگرب (پایتخت کرواسی) و گنت (شهری در بلژیک) دکترای افتخاری دریافت می کند و در فرانکفورت هم موفق به دریاف "جایزه ی گوته" می شود. در همان سال مقدمه ی هستی شناسی را به پیش می برد و تشخیص داده می شود که سرطان دارد.
در سال 1971 تا اخرین لحظه های زندگی اش بر روی "مقدمه" ی "درباره ی هستی شناسی حیات اجتماعی" کار می کند و یک کمپین بین المللی برای نجات فمینیست سوسیالیست آنجلا دَویس سازمان می دهد و همزمان مشغول نوشتن بیوگرافی خود به اسم "اندیشه ی زنده" بود. در چهار ژون 1971 لوکاچ در بوداپست چشم از جهان فروبست. پنج هزار نفر از فعالین کمونیست بین المللی در مراسم وداع با جنازه ی لوکاچ شرکت می کنند و او را در قبرستان کرپسی دفن می کنند.
در سال 1974 برای اولین بار "زیبایی شناسی هایدلبرگ" و "فلسفه ی هنر هایدلبرگ" لوکاچ توسط دو ناشر به اسم فرانک بنزلر و جورج مارکوس منتشر می شوند.
در سال 1981 برای اولین بار نسخه ی ترجمه شده ی "تاریخ تکامل نمایش نامه ی مدرن" لوکاچ منتشر می شود.
در سال 1984هستی شناسی به همراه مقدمه یی بر هستی شناسی به زبان اصلی یعنی آلمانی منتشر می شوند.
در سال 1991 هم مکاتباتش با ورنر هُفمن به اسم "آیا سوسیالیسم را می توان نجات داد؟" منتشر می شوند.
پرداختن به هر کدام از این مباحث و بررسی تک تک شان نیازمند زمانی طولانی و حوصله ی زیاد و کار و فعالیت تئوریک جدی و تحقیق در مورد آثاری که لوکاچ به آن پرداخته، است.
آنچه روشن است این است که لوکاچ در طول حیاتش بارها و بارها چه تحت فشار سیاسی و چه به انتخاب خود نگرش های قبلی خود را کنار گذاشته و حتی نقد کرده است. کسانی که امروز لوکاچ جوان را علیه لوکاچ "بالغ" به کار می گیرند، یا بی خبر از آنند که او خود بیش از پنجاه سال پیش در قالب یک سری پیش گفتار برای کتاب هایش چیزهایی که منتقدین امروزی او اصلا درکش نمی کنند را نوشته است و مواضع گذشته ی خود را نقد کرده است و یا شارلاتان هایی هستند که تلاش می کنند از طریق آوردن یک بخش جزئی از تحقیقات این متفکر برجسته کلیت آثار او را نادیده بگیرند. منتقدین این متفکر بزرگ از دو حالت خارج نیستند: یا هرگز آثار او را کامل نخوانده اند و پروسه ی تکامل و تحول در اندیشه های او را دنبال نکرده اند، که در این صورت آگاهی ایی از مواضع او در کلیت خود ندارند و یا اینکه اکثریت آثار او را خوانده اند ولی تلاش می کنند یک بخش را علیه بخش دیگر به کار بگیرند تا بتوانند به شکل سوفسطائیان از طریق رتوریک زبانی حرف خود را به کرسی بنشانند. دسته ی اول ممکن است از روی جهالت دست به این کار بزنند ولی دسته ی دوم شارلاتان اند. در میان این دو دسته ممکن است دسته ی دیگری پیدا شوند که به نسبت آثار لوکاچ جاهل اند ولی تا مغز استخوان شارلاتان هم هستند. مرتجعین مکتب فرانکفورت که لوکاچ را به استالینیست بودن محکوم می کردند، شامل جاهلانی شارلاتان می شوند که نه تنها با تمام قدرت برای تخریب لوکاچ در آلمان جنگیدند، بلکه حتی زمانی که یکی از شاگردان برجسته ی لوکاچ در دانشگاه بوخوم برای کرسی پروفسوری کاندید می شود و دولت آلمان نظر آدورنو را در این زمینه می پرسد که آیا این شخص را استخدام کنند یا نه. آدورنو جواب رد می دهد و می گوید چون این شاگرد لوکاچ است نباید در دانشگاه جایی داشته باشد. اینجاست که مکتب فرانکفورت در کنار آنتی کمونیست هایی مرتجع و فاشیست های سابق ("دمکرات امروزی") که در سازمان های اطلاعاتی آلمان بیش از پنجاه سال است، نان کمونیست ها را می برند و به کمونیست ها ممنوعیت شغلی می دهند، قرار می گیرد. این میزان تنفر از کمونیسم از جانب مکتب فرانکفورت را تنها می توان در احزاب سابقا فاشیست و ضد انقلاب و نئوکنسرواتیوهای امروزی دید.
تاثیرات آثار لوکاچ بر جریان چپ و مارکسیسم چه در بعد دانشگاهی و چه خارج از دانشگاه بر هر کسی که ذره یی با مارکسیسم آشنایی داشته باشد، روشن است. لوکاچ اگرچه قوی ترین متفکر مارکسیست کل تاریخ است، اما او همچنان در ایران تا حدود زیادی ناشناخته مانده است. هنوز مهمترین آثار لوکاچ به زبان فارسی ترجمه نشده اند و اگر هم این جا و آنجا اثری از او ترجمه شده است، به هیچ وجه روند حرکت تفکر این متفکر برجسته را نشان نمی دهند. فارغ از اینکه اوباشی همچون زیبا جبلی از طریق ترجمه های مزخرف آثار این متفکر بزرگ کمر همت به نابودی آثار او بسته اند، ما به ندرت با ترجمه هایی از آثار او طرفیم که کلیت تفکر او را نشان دهد. تاکنون هیچ تحقیق جدی در زبان فارسی ندیده ام که کلیت اندیشه ی این متفکر برجسته را نشان داده باشد. این بیبلوگرافی در کنار مقاله یی که به اسم "سیاسی کردن زیبایی شناسی و زیبایی شناسانه کردن سیاست" به زبان آلمانی نوشته ام و همچنین با تعمیق تحقیق در مورد زیبایی شناسی و هستی شناسی متاخر لوکاچ که در دست انجام است، تلاش می کنم ضمن ارائه ی یک تصویر واقعی از روند فکری این متفکر خستگی ناپذیر و کمونیست به شکلی همبسته و انتقادی با جریان فکری او در دوره های مختلف از حیات فکری او برخورد کنم. 
محمود عبادیان تز دکترای خود را درباره ی زیبایی شناسی لوکاچ نوشته است، که متاسفانه نتوانستم پیدا کنم و بخوانم، به همین خاطر به هیچ وجه نمی توانم در این زمینه نظری بدهم.
 
 
منابع آلمانی و انگلیسی
 
 
Literaturverzeichnis
Bell, Daniel (1992): Durch die Sünde zur Erlösung 18. September 1992, (39). Online verfügbar unter https://www.zeit.de/1992/39/durch-die-suende-zur-erloesung/komplettansicht, zuletzt geprüft am 12.08.2020.

Benjamin, Walter (2011): Gesammelte Werke. Frankfurt a. M.: Zweitausendeins (Zweitausendeins Klassiker-Bibliothek).

Benseler, Frank (1981): Einleitung. In: Georg Lukács (Hg.): Moskauer Schriften. Zur Literaturtheorie und Literaturpolitik 1934 - 1940. Frankfurt am Main: Sendler, S. 9–15.

Bloch, Ernst (1972): Subjekt - Objekt. Erl. zu Hegel. Erw. Ausg. (16.-25. Taus.). Frankfurt a.M.: Suhrkamp (Suhrkamp-Taschenbuch, 12).

Bloch, Ernst (1986): Arheismus im Christentum. Zur Religion und Exodus und des Reiches. Frankfurt am Main: Suhrkamp.

Brecht, Bertolt (1961): An die Nachgeborenen. In: Bertolt Brecht: Gedichte 4. Frankfurt am Main: Suhrkamp Verlag (Bertolt Brecht), S. 143–145.

Buckmiller, Michael (2002): Korsch als früher Kritiker des Stalinismus. Linksnet. Online verfügbar unter https://www.linksnet.de/artikel/18256, zuletzt geprüft am 19.09.2020.

Bürger, Peter (1983): Zur Kritik der idealistischen Ästhetik. 1. Aufl. Frankfurt a. M.: Suhrkamp (Suhrkamp-Taschenbuch Wissenschaft, 419).

Cases, Cesare (1974): Einleitung. In: Jutta Matzner (Hg.): Lehrstück Lukács. 1. Aufl. Frankfurt am Main: Suhrkamp (Edition Suhrkamp, 554), S. 9–43.

Cerutti, Furio (1970): Hegel, Lukács Korsch. Zum dialektischen Selbstverständnis des kritischen Marxismus. In: Oskar Negt (Hg.): Aktualität und Folgen der Philosophie Hegels. Frankfurt a.M.: Suhrkamp, S. 195–210.

Dannemann, Rüdiger (2005): Georg Lukács. Eine Einführung. Wiesbaden: Panorama (Grosse Denker).

Deutscher, Isaac (1997): Stalin. Eine politische Biographie. Durchges., vollst. dt. Ausg. Augsburg: Bechtermünz.

Dunayevskaya, Raya (2003): Philosophy and revolution. From Hegel to Sartre, and from Marx to Mao. Lanham, Boulder, New York, Oxford: Lexington Books.

Eagelton, Terry (1991): Ideology_ An Introduction.

Eagleton, Terry (1991): Ideology. An introduction. London: Verso.

Eagleton, Terry (2005): The ideology of the aesthetic. [Nachdr.]. Malden, Mass.: Blackwell.

Engels, Friedrich (1962): Die Entwicklung des Sozialismus von der Utopie zur Wissenschaft. In: Institut für Marxismus-Leninismus beim ZK der SED (Hg.): MEW 19, Bd. 19. 40+ Bände. Berlin: Dietz, S. 177–228.

Fekete, Éve (Hg.) (1981): Georg Lukács. Sein Leben in Bildern, Selbstzeugnissen u. Dokumenten. Unter Mitarbeit von Mátyás Bencseki. Stuttgart: Metzler.

Fetscher, Iring (1973): Vorwort zu Reichelt: Zur logischen Struktur des Kapitalbegriffs bei Karl Marx. Zugl.: Frankfurt am Main, Univ., Diss., 1970, 1973, S. 7–11.

Gerigk, Horst-Jürgen (2016): „Die Theorie des Romans“: Georg Lukács und Hegel. Vortrag vom 8. Juni 2016 im Rahmen der Ringvorlesung „Zweihundert Jahre Hegel in Heidelberg“. Online verfügbar unter https://www.horst-juergen-gerigk.de/aufs%C3%A4tze/georg-luk%C3%A1cs-und-hegel/, zuletzt geprüft am 23.11.2020.

Goldmann, Lucien (1974a): Georg Lukács: Der Essayist. In: Jutta Matzner (Hg.): Lehrstück Lukács. 1. Aufl. Frankfurt am Main: Suhrkamp (Edition Suhrkamp, 554), S. 44–58.

Goldmann, Lucien (1974b): [Über die >Theorie des Romans<. In: Jutta Matzner (Hg.): Lehrstück Lukács. 1. Aufl. Frankfurt am Main: Suhrkamp (Edition Suhrkamp, 554), S. 59–64.

Gramsci, Antonio (2012): Gefängnishefte. Kritische Gesamtausgabe auf Grundlage der von Valentino Gerratana im Auftrag des Gramsci-Instituts besorgten Edition, Reprint der Erstausgabe. Hg. v. Klaus Bochmann, Wolfgang Fritz Haug, Valentino Gerratana und Joachim Meinert. Hamburg: Argument.

Hahn, Erich (2017): Lukács und der orthodoxe Marxismus. Eine Studie zu "Geschichte und Klassenbewusstsein". [1. Auflage]. Berlin: Aurora Verlag.

Haug, Wolfgang Fritz (2018): Antonio Labriolas Grundlegung der Philosophie der Praxis. In: Das Argument 60, 2018 (2/2018), S. 159–181.
Hegel, Georg Wilhelm Friedrich (2017): Phänomenologie des Geistes. 14. Auflage. Frankfurt am Main: Suhrkamp (Suhrkamp-Taschenbuch Wissenschaft, 603).

Heller, Agnes (1978): Das Alltagsleben. Versuch einer Erklärung der individuellen Reproduktion. 1. Aufl. Hg. v. Hans Joas. Frankfurt am Main: Suhrkamp (Edition Suhrkamp, 805).

Kammler, Jörg (1974): Politische Theorie von Georg Lukács. Struktur und historischer Praxisbezug bis 1929. Darmstadt: Luchterhand (Soziologische Texte, 94).

Kant, Immanuel (1995): Kritik der reinen Vernunft 2. In: Immanuel Kant: Die Kritiken. Sonderausg. Hg. v. Wilhelm Weischedel. Frankfurt am Main: Suhrkamp (Suhrkamp-Taschenbuch Wissenschaft).

Kofler, Leo (1973): Geschichte und Dialektik. Zur Methodenlehre der dialektischen Geschichtsbetrachtung. [3. Aufl.]. Darmstadt: Luchterhand (Sammlung Luchterhand, 110).

Kofler, Leo (Hg.) (2000): Zur Kritik bürgerlicher Freiheit. Ausgewählte politisch-philosophische Texte eines marxistischen Einzelgängers. Unter Mitarbeit von Christoph Jünke. Hamburg: VSA-Verlag.

Kołakowski, Leszek (1979): Die Hauptströmungen des Marxismus. Entstehung, Entwicklung, Zerfall. Band 3. München: Piper.

Korsch, Karl (1971): Die materialistische Geschichtsauffassung und andere Schriften. Hg. v. Erich Gerlach und Karl Korsch. Frankfurt am Main: Europ. Verl.-Anst (Basis-Studienausgaben).

Krader, Lawrence (1976): Ethnologie und Anthropologie bei Marx. Anthropologie. Ungekürzte Ausg. Frankfurt a.M.: Ullstein (Ullstein-Buch, 3268).

Krahl, Hans-Jürgen (2008): Konstitution und Klassenkampf. Zur historischen Dialektik von bürgerlichen Emanzipation und proletarischer Revolution. Schriften, Reden und Entwürfe aus den Jahren 1966-1970. 5. veränd. Aufl. Frankfurt am Main: Verl. Neue Kritik.

Kurz, Robert (1991): Der Kollaps der Modernisierung. Vom Zusammenbruch des Kasernensozialismus zur Krise der Weltökonomie. Einmalige, limitierte Ausg. im Buchdruch vom Bleisatz, 1. - 6. Tsd. Frankfurt am Main: Eichborn (Die andere Bibliothek, 82).

Lichtheim, George (1971): Georg Lukács. München: Dt. Taschenbuch Verl. (Dtv Moderne Theoretiker, 748).

Löwy, Michael (1979): George Lukács. From romanticism to bolshevism. London u.a.: NLB.

Löwy, Michael; Dannemann, Rüdiger (2015): Lukács Schule. In: Wolfgang Fritz Haug, Frigga Haug, Peter Jehle und Wolfgang Küttler (Hg.): Historisch-kritisches Wörterbuch des Marxismus. Hamburg: Argument-Verl. (Eine Veröffentlichung des Berliner Instituts für Kritische Theorie (InkriT)), S. 1354–1372.

Löwy, Michel (2020): Lukacs on Hölderlin. There is no greatness in Stalinism, a response to Zizek. No Borders. Online verfügbar unter https://nobordersnews.org/2020/11/10/michael-lowy-there-is-no-greatness-in-stalinism-a-reply-to-slavoj-zizek/?fbclid=IwAR06lmpHvtKCuEb91m23hXazJNbz9cG7AYkiyhmUXEwr3HOW3PhsFSh-D3I, zuletzt geprüft am 24.11.2020.

Ludz, Peter (1968): Vorwort. 1. Zu dieser Ausgabe und 2. Marxismus und Literatur___ Eine kritische Einführung in das Werk von Georg Lukács. Teil 1: Gesischtsphilosophoe und theoretisch-methodologische Grundlegungen zur Literatursoziologie. In: Heinz Maus und Friedrich Fürstenberg (Hg.): Georg Lukács Werkauswahl Band 1. 3. Aufl. Neuweid und Spandau: Luchterhand, S. 11–68.

Lukács, Georg (1924): Lenin. Studie über den Zusammenhang seiner Gedanken. Online verfügbar unter https://www.marxists.org/deutsch/archiv/lukacs/1924/lenin/index.htm, zuletzt geprüft am 14.04.2020.

Lukács, Georg (1951): Existentialismus oder Marxismus? Berlin: Aufbau.

Lukács, Georg (1954): Beiträge zur Geschichte der Ästhetik. Berlin: Aufbau.

Lukács, Georg (1956): Schicksalswende. Beiträge zu einer neuen deutschen Ideologie. zweite, verbesserte Auflage. Berlin: Aufbau-Verlag.

Lukács, Georg (1963): Die Eigenart de Ästhetischen. 1. Halbband. In: Georg Lukács: Georg Lukács Werke, Bd. 11: Luchterhand, S. 1–851.

Lukács, Georg (1965): Faust und Faustus. Ausgewählte Schriften II. Neuwied und Berlin: Luchterhand.

Lukács, Georg (1967): Die Zerstörung der Vernunft. In: Hermann Luchterhand (Hg.): Georg Lukács Werke. Neuwied und Berlin: Luchterhand (9), S. 5–775.

Lukács, Georg (1970a): Geschichte und Klassenbewußtsein. Studien über marxistische Dialektik. Ulm: Luchterhand.

Lukács, Georg (Hg.) (1970b): Marxismus und Stalinismus. Politische Aufsätze. [1. - 15. Tsd.]. Reinbek bei Hamburg: Rowohlt-Taschenbuch-Verl. (Rowohlts deutsche Enzyklopädie, 327/328).

Lukács, Georg (1984): Die Theorie des Romans. Georg Lukacs Die Theorie des Romans Ein geschichtsphilosophischer Versuch Ein geschichtsphilosophischer Versuch über die Formen der großen Epik. 9. Aufl. Darmstadt, Neuwied: Luchterhand.

Lukács, Georg (1985): Über die Vernunft in der Kultur. Ausgewählte Schriften 1909-1969. Hg. v. Sebastian Kleinschmidt. Leipzig: Philipp reclam jun.

Lukács, Georg (1986): Geschichte und Klassenbewusstsein. Studien über marxistische Dialektik. Sonderausg., 9. Aufl. Darmstadt: Luchterhand (Sammlung Luchterhand, 11).

Lukács, Georg (2011): Die Seele und die Formen. Essays. Unter Mitarbeit von Butler, Judith, Benseler und Frank. Bielefeld: Aisthesis-Verl. (Werkauswahl in Einzelbänden, / Georg Lukács. Hrsg. von Frank Benseler … ; Bd. 1).

Lukács, Georg; Anderson, Perry (1971): Lukacs On His Life and Work. Unter Mitarbeit von Perry Anderson. Hg. v. New Left Review. London (68). Online verfügbar unter https://newleftreview.org/issues/I68/articles/georg-lukacs-lukacs-on-his-life-and-work, zuletzt geprüft am 21.10.2020.

Marx, Karl (1969): Das Elend der Philosophie. In: MEW 4, Bd. 4. 44 Bände. Berlin: Dietz, S. 65–182.

Marx, Karl (1971): Einleitung. [zur Kritik der Politischen Ökonomie]. In: Institut für Marxismus-Leninismus (Hg.): MEW 13, Bd. 15. 7. Aufl. 40+ Bände. Berlin: Dietz, S. 615–642.

Marx, Karl (1976): Zur Kritik der Hegelschen Rechtsphilosophie. Einleitung. In: Karl Marx und Friedrich Engels (Hg.): Karl Marx/Friedrich Engels - Werke. Band 1. 44 Bände. Berlin/DDR: Dietz Verlag, S. 378–391. Online verfügbar unter http://mlwerke.de/me/me01/me01_378.htm.

MEW 1 (1976a): Bemerkungen über die neueste preußische Zensurinstruktion. In: Karl Marx (Hg.): MEW 1. Zur Kritik der Hegelschen Rechtsphilosophie, Einleitung, Bd. 1. Unter Mitarbeit von Karl Marx. 44 Bände. Berlin: Dietz, S. 1–25.

MEW 1 (1976b): Debatten über Preßfreiheit und Publikation der Landständischen Verhandlungen. In: Karl Marx (Hg.): MEW 1. Zur Kritik der Hegelschen Rechtsphilosophie, Einleitung, Bd. 1. Unter Mitarbeit von Karl Marx. 44 Bände. Berlin: Dietz, S. 28–77.

MEW 19 (1962): Kritik des Gothaer Programms. In: MEW 19. Kritik des Gothaer Programms, Bd. 19. Berlin: Dietz, S. 13–32.

MEW 3 (1969): Thesen über Feuerbach. In: MEW 3. Die deutsche Ideologie, Bd. 3. Berlin: Dietz, S. 5–7.

MEW 4 (1969): Karl Marx an P.W Annenkow. In: MEW 4, Bd. 4. 44 Bände. Berlin: Dietz, S. 547–557.

Pasternack, Gerhard (1986): Georg Lukács. Späte Ästhetik und Literaturtheorie. 2., erg. Aufl. Frankfurt/M.: Hain (Hochschulschriften Literaturwissenschaft, 68).

Peter, Lothar (2015): Georg Lukács. Kultur, Kunst und politisches Engagement. Wiesbaden: Springer Fachmedien Wiesbaden (essentials). Online verfügbar unter http://gbv.eblib.com/patron/FullRecord.aspx?p=4090336.

Rees, John (2011): The algebra of revolution. The dialectic and the classical Marxist tradition. London, New York: Routledge (Revolutionary studies). Online verfügbar unter http://search.ebscohost.com/login.aspx?direct=true&scope=site&db=nlebk&db=nlabk&AN=134399.

Rehmann, Jan (2018): Ernst Bloch als Philosoph der Praxis. In: Argument Verlag und InkriT (Hg.): Ernst Bloch als Philosoph der Praxis: Argument Verlag.

Schiller, Friedrich (1975): Über Kunst und Wirklichkeit. Schriften und Briefe zur Ästhetik. In: Claus Träger (Hg.): Über Kunst und Wirklichkeit. Leipzig: Reclam, S. 1–600.

Taft, Bernie; Lukács, Georg (1971): Testament of George Lukacs. In: Australian Left Review September 1971, S. 44–49. Online verfügbar unter https://ro.uow.edu.au/alr/vol1/iss32/9/.
Weisser, Elisabeth (1992): Georg Lukács' Heidelberger Kunstphilosophie. Zugl.: Bochum, Univ., Diss., 1990. Bonn: Bouvier (Neuzeit und Gegenwart, 7).

XiAochen, Hu (2018): Mega. In: Wolfgang Fritz Haug, Frigga Haug und Peter Jahle (Hg.): HKWM 9/I. MEGA, 9/1: Argument (9/1), S. 388–404.
 
 


 فاشیسم اسلامی در افغانستان 

Created with Sketch.

 
آنچه در افغانستان در حال جریان است، یعنی قدرت گیری طالبان، اتفاقی که بدون کوچکترین مقاومت نیروهای دولتی و حتی شلیک یک گلوله از طرف ارتش بالای سیصد هزار نفری علیه طالبان افتاد، مدت ها بود که قابل انتظار بود. حکومت دست نشانده و مزدور بی قید و شرط ناتو، حکومتی مافیایی از یک لایه ی انگل مزدور که محصول ساختن “دولت-ملت” مصنوعی از بیرون و تلاش برای شکل دادن به یک آلترناتیو دست نشانده غربی بود، نه می توانست ارتش سیصد هزار نفری افغانستان را قانع کند که در مقابل طالبان بجنگد و نه جایگاه و پایگاهی در میان مردم و جامعه ی مدنی داشت که بتواند مردم را علیه طالبان بسیج کند. بی دلیل نبود که به محض نزدیک شدن نیروهای طالبان به کابل اشرف غنی با ماشین های پر از دلار و یک هلی کوپتر پر از پول افغانستان را ترک کرد، قبل از اینکه طالبان گردنش را بزنند. بعد از نشست آمریکا با سران طالبان در دوحه در سال 2020 چراغ سبز به قدرت رسیدن طالبان از جانب ناتو و آمریکا به طالبان داده شده بود و به دنبال آن دولت های منطقه از جمله رژیم فاشیستی جمهوری اسلامی ایران سعی کردند طالبان را به عنوان آلترناتیو علیه دولت اشرف غنی بپذیرند و نشست سران رژیم فاشیست ایران از جمله ظریف با طالبان در تهران چراغ سبز بعدی از جانب یکی از رژیم های امپریالیستی منطقه که نه تنها در افغانستان، بلکه در بسیاری از کشورهای منطقه از جمله فلسطین، لبنان، عراق و سوریه در حال توسعه ی سیاست های امپریالیستی خود از طریق صدور جنگ و میلیتاریسم است، بود.

جمهوری اسلامی ایران بعد از همان سال های اولیه پس از سقوط رژیم صدام حسین در عراق تا جایی در این کشور نفوذ کرده بود و پیش رفته بود که در سال 2011 نیروهای آمریکایی ناچار شدند در دوران اوباما عراق را ترک کنند و نیروهای خود را از عراق خارج کنند و قدرت سیاسی را دو دستی تقدیم رژیم جمهوری اسلامی و نیروهای وابسته به این رژیم کنند.

عروج فاشیسم اسلامی داعش آخرین تلاش و تقلای آمریکا در عراق بود که از در بیرون انداخته شده بود و می خواست از پنجره دوباره وارد شود. در این وضعیت بود که آمریکا تمام امکان را برای بازسازی نیروهای کهنه بعثی، جهادگرایان و فاشیست های اسلامی سنی و عشایر عربی که به صورت سیستماتیک از جانب حکومت عراق در دوران نوری مالکی، حکومتی که دست نشانده ی رژیم جمهوری اسلامی تحت فشارهای نژادپرستانه و مذهبی قرار گرفته بودند، فراهم کرد و به دنبال آن بود که اسرائیل جدیدی (حکومت اسلامی شام و عراق یعنی داعش) اما این بار نه یک رژیم صهیونیستی، بلکه یک رژیم فاشیستی اسلامی بود، رژیمی که بتواند به صورت غیر مستقیم جنگ های نیابتی را به نفع ناتو و امپریالیسم جهانی به پیش ببرد و مانعی بر سر قدرقدرتی های امپریالیستی و جنگ های ملیتاریستی و دخالت نظامی و هژمونیک ایران در عراق و منطقه شود، تا امریکا خود به صورت مستقیم وارد جنگ نشود. زمانی که داعش توانست در بخش هایی از سوریه و عراق یک منطقه ی جغرافیایی بزرگتر از بریتانیا را به زیر سلطه ی خود در آورد و به یک قدرت در منطقه تبدیل شده بود، دیگر نیازی به کمک های مالی و لجستیکی آمریکا نداشت و اینجا بود که داعش وارد جنگ با خود امریکا شد و روزنامه نگار آمریکایی را به علامت هشدار به امریکا جلو دوربین سر برید. داعش زمانی که توانسته بود از طریق فروش نفت عراق و سوریه به اروپا از طریق ترکیه منبع درامد قوی داشته باشد، از بسیاری از کشورهای اروپایی و غیر اروپایی مدرن ترین سلاح ها را از طریق بازار سیاه و دولت ترکیه تهیه می کرد و خود درآمد نفتی به منبعی برای ادامه ی حاکمیت و قدرقدرتی این نیروی فاشیستی و سیاه اندیش انسان خوار تبدیل شود.

توحش و بربریت داعش و تلاش برای جنگ در جبهه های مختلف، برخوردهای خشک و سختگیرانه با مردم عادی باعث شد که حتی نیروهایی همچون اوباش بارزانی که در اوایل از زبان نچیروان بارزانی به داعش خوشامد گفتند و با سران داعش از تله ویزیون فاشیستی وابسته به میت ترکیه یعنی تله ویزیون رووداو (رویداد) مصاحبه می کردند و همچنین از طریق تسلیم مخمور و شنگال به داعش علیرغم مستقر بودن شش هزار ملیشیای بارزانی در این منطقه در تلاش بودند جلو پیشروی های بی رویه ی داعش به طرف شهرهای مهم و حیاتی کردستان را بگیرند. تحویل شنگال (سنجار) و مخمور به داعش تلاش برای همکاری مستقیم از جانب الیگارشی فاسد و حاکمیت در کردستان عراق با داعش بود، جنایتی که به نسل کشی ایزدیان انجامید و با دخالت به موقع نیروهای پ ک ک توانست جلو نسل کشی و به بردگی گرفتن ایزدیان در سطح ده ها هزار نفری گرفته شود.

علیرغم تمایل اوباش بارزانی و طالبانی و حاکمیت اقلیم کردستان به همکاری با داعش برای زیر فشار گذاشتن دولت مرکزی و تحمیل خواسته هایشان از طریق حمایت مسقیم و غیر مستقیم از داعش، داعش هیچ تمایلی به همکاری با فاشیست های کٌرد در حاکمیت کردستان که مناطق ایزدی نیشن را دو دستی تقدیم داعش کرده بودند، نداشت و تلاش کرد تا اربیل را هم بگیرد. این جا بود که نیروهای کرد در حاکمیت کردستان عراق به ناچار وارد جبهه ی جنگ شدند.

در دوره یی که داعش در کردستان سوریه جنگ کوچه به کوچه را به نیروهای ی پ گ و ی پ ژ تحمیل کرده بود و تلاش داشت یک از شهرهای استراتژیک روژاوا یعنی کوبانی را بگیرد، اوباش حاکم در کردستان عراق کردستان سوریه و ی پ گ و ی پ ژ را تحریم اقتصادی کرده بودند و برای جلوگیری از فرار پناهجویان سوری به کردستان در مرز کردستان با روژاوا خندق درست کردند. مقاومت نیروهای کٌرد و حمایت کمونیست ها و آنارشیست ها از سراسر جهان توانست پروژه ی داعش را به شکست بکشاند و داعش را در کوبانی در هم بکوبد. پیشروی نیروهای ی پ گ و ی ی پ ژ باعث شد که پایتخت داعش یعنی رقه علیرغم تلفات چند هزار نفری برای نیروهای ی پ گ و ی پ ژ توسط نیروهای انقلابی وابسته به ی پ گ و ی پ ژ از داعش پس گرفته شود و به کنترل نیروهای ی پ گ در بیاید. جنگ کوبانی یاداورد جنگ داخلی در اسپانیا بود، با این تفاوت که در اسپانیا این فاشیست های فرانکو بودند که در نهایت توانستند نیروهای انقلابی، آنارشیست و کمونیست در نهایت به خاطر عقب نشینی شوروی و عدم حمایت لجستیکی استالین از نیروهای انقلابی بعد از قرارداد هیتلر و استالین و ادامه ی حمایت فرانسه و بریتانیا از فاشیست های فرانکو علیرغم حمایت های بین المللی از نیروهای انقلابی، انقلابیون کمونیست و آنارشیست مغلوب فاشیسم شدند، چون از لحاظ امکانات لجستیکی و توازن قوا به مراتب ضعیف تر از فاشیست ها بودند.

ریشه های سر کار آمدن فاشیسم اسلامی در افغانستان

آنچه در افغانستان اما اتفاق افتاد یعنی قدرت گیری طالبان در روز پانزده ی آگوست 2021 بعد از بیست سال دور بودن این نیروهای فاشیست اسلامی از قدرت و فعالیت این گروه در حاشیه ی جامعه، دقیقا محصول سیاست های ملیتاریستی و امپریالیسم دولت های غربی است که با مردم خاورمیانه همچون پلی استیشن نگاه می کنند و جان این مردم برای آن به اندازه ی جان یک گنجشک هم اهمیت ندارد. بنابراین دخالت های و جنگ های “بشردوستانه” تنها روکشی است برای سیاست های فاشیستی در حوزه ی مسائل خارجی و امپریالیستی دولت های غربی در خاورمیانه.

در شرایطی که چین در حال تبدیل شدن به بزرگترین قدرت امپریالیستی جهان است، دولت های غربی دیگر اهمیتی به خاورمیانه به عنوان مکانی برای پیشبرد جنگ های مستقیم و نیابتی در شرایط فعلی نمی بینند و در رسانه های کنسرواتیو دولتی دولت های اروپایی گفتمان تشکیل یک قطب اروپایی و غربی علیه چین به عنوان بزرگترین قدرت اقتصادی که به دنبال بازسازی جاده ی ابریشم است، شکل گرفته است.
رادیو دویچلاند فونک به عنوان یک رسانه ی دولتی دولت امپریالیست آلمان در کنار دیگر رسانه های دولتی، دولتی که سال های سال بود ارتش خود را در کنار ارتش امریکا مستقر کرده بود، به فکر تشکیل یک جبهه ی غربی علیه تبدیل شدن چین به اقتصاد اول جهان هستند و تمرکز خود را از مسائل خاورمیانه کمتر و روی چین تمرکز کرده اند.

جنگ افغانستان برای آمریکا و ناتو غیر از تلفات سنگین و بودجه های میلیارد دلاری چیزی باقی نگذاشت و نتوانست به تثیبت هژمونی آمریکا و ناتو در این منطقه کمک کند.
اتفاقا دول فاشیست اسلامی از جمله جمهوری اسلامی و سپاه قدس که به دنبال تشکیل هلال شیعی در منطقه ی خاورمیانه در مقابل قدرقدرتی آمریکا بودند، برای بخش های از مردم به مراتب هژمون تر از آمریکا شد و این مساله باعث شده بود که بخشی از چپ های مدافع حرم را به مدافعین سرسخت فاشیسم اسلامی تبدیل کند. ریشه ی سر کار آمدن فاشیسم اسلامی در افغانستان در سیاست های جنگ طلبانه ی امپریالیستی است که آلترناتیو فاشیستی را همواره علیه سوسیالیسم و کمونیسم به عنوان گزینه ی مورد نظر غرب ترجیح داده است و این مساله بنیادی ترین مساله برای نابودی مقاومت جامعه ی مردمی علیه فاشیسم اسلامی بوده است.

چرا طالبان به قدرت رسید؟

در این شکی نیست نیست که نمی توان قدرت گیری طالبان را تنها به دخالت نظامی غرب تقلیل داد، اگرچه در مورد طالبان یکی از دلایل قدرت گیری طالبان همین دخالت نظامی و شکل دادن به نیروهای فاشیستی از همان دورانی که شوروی در افغانستان بود، تا به امروز یکی از فاکتور های اصلی قدرت گیری فاشیسم اسلامی طالبان بوده است و امریکا و غرب همیشه فاشیسم را به سوسیالیسم ترجیح داده است و می دهد. جنگ علیه کمونیسم و ترس از “خطر” کمونیسم آمریکا را از یک طرف به دخالت نظامی و تحمیل جنگ و نسل کشی به مردم ویتنام واداشت، جنگی که به شکست سنگینی برای امریکا تمام شد، از طرف دیگر همین سیاست های آنتی کمونیستی باعث شد که آمریکا دست به دامن مجاهدین و طالبان شود، تا بتواند از این وحوش اسلامی علیه الترناتیو سوسیالیستی و نیروهای مترقی طرفدار شوری سابق بهره بگیرد.

در این شکی نیست که جمهوری خواهان و دمکرات ها هر دو در دامن زدن به ایدئولوژی آنتی کمونیستی و جنگ علیه “خطر” سوسیالیسم، حمایت از فاشیسم در خارج از مرزهای امریکا برای رفتن به جنگ کمونیسم هر دو متفق القول و متحد بودند. اما در کنار این مساله باید به مسائلی همچون تغییرات ایدئولوژیک به مرور در میان مردم افغانستان، که در رابطه ی دیالکتیکی با ویران کردن جامعه ی مدنی از طریق امپریالیسم غرب و بازسازی نوعی از حاکمیت قرون وسطایی توسط امپریالیسم بود، توجه کرد. لویی جرگه اشکالی از حاکمیت قرون وسطایی که به عنوان یک حاکمیت موازی در کنار حاکمیت تثبیت شده، عمل می کردند.

لویی جرگه حاکمان ریش سفیدی هستند که قدرت آنان ریشه در جایگاه شان به عنوان یک لایه یی از خوانین دارد که قدرت مادی و مالکیت بر زمین به آنان قدرت و هژمونی سیاسی داده است و این مرتجعین و محافظه کاران سنتی خود را به عنوان نماینده ی اراده ی مردم معرفی می کنند و می توان این جریان را نوعی قدرت و اقتدار سنتی در تعریف ماکس وبری خواند. لویه جرگه یی که ریشه در حاکمیت فئودالی و پیشاسرمایه داری دارد و همچنین برخوردهای وحشیانه ی نیروهای آمریکایی و حمله به غیرنظامیان و قتل عام مردم بی دفاع به بهانه ی جنگ با طالبان، سوزاندن قرآن از جانب سربازان نژادپرست ارتش آمریکا و آلمان در پارتی های شبانه و پخش فیلم آن به تنفر عمیقی از حکومت اشرف غنی به مثابه ی یک رژیم وابسته و مصنوعی و همچنین تنفر از نیروهای غربی دامن زده بود. از طرف دیگر آخوندهای محلی در دهات و شهرها این رفتارهای توهین امیز سربازان نژادپرست مست را به عنوان ابزاری برای تبلیغ و توجیه تلاش های طالبان و یا دفاع مستقیم از طالبان استفاده می کردند.

حکومت فاسد و مافیایی مزدور اشرف غنی و رفتارهای ضد بشری افراد فاسد و متجاوزی همچون ژنرال دوستم در حاکمیت و ارتش یکی دیگر از عوامل تنفر و بیگانگی مردم با ساختار حاکمیت بود.

حاکمیت اشرف غنی تنها به کمک نیروها و سربازان ناتو نگه داشته شده بود و یک حکومت بی ریشه در جامعه بدون برخورداری از کوچکترین مشروعیت بود. در میان ارتش 300 هزار نفری افغانستان که یک ارتش اجاره یی ناتو بود، کمترین علاقه یی برای دفاع از اشرف غنی وجود نداشت. هیچ سربازی دوست نداشت از یک رژیم فاسد و مافیایی که زندگی ش را به گرو گرفته و به تباهی کشیده بود، دفاع کند و جانش را بدهد و به همین خاطر مقاومتی در مقابل بربریت فاشیستی طالبان صورت نگرفت.

در کنار همه ی این مسائل باید یک مساله ی دیگر را اشاره کرد و آن هم گسترش ایدئولوژی طالبانی در میان ارتش افغانستان و وارد شدن طالبان به شهر کابل در قالب لباس شخصی و بدون سلاح قبل از فاجعه ی پانزده ی اگوست است. همه این مسائل در کنار مسائل منطقه یی و جهانی شرایط را به قدرت رسیدن یک جریان فاشیستی و یکی از جنایتکارترین و تاریک اندیش ترین نیروهای منطقه فراهم کرد.
این تصور را برخی از رسانه و احزاب راستگرا و مرتجع گسترش می دهند که طالبان به نسبت بیست سال گذشته تغییر کرده است. این توهمی بیش نیست و چیزی جز توجیه بربریت فاشیستی طالبان نمی تواند باشد. دولت های غربی و سازمان ملل به زودی طالبان را به عنوان یک دولت به رسمیت می شناسند و برای سران طالبان فرش سرخ پهن خواهند کرد.

دو روز از قدرت گیری این نیروی فاشیستی نگذشته است که اوباش آدمخوار طالبان در به در و منزل به منزل دنبال فعالین سیاسی و چپ و مدافعین حقوق زن می گردند و قدرت خود را به نمایش می گذارند و به مردم در خیابان شلیک می کنند.
ممکن است فضای سیاسی شهر کابل این اجازه را به اوباش طالبان ندهد که همان جنایاتی که در شهرهای دیگر می کردند را آنجا هم جلو چشم مردم انجام دهند، چون از شورش های مردمی هراس دارند و هر چقدر خشک مغز و مرتجع هم باشند حساب این را می کنند که سرکوب بیش از حد در روزها و ماه های اولیه سر کار آمدنشان می تواند به شورش های خیابانی و مبارزه ی مسلحانه ی مردمی علیه طالبان بکشد.

طالبان به دنبال آن است که خود را به عنوان یک رژیم منطقه یی تثبیت کند و در تلاش است مسیری را برود که خمینی جلاد و فاشیست بعد از به شکست کشاندن انقلاب ایران جلو پای دیگر نیروهای فاشیست اسلامی قرار داده بود. از بهمن پنجاه و هفت تا سی خرداد شصت طول کشید تا جمهوری اسلامی بتواند به شیوه ی افسار گسیخته به آزادی های سیاسی تعرض کند و از سی خرداد شصت تا سال شصت دو هم رژیم نتوانست تمام فعالیت های سیاسی نیروهای اپوزیسیون در ایران را غیر قانونی کند. برخی از شهرهای کردستان تا سال شصت و چهار در دست نیروهای چپ و کمونیست بود و آخرین شهر کردستان یعنی شهر بوکان با همکاری حزب دمکرات با رژیم ایران توسط رژیم فاشیستی خمینی اشغال شد. حزب دمکرات کردستان لکه ی ننگی است بر پیشانی جنبش کرد، همانطور که اوباش بارزانی و طالبانی جریاناتی شبیه طالبان در فرمتی دیگر هستند و مایه ننگ برای جامعه ی کردستان و بشریت هستند.

اینکه طالبان هم به چند سال نیاز دارد که بتواند تمام آزادی های اجتماعی ایی که در سالیان اخیر به رژیم مزدور و مافیایی حامد کرزای و اشرف غنی تحمیل شده بود، را از مردم پس بگیرد، مشخص نیست و ممکن است این مساله در یک فاصله ی زمانی بسیار سریع تری اتفاق بیفتد و در ماه های آینده افغانستان به دوره یی شبیه دوران نازیسم هیتلری در سال های 1938 تا 1939 تبدیل شود.

احزاب و جریانات موسوم به اپوزیسیون و نیروهای پروغرب جبهه ی فاشیست سلطنتی و مشروطه خواه، نیروهایی که در تلاشند از طریق دخالت نظامی غرب در ایران به قدرت برسند، وضعیت فعلی افغانستان را برای آینده ی ایران در نظر دارند.

در این راستا جا دارد که جامعه ی مدنی در ایران و تمام نیروهای مترقی و آزادی خواه در کنار پناهجویان افغان و علیه تمام جریانات فاشیستی و سلطنتی، مجاهد و دیگر جریانات مزدور شبه اپوزیسیون وابسته به نهادهای امنیتی غرب، عربستان سعودی و اسرائیل بایستند و برای سرنگونی انقلابی رژیم جمهوری اسلامی با مبارزات توده یی و کارگری وارد میدان شوند و توهم سر عقل آمدن فاشیست های سلطنتی را به زباله دان بیاندازند.

دولت های اروپایی که در تمام این مدت علیرغم اینکه از مسائل مربوط به خروج ناتو از افغانستان اطلاع داشتند، بی وقفه پناهجویان بی پناه افغانستانی را به افغانستان دیپورت می کردند و با آنان همچون حیوان رفتار می کردند و همه ی این پناهجویانی که در تمام سالیان اخیر توسط دولت های نژادپرست به اصطلاح مدافع “حقوق” بشر اتفاق افتاده است، تفاوتی با نسل کشی سیستماتیک و کشتار یهودیان به دست نازی و تحویل یهودیان به رژیم فاشیست هیتلری در سال های جنگ امپریالیستی دوم ندارد.

در این راستا من به عنوان یک کمونیست و کسی که در تمام این سال ها مدافع پیگیر حقوق پناهندگی بوده ام، از همین جا اعلام می کنم که تمام افغانستانی هایی باید فورا از این کشور خارج شوند و به کشورهای غربی، همان کشورهایی که افغانستان را به این روز انداختند پناهنده شوند و بدون پروسه ی پناهندگی پذیرفته شوند.

پروسه ی “دولت-ملت” سازی از بیرون شکست خورده است و هیچ کس نمی تواند از بالا برای مردم تصمیم بگیرد. آمریکا و ناتو اما جهان بیرون از خودشان را همچون کامپیوتری می بینند که فکر می کنند می توانند هر برنامه یی که دوست داشتند روی آن بریزند. این توهم را باید اتاق فکر های مهندسی افکار در غرب یک بار برای همیشه کنار بگذارند که می توانند الگوی زندگی و رفتاری غربی را از طریق صدور امپریالیسم و صدور سرمایه و کالای غربی به دیگر کشورها می توانند به مردم تحمیل کنند.

مرتجعین و کنسرواتیو ها همیشه کمونیست ها را سرزنش می کنند که به دنبال یکسان سازی انسان ها هستند، اما واقعیت این است که سیاست یکسان سازی انسان ها، ان هم یکسان سازی به قیمت جنگ و نسل کشی توسط خود این جریانات بورژوایی و محافظه کار تا مغز استخوان مرتجع و فاشیست صورت گرفته است. جهان انسانی کامپیوتر نیست و انسان ها در جایگاه های یکسان و غیر یکسان برداشت های متفاوتی از پدیده ها و مفاهیم دارند و کسی که این را به رسمیت نمی شناسد، اگر فاشیست نباشد، یک احمق است.

فاجعه ی افغانستان نشان داد که جهان بیش از هر زمانی به سوسیالیسم نیازمند است تا بتواند از بربریت فاشیسم یک بار برای همیشه نجات پیدا کند. فاشیسم در هر شکل و قالبی که به خود می گیرد، چه در فرم اسلامی اش و چه در فرم غربی اش، نماینده ی بربریت است و برای عبور از بربریت فاشیستی، بربریت لیبرالی نمی تواند الترناتیو باشد، بلکه این سوسالیسم است که لیبرالیسم و فاشیسم را به مثابه ی روبناهای سرمایه داری با ساختار های اقتصادی و سیاسی و دولتی و بروکراتیک ان در هم می کوبد، تا رهایی جمعی و فردی را متحقق کند.

حسن معارفی پور
18.08.2021